بدون عنوان

بالاخره به این بینش می‌رسیم که طول عمر دعای خیر نیست.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷

0.184

توی جمعی بودم و چند نفر داشتن دربارۀ مزه داشتن خواب صبح توی روزای سرد حرف می‌زدن و اینکه تو این روزا دل‌شون می‌خواد توی رختخواب بمونن و سر کار نرن. گفتم ولی من فکر می‌کنم مزۀ اون خواب به بیدار شدن و طولانی نبودنشه، خب این روزای خودم رو دارم می‌بینم دیگه؛ ولی هیچ‌کدوم‌شون با نظرم موافق نبودن. برای حرفم مصداق‌های بیشتری داشتم ولی اونجا جای گفتنش نبود.

خوندن یه شعر، صحبت کوتاه با یه دوست که بینش هم سکوت معنی‌دار زیاده، خوردن یه تکه شیرینی، گوش دادن به یه آهنگ توی رادیو، دیدن یه شهاب تو آسمون، در آغوش گرفتن یه عزیز، بو کردن گل مورد علاقه و... اینا بعضی از لذت‌هایی هستن که به‌نظرم به‌خاطر ادامه‌دار نبودن مزه می‌دن. شاید دلت بخواد بعضی‌هاش تا آخرین لحظۀ زندگی‌ات ادامه داشته باشه؛ ولی باید پذیرفت که این نه شدنیه نه دل‌پذیر.

شاید به‌خاطر همین مدیریت لذته که از سال 88 تا الآن فقط سه بار فیلم 1900 رو دیدم، امسال اصلاً این آهنگ رو گوش ندادم، گذاشتم چایگاه یه افرادی مخصوص به خودشون باقی بمونه و یه حرف‌هایی رو هنوز به هیچ‌کس نگفتم.

 

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷

0.352

اینکه عینکم چطور شکست ماجرای جالبی داره که تعریفش می‌مونه برای بعداً؛ اما این متن دربارۀ تجربۀ دیروزمه. بیشتر از یه سال بود که نرفته بودم معاینۀ چشم، این خراب شدن عینک بهونه‌ای شد برم ببینم اوضاع و احوال چشمم چطوره. بعد از اینکه مثل همیشه پشت اون دستگاهه نشستم و اون خونهه واضح و تار شد و بعدش جهت همۀ Eها رو درست گفتم، دکتر گفت یه قطره می‌ریزم توی چشمات و بعدش دوباره معاینه می‌کنم که یه‌وقت عضلات چشمت انحراف نداشته باشه. منم تو دلم گفتم چه باحال، تا حالا تو چشمم قطره نریختم. هیچی دیگه منشی اومد بالاسرم که قطره رو بریزه گفت برای فردا کلاسی، کاری چیزی که نداری، آخه تا فردا نزدیک رو تار می‌بینی. تو یه لحظه مرور کردم که قرار بود ویرایش یه کتاب رو شروع کنم و تا حالا هم کلی تأخیر داشته، به یه مؤلف پیام دادم که دربارۀ کارش صحبت کنیم، قراره اینجا مطلب بنویسم و... . گفتم کار که دارم اما چه می‌شه کرد، بریزید دیگه؛ البته داشتم با خودم فکر می‌کردم خب مگه قراره چقدر تار ببینم؟ بالاخره یه‌ذره فاصله می‌گیرم از صفحه نمایش و درست می‌شه دیگه.

چند دقیقه گذشت و دیدم ای دل غافل، نزدیکم داره تار و تارتر می‌شه. فقط رسیدم به خواهرم پیام بدم و بگم قضیه چیه. حالت عجیبی بود؛ نمی‌تونستم توی گوشی هیچ نوشته‌ای رو بخونم، اما سرم رو که بالا می‌گرفتم همه‌چی عادی بود.

