۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

من جون می‌دم واسه این گوشۀ زندگی‌ام

سرم رو برمی‌گردونم و اون گوشه می‌بینمش. خیلی دوره، خیلی‌خیلی دور و حالا حالاها مونده تا به این نزدیکی‌ها برسه؛البته هرقدر نزدیک شه بازم اندازۀ یه دنیا ازش دورم. مثل اونایی که تا چند لحظه پیش می‌دیدم تو چشم نیست. دیگه به بقیه توجهی ندارم، سر تا پا چشم می‌شم و نگاه و حسرت. از اینجا نمی‌شه درست تشخیص داد داره گریه می‌کنه یا می‌خنده؛ اما معلومه داره می‌سوزه تا ستاره بمونه. خب خودزنی مدل‌های مختلف داره دیگه؛ ولی همه‌اش از عمق وجودمون نشئت می‌گیره. دارم احساس هم‌ذات‌پنداری می‌کنم باهاش که یه لحظه می‌گم با این فاصله‌ای که داره نکنه تا الآن مرده باشه. هرچند فرقی نمی‌کنه، چه زنده باشه چه مرده بازهم از من به خدا نزدیک‌تره.

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۳۱ مرداد ۹۷

شما بالا رو نگاه کن... بالاتر... بالاتر... آباریکلا!

این نوشته‌ دوتا حرف مرتبط با عنوان داره و یه حرف کاملاً بی‌ربط:

حرف اول: امشب و فردا شب اوج بارش شهابی برساووشیه. پارسال خیلی مختصر ازش نوشتم، اگه خواستید می‌تونید همون نوشته رو بخونید. لطفاً این اتفاق زیبا رو از دست ندید و آرزوهای اصلی‌تون که تموم شد برای من هم آرزو کنید.

حرف دوم: کاوشگر خورشیدی پارکر امروز سفر خودش رو به‌سمت ستارۀ من شروع کرد؛ در این باره هم پیش‌تر نوشتم و اگه نخوندید می‌تونید تشریف ببرید و بخونید.

حرف کاملاً بی‌ربط: هر وقت دیدید من چند روز پشت سر هم مطلب می‌ذارم بدونید که کلی کار دارم و برای کم کردن استرسم اینجا رو به‌روز می‌کنم؛ البته غالباً هیچ تأثیری هم نداره. 

  • حورا رضایی
  • شنبه ۲۰ مرداد ۹۷

به درویشی و خرسندی

به مناسبت سال‌مرگ محمود درویش (2008-1941)

عبده وازن: وقتی در رام‌الله هستی، آیا احساس می‌کنی واقعا در وطنت، فلسطین، هستی؟ وطنت به قطعه زمینی در درونت، شعرت و حافظه‌ات تبدیل شده است؟

محمود درویش: احساس و زبانم بسیار شرمنده است. خیلی احساس در ـ وطن ـ بودن نمی‌کنم. احساس می‌کنم در زندان بزرگی هستم که در سرزمین و وطنم ساخته شده است و، گویی، از تبعیدگاهم رهایی نیافته‌ام. آن‌کس که در تبعیدگاه، وطن را به‌همراه داشت، اکنون تبعیدگاه را در وطن با خود دارد. حد و مرزها بین دو مفهوم «وطن» و «تبعیدگاه» واقعاً در هم آمیخته است. آزادی نیز، هم شکننده است و هم بسیار زیباست. باید در اسارت آن باقی بمانیم. در این اسارت، در اسارت آزادی، می‌توانیم آزاد شویم. 

این مجاز و استعاره بسیار است و مرز میان اشیا، بسیار درهم‌تنیده است. گاهی به مرز یک معنا نمی‌رسی و گاهی نیز به جست‌وجوی یک معنا می‌روی و نمی‌یابی. اما مهم این است که وطن را از دست و خیال‌مان بر زمین نگذاریم. تلاش‌های زیادی صورت گرفت تا بین ما و این سرزمین فاصله ایجاد شود. اسرائیلی‌ها دیوارها را فقط بین ما و خودشان استوار نمی‌کنند بلکه آن را بین ما و خودمان، بین ما و وجودمان می‌سازند. اما آن‌ها به ساخت حصارهای دیگری هم نیاز دارند: بین تاریخ و خرافه، بین واقعیت و اسطوره؛ و این کاری است که آن‌ها انجام نمی‌دهند. آن‌ها پشت اسطوره‌ای مسلح به کلاهک‌های هسته‌ای پنهان شده‌اند. هیچ اسطوره‌ای در تاریخ سراغ نداریم که با این اسلحۀ مرگ‌بار مسلح شده باشد.


 هر روز زاده می‌شوم؛ گفت‌وگو با محمود درویش و گزیدۀ اشعارش. مؤلف: عبده وازن. مترجم: محمد حزبایی‌زاده. نشر فرهنگ جاوید. 

 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۱۹ مرداد ۹۷

همینه دیگه

به سر و گوش جمله‌های توی متن یه دستی می‌کشیم، و سعی می‌کنیم جمله‌هایی که تو سر خودمون می‌چرخه رو مرتب کنیم. 

به مؤلف کمک می‌کنیم مفهومی که نتونسته بیان کنه رو بگه، و به هم کمک می‌کنیم حرف‌هایی که توی دل‌مون مونده رو به زبون بیاریم.

برای مؤلف بی‌سواد سربزرگی می‌کنیم، و برای آیندۀ مبهم خودمون خط و نشون می‌کشیم.