علی ای حال بدون هیچ مشکلی برگشتم خونه؛ ولی هیچ کاری نمی‌تونستم انجام بدم. موقعیت اعصاب‌خوردکنی بود؛ خطوط کف دستم محو بود، نمی‌فهمیدم لقمه‌ای که نزدیک دهنمه چه شکلیه، هیچ فعالیتی هم نمی‌تونستم انجام بدم، چه مفید چه غیرش؛ گوشی و لپ‌تاپ تعطیل، درس و کار و کتاب هم که هیچی، فقط می‌موند گزینۀ خواب. خب حقیقت امر اینه که خوابم کوتاه بود و نتونستم متوجه بشم دید نزدیکم تو خواب چطوره.

تو همین حال و اوضاع به این فکر افتادم گاهی ما نمی‌تونیم تا یه‌وجبی صورت‌مون رو درست ببینیم و فقط چشم‌مون به اون دور دورا هستش؛ در اصل یه وقتایی نمی‌تونیم، یه وقتایی هم نمی‌خوایم.

خدا رو شکر شمارۀ چشمم تغییر نکرده بود، هیچ مشکلی هم نداشت.

 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷

0.238

دور هم نشستیم و داریم از قدیم حرف می‌زنیم، از بچگی‌مون. می‌گم من به‌شکل عجیبی برای بزرگ شدن عجله داشتم، برای مدرسه رفتن، برای هجده‌سالگی به بعد و جالب اینه که الآن هم اصلاً دلم نمی‌خواد به گذشته برگردم و هنوز هم برای آینده یه‌کَمَکی شوق‌وذوق دارم؛ تنها دلتنگی‌ام برای عزیزانی هستش که از دست‌شون دادم.

ناشناخته‌ها به‌خاطر ناشناخته بودن‌شون جذابن و به‌نظرم همینه که من رو به آینده علاقه‌مند می‌کنه. خب مطمئناً زندگی من طوری نیست که هر روز توش یه اتفاق جدید و پیش‌بینی‌نشده بیفته، حتی چند تا از اتفاق‌های مهم زندگی‌ام رو هم قبل از افتادن‌ با خواب‌هام فهمیدم؛ اما مگه کِیف زندگی به تغییرات آهسته‌اش نیست؟ همین‌هایی که هر روز پیش می‌آد؛ مثل بالا رفتن مهارت توی یه زمینۀ خاص، پیش بردن یه هدف، ایجاد رابطه‌های جدید، تمرین برای ایجاد یه ویژگی خوب یا تغییر یه ویژگی بد و...

یه بار هانی می‌گفت یکی از دوستام همین که یه رمان رو می‌خره آخرش رو می‌خونه. بهش گفتم خب آخرش که خیلی مهم نیست، مهم اون اتفاقاتی هستش که آخرش رو ساخته. حتی شاید اون رمان، گره و قلۀ خاصی نداشته باشه که آخرش باز بشه و فقط بخواد یه سری مسائل روزمره رو از دید شخصیت‌ها روایت کنه؛ مثل زندگی.

راستش من زندگی رو همین‌طور می‌پسندم؛ روبه‌جلو، با تصمیم‌هایی که باعث می‌شن حتی تجربه‌های نو هم برام هیجان‌های اغراق‌آمیز نداشته باشن و با اتفاقاتی که آخرش مشخص نباشه و من رو به چالش بکشونه.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۴ آبان ۹۷

0.211

به‌نظرم یکی از عجایب زندگی اینه که ویژگی‌های مثبت و منفی دیگران رو ساده می‌پذیریم ولی به خودمون که می‌رسه می‌شیم سخت‌گیرترین فرد عالم. از اشتباهات دیگران ساده می‌گذریم اما گاهی سال‌ها طول می‌کشه که یه اشتباه خودمون رو ببخشیم.

حالا یکی از مشکلات من اینه که نسبت به دیگران خوش‌بین‌تر از خودم هستم. تو طول زندگی کوهی از اشتباهات کوچیک رو به دوش می‌کشم و هر روز چندتاش که بی‌هوا افتاده زمین رو برمی‌دارم و می‌گیرم تو دستم تا بیشتر جلوی چشمم باشه.

 توی عربی یه ضرب‌المثل هست که می‌گه ضِغْثٌ علی الإبالة؛ تقریباً معنی‌اش این می‌شه که یه پر کاه روی یه خرمن قرار بگیره؛ معنی کنایی‌اش هم می‌شه بلا پشت بلا اومدن و معادل فارسی‌اش هم می‌شه قوزِ بالای قوز.

من برای این بارکشی اشتباهاتم ـ که حقیقتاً بعضی‌هاش هم اشتباه نیست و خودم می‌دونم ـ از همین عبارت ضغث علی الإبالة استفاده می‌کنم.

امروز کلی با خودم کلنجار رفتم تا دو تا از این موارد نسبتاً سبک رو نادیده بگیرم، بعضی از ویژگی‌های خودم رو بپذیرم، گاهی خودم رو ببخشم و از تصمیم‌های کوچیکم نترسم (یکی از ویژگی‌هام اینه که برای تصمیم‌های بزرگم خیلی راحت و با اعتمادبه‌نفس عمل می‌کنم، اما تصمیم‌های کوچیک مایۀ عذابم هستن)؛ اما خب چند دقیقۀ پیش دوباره به همون حالت قبل برگشتم.

  • حورا رضایی
  • جمعه ۱۱ آبان ۹۷

به مناسبت روز جهانی نویسنده

با اینکه دیشب هم از کتاب حرف زدم، به مناسبت روز جهانی نویسنده باز امشب هم حرفم دربارۀ کتابه.

علی صلح‌جو از نویسنده‌هاییه که کتاب‌های خیلی مفیدی ازش خونده‌ام. از گوشه و کنار ترجمه، نکته‌های ویرایش و اصول شکسته‌نویسی سه تا از همین کتاب‌ها هستن که نشر مرکز چاپ‌شون کرده.

از گوشه و کنار ترجمه و نکته‌های ویرایش دو اثری‌ان که براساس مطالعه و تجربۀ نویسنده، و مسائلی که حین کار و آموزش بهشون برخورده گردآوری شده. به‌نظرم این دو کتاب برای آموزش ابتدایی کاربرد چندانی ندارن ـ همون‌طور که خود نویسنده هم توی مقدمۀ ویراست دوم نکته‌های ویرایش بهش اشاره کرده ـ اما برای افرادی که آموزش دیدن و دارن توی زمینۀ ترجمه و ویرایش فعالیت می‌کنن خیلی مفید و کاربردیه. با اینکه بعضی افراد عقیده دارند سبک صلح‌جو توی ویرایش قدیمیه، کتاب نکته‌های ویرایش خیلی برام مفید بود و توی مؤسسه هم جواب خیلی از سؤال‌های خودم و کارورزها از تو همین کتاب پیدا می‌شد.

از ویژگی‌های خوب این دو تا کتاب فهرست‌نویسی و نمایه‌نویسی خوب‌شون، و کوتاهی مباحث مختلفه؛ یعنی نویسنده نیومده شاخ و برگ اضافی به متن بده که حجم کتاب رو بالا ببره، خیلی مفید و مختصر نکتۀ خودش دربارۀ هر موضوع رو گفته و بحث رو جمع کرده.

اما اصول شکسته‌نویسی؛ یه کتاب کم‌حجمه که خیلی ساده قواعد شکسته‌نویسی توی گفت‌وگوهای داستانی رو توضیح داده و برای سبک‌های مختلف با ذکر نام اثر و نویسنده یا مترجمش نمونه آورده. توجه به این قضیه که شکسته‌نویسی یه اصولی داره و نویسنده‌های نوپا با توجه به این اصول می‌تونن سبک خودشون رو انتخاب کنن خیلی مهمه. از نظر من این روش باعث می‌شه نویسنده‌های مبتدی یه سر و گردن از هم‌قطارهای خودشون بالاتر باشن.

خیلی وقت بود که می‌خواستم این سه تا کتاب رو معرفی کنم و مناسبت امروز بهانه‌ای شد که با یه تیر دو تا نشون بزنم؛ هم انجام دادن این کار عقب‌افتاده، هم تأکید روی این موضوع که فقط داستان‌نویس‌ها رو نویسنده ندونم. بعضی از نویسنده‌های غیرداستانی خیلی معلم هستن وگاهی فقط با خوندن یه کتاب ازشون دِین بزرگی به گردن‌ خواننده می‌مونه.

پس‌حرفی: 0.340

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷

0.318

کتاب مذکرات طفلة (خاطرات دختربچه) رو امسال از بخش کتب عربی نمایشگاه بین‌المللی خریدم و یکی دو ماه پیش خوندمش. کتاب اولین رمان نوال السعداوی بوده؛ البته منظورم اولین رمان چاپ‌شده نیست، اولین رمانی که نوشته. اون‌طور که خودش تو مقدمۀ کتاب گفته سال اول دبیرستان که بوده دبیر زبان عربی‌شون تکلیفی می‌ده که یه انشای سه‌صفحه‌ای با موضوع آزاد بنویسن و نوال سعداوی هم طی یه هفته یه دفتر رو پر می‌کنه و اسم نوشته‌اش رو هم می‌ذاره مذکرات طفلة اسمها سعاد (خاطرات دختربچه‌ای به نام سُعاد). وقتی نتیجۀ کارش رو به دبیرش تحویل می‌ده یه صفر می‌گیره و موظف می‌شه یه موضوع جدید انتخاب کنه و توی سه صفحه تحویل بده. ـ پناه بر خدا! ـ خودش می‌گه شاید همین نمرۀ صفر بوده که باعث شده به‌جای ادبیات بره سراغ پزشکی.

موضوع کتاب تفکرات و دغدغه‌های یه دختربچه از زمانی که زبون باز نکرده تا قبل از رسیدن به دوازده‌سالگیه که با ازدواج اجباری، یه‌شبه پیر می‌شه و بعد از زایمان اولش هم می‌میره.

سؤال و جواب‌های شخصیت اصلی داستان، سعاد، دربارۀ مسائل و اتفاقات روز، احکام شرعی، وجود خدا و... برام جالبه. موضوعاتی که تقریباً مطمئنم تو زمان کودکی برای خودم سؤال نبود، دغدغه‌هایی که نداشتم و حاضرجوابی‌هایی که نکردم. چه رشک برانگیز!

راوی داستان سوم‌شخصه، عنصر زمان و مکان خیلی معمولی و شفاف اومده توی متن، گرۀ اصلی داستان از نظر من همون ازدواج اجباریه که توی صفحۀ آخر مطرح می‌شه و توی دو خط به‌تلخی باز می‌شه. دربارۀ بیان داستان باید بگم که خیلی روانه، کلاً این سبک نوال سعداویه؛ نمی‌آد یه موضوع پیچیده، مثلاً درگیری‌های ذهنی سعاد دربارۀ خدا و احکام دینی، رو با کلمات ثقیل و جمله‌بندی‌های پیچیده مطرح کنه؛ با اینکه راوی سوم‌شخص هستش و نوع بیانش از اول داستان به یک صورته و تابع سن شخصیت اصلی داستان نیستش.

نویسنده کتاب رو به تمام دختربچه‌ها و پسربچه‌هایی تقدیم کرده که تو فکر نوشتن هستن یا حداقل آرزوش رو دارن.

 

 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷

0.289

این چند روز کار چندان مفیدی نکردم؛ یادگیری یه مهارت جدید رو شروع کردم که فعلاً قصد ندارم ازش حرف بزنم، به‌جز اون تقریباً هیچ کار مفیدی نکردم. تنبلی و کسالت سریع‌تر از اون چیزی که فکر می‌کردم اومده سراغم. نه حال کتاب خوندن دارم، نه حال فیلم دیدن، نه ویرایش، نه ترجمه، نه بیرون رفتن از خونه و نه حتی خیال‌پردازی.

دارم قطار به‌موقع رسید نوشتۀ هاینریش بل رو می‌خونم. خیلی جلو نرفتم؛ ولی تا همین‌جا هم از ترجمه و جمله‌بندی‌هاش خوشم نمی‌آد. کتاب رو کیکاووس جهانداری ترجمه کرده که تا حالا کاری ازش نخوندم و نشر چشمه چاپ کرده و مشکل من همین‌جاست؛ نمی‌تونم این ضعف بیان رو تو اثر همچین نویسندۀ بزرگی از چنین نشری بپذیرم.

بگذریم. چند روز پیش کتاب 504 رو باز کردم و دیدم به‌به... چقدر همه‌چی یادم رفته. امروز هم داشتم با هانی این شعر سید مهدی موسوی رو می‌خوندم، دیدم اصلاً انگارنه‌انگار که n بار خوندمش. دارم نگران حافظه‌ام می‌شم؛ قوی بودن حافظه یکی از صفات شناخته‌شدۀ من برای خودم و دیگرانه. داشتم برای هانی تعریف می‌کردم پیش‌دانشگاهی که بودم منظومۀ آبی، خاکستری، سیاه حمید مصدق رو کامل حفظ بودم. نه فقط من، بیشتر هم‌کلاسی‌هام هم حفظ بودن. سوم که بودیم یکی از بچه‌ها اومد این شعر رو سر کلاس خوند و بیشترمون از روی برگه‌هاش کپی گرفتیم و انقدر خوندیم تا حفظ شدیم. الان که فکرش رو می‌کنم به نظرم می‌آد حتماً اون موقع گندش رو درآورده بودیم. آره می‌گفتم همین امروز که اومدم شعر رو بخونم از «کاشکی همچو حبابی بر آب / در نگاه تو تهی می‌شدم از بود و نبود» جلوتر نرفتم. بعدش که رفتم کتاب رو آوردم دیدم تا همون‌جا هم یه بخشی رو جا انداختم.

پی‌نوشت: نوشته‌ها دارن آب می‌رن، هم کمی و هم کیفی.

 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷

0.288

یکی از آرزوهام تجربۀ زندگی روی یه کرۀ دیگه یا یه قمره؛ امشب هم داشتم به همین فکر می‌کردم که با خودم گفتم اگه بخوام به چنین سفری برم، چه بازگشت داشته باشه و چه نه، احتمالاً ابزاری که همراه خودم می‌برم خیلی کمه، تازه همون‌ها هم غالباً ابزاری نیستن که همیشه ازشون استفاده می‌کنم و به‌نوعی بهشون عادت دارم. بعد یه لحظه خودم رو توی اون وضعیت تصور کردم؛ اما با همین دغدغه‌هایی که الآن دارم. این سؤال برام پیش اومد که برای زندگی توی چنین محیطی کدوم دیدگاه، کدوم تفکر، چه نوع جهان‌بینی و چه جنس دغدغه‌هایی همراهم خواهد بود؟

به‌نظرم زندگی خارج از زمین روی احساسات، باورها، تفکرات و درکل جهان‌بینی انسان اثر می‌ذاره. اول فکر کردم همون‌طور که زندگی توی اون محیط تابع قوانین فیزیکی متفاوتی هستش و ابزار نسبتاً متفاوتی می‌طلبه، احتمالاً به ابزار فکری و دستاورهای متفاوتی تو این زمینه هم نیاز داشته باشه؛ بعد دیدم صرفاً تغییر محیط جغرافیایی نیست که موجب چنین تغییری می‌شه، دوری از جمعیت و سازه‌ها و دستاوردهای انسانیه که این تغییر رو امکان‌پذیر می‌کنه؛ مثلاً با فرض عملی شدن پروژه‌هایی مثل داستان مارس وان و پیشرفت‌شون، ازنوسازی تمدن توی یه کرۀ دیگه باعث ازنوسازی اندیشۀ انسان هم می‌شه. احتمالاً وقتی هماهنگی خودمون با محیط جدید و روش جدید زندگی رو ببینیم، ابعاد دیگه‌ای از خودمون رو می‌شناسیم و قاعدتاً دیدگاه‌مون نسبت به زندگی بشری تو زمینه‌های مختلف تغییراتی داره. انگار زندگی روی زمین نذاشته ناشناخته‌های خودمون رو کشف کنیم و جهل نسبت به ناشناخته‌های خودمون هم باعث شده تا نتونیم جنبه‌های ناشناختۀ زمین رو کشف کنیم. به‌نظرم فاصله گرفتن از محیط می‌تونه به‌شکل حیرت‌آوری بهمون کمک کنه.

فکر کنم این موضوع پتانسیلش رو داره که بعداً بیشتر درباره‌اش بنویسم؛ اما به مطالعۀ بیشتری هم نیاز داره.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۷ آبان ۹۷

0.333

خواهرم داشت تعریف می‌کرد یه بار که مهمون داشتن، بعد از چیده شدن سفره، مهمون کلی با خودش کلنجار رفته و آخر سر برگشته به خواهرم گفته آخه ببین چقدر خودت رو خفت دادی. ناخودآگاه اون فرد و موقعیت رو با خودم مقایسه کردم که گاهی حساسیتم توی انتخاب کلمات به وسواس تبدیل می‌شه.

اغلب مخاطب‌هام رو به چند دسته تقسیم می‌کنم:

افرادی هستن که خودشون به کلمات و عبارات‌شون خیلی دقت نمی‌کنن و توی کلام مخاطب‌شون هم چنین حساسیتی ندارن؛ خب این افراد انرژی چندانی از من نمی‌گیرن.

یه سری دیگه هستن که توی کلام خودشون این حساسیت رو ندارن، ولی توجه‌شون به گفته‌های مخاطب‌شون بالاست؛ خب من با این گروه هم مشکل چندانی ندارم.

اما یه گروه دیگه هستن رو هر دو بخش دقت ویژه‌ای دارن و از نظر من به دو دسته تقسیم می‌شن؛ اونایی که می‌دونی چی می‌خوان بشنون و اونایی که باید در لحظه به خودت رجوع کنی و باهاشون هم‌کلام بشی. این دستۀ آخر حساسیت من رو خیلی بالا می‌برن و در عین حال گاهی هم‌کلام شدن باهاشون این احساس رو بهم می‌ده که آره، حرف زدن با این آدم، گوش دادن به حرفاش، خوندن نوشته‌هاش و... یه تکونی توی فکر آدم ایجاد می‌کنه. با درصد بالایی از اطمینان می‌گم که حرف زدن با گروه‌های قبلی تمرین سبکیه برای حرف زدن با این افراد و حرف زدن با این افراد یه کلاس درسیه که توش یه چیزایی دربارۀ فکر کردن و حرف زدن یاد می‌گیرم.

خب جدای از هم‌کلامی با بعضی مخاطب‌های مشخص و نوشتن متنی که می‌دونم خواننده‌شون هستن، گاهی نوشتن برای خودم و مخاطب عام هم حساسیتم رو توی انتخاب کلمات و عبارات بالا می‌بره. بعضی اوقات چندین بار گفته یا نوشته‌ام رو مرور می‌کنم، چه قبل از بیانش چه بعد از اون. یه بار که توی این وضعیت بودم یهو به خودم گفتم که شک آدم کثیرالشک اعتبار نداره. اینکه از یه حکم فقهی توی یه موضوع کاملاً غیرفقهی استفاده کنم خنده‌دار بود، ولی یه‌ذره کارایی داشت. به‌نظرم این‌طوری ارزش شک هم حفظ می‌شه.

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۶ آبان ۹۷