 نقش عبارات رو توی متن پیدا می‌کنیم و از نظر دستوری اصلاح‌شون می‌کنیم، و سعی می‌کنیم بفهمیم نقش‌مون تو زندگی بعضی از آدما و نقش اونا تو زندگی ما چیه.

سبک مؤلف توی یک اثر رو با انتخاب جملات کوتاه حفظ می‌کنیم، و سبک خودمون توی زندگی رو با مدل موی کوتاه.

دستور زبان گیوی رو چک می‌کنیم، و دستور پخت ناهارامون رو با هم تطبیق می‌دیم.

کارامون رو بعد از ویرایش نمونه‌خوانی می‌کنیم که شوق به سرانجام رسوندن متن گول‌مون نزنه و اشکالات احتمالی‌اش از چشم‌مون جا نمونه، تجربه‌هامون رو با هم در میون می‌ذاریم که خوشی زندگی حواس‌مون رو پرت نکنه.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۸ مرداد ۹۷

هیچ وقت

هیچ وقت با خانواده نشینید پای صحبت های مستقیم رئیس جمهور؛ نذارید توی این شرایط سخت همین کورسوی امیدی که دارن هم از بین بره؛ بذارید فکر کنن زحماتی که برای تربیت شما کشیدن واقعا نتیجه داده.
  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۵ مرداد ۹۷

بد و بدتر

این رو گذاشتم استوری اینستا؛ اما فکر می‌کنم کسایی که نوشتن بخشی از زندگی‌شون شده بهتر بتونن جواب بدن. لطف می‌کنید نظرتون رو بگید؟

پی‌نوشت: منظور من صرفا برای یه نویسنده نیست؛ اما یکی از دوستام حرف جالبی زد: ننوشتن برای نویسنده مرگه؛ بد نوشتن ننگ.

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷

عبارت طلایی

می‌شه یه سری حرفا رو با یه به جهنم ساده و حتی سرسری کنار گذاشت.

دیروز یه نفر تمام تلاش کاری‌ام از مهر نودوپنچ تا دیروز رو با کلماتی نسبتا رکیک زیر سؤال برد که خب با یه نمی‌فهمه دیگه، به جهنم مسئله حل شد.

برای یه سری اتفاقات به جهنم کاربردی نداره؛ چون یا خیلی سطحشون پایینه یا واقعا اتفاق بدی نیستن (که در این صورت اصلا نیازی به استفاده از این عبارت نیست) یا چی؟ نمی‌دونم.

دیروز اشتراکی از تمام یاهای مورد قبل توی یه مسئلۀ شخصی جمع شد و واقعیت اینه که همین الآن که تازه از خواب پا شدم هم می‌تونم حال بد دیروز رو حس کنم؛ اما مشکل اینه که دیروز حتی به فکر استفاده از عبارت مزبور نیفتادم، که اگر هم یادم بود هیچ دردی رو دوا نمی‌کرد. 

دارم از ایمان به عبارتی حرف می‌زنم که از ایمان به خودم نشئت می‌گیره. واسه یه مسئلۀ خیلی ساده کلی حال بد رو تحمل کردم؛ چون انقدر اعتمادبه‌نفسم پایین اومده بود (در واقع پایین آورده بودمش) که حتی نتونستم به موضوع منطقی نگاه کنم؛ درواقع چون دید جامعی نسبت به خودم نداشتم. 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۹ مرداد ۹۷

بی‌خبری

سرم رو تکیه می‌دم به پشتی صندلی و چشمم رو می‌بندم. سعی می‌کنم به اون بخش ذهنم برسم که خوابای خوب رو می‌سازه، که دستور خنده‌های سرخوشانه رو می‌ده؛ جایی که نه طنزی داره نه کنایه‌ای، هرچی هست سادگی و خوش‌دلیه.

دستم رو روی چشمم فشار می‌دم. یه تصویر محو می‌آد، شبیه یه تابلوی سرمه‌ای‌رنگ خطاطی عربی به سبکی که نمی‌دونم اسمش چیه. هرچی سعی می‌کنم نمی‌تونم بخونمش؛ مثل دری که توی این چند سال نتونستم بازش کنم.

زیر چشمم رو پاک می‌کنم. خبری از این حرفا نیست.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷

پدر، پسر...

بله. چند شبی هست که صدای این سریال جدید شبکۀ دو توی خونۀ ما هم می‌پیچه؛ و بله ما هم از این توفیق اجباری بهره‌مند شدیم.

اجازه بدید تا همینجای فیلم برداشت خودم رو با این توصیف تکراری‌ام شروع کنم: داستان فیلم در حد نوشته‌های نودوهشتیاست، اونم نه نودوهشتیای پیش از فوت مرحوم جوشنی، نه، نودوهشتیای همین حالا.

در ادامه باید بگم برای نشون دادن فاصلۀ فرهنگی بین دو گروه مذهبی و غیرمذهبی تا جای ممکن به گروه اول توهین می‌کنه و اختلاف بین این دو رو  انقدر بولد نشون می‌ده که به‌جای محو کردن همچین اختلافاتی تو جامعه و درست نشون دادن مذهب، به این مشکلات دامن می‌زنه. 

یه توهین بسیار بزرگ به من بیننده اینه که برای جذاب نشون دادن شخصیت مذهبی فیلم، طرف رو انقدر ثروتمند نشون داده؛ یعنی داستان‌پردازی فیلم (‌های) ایرانی اینطوریه که اگه قراره دین‌مداری‌ رو نشون بده، یکی از نشونه‌هاش حتما باید ثروت باشه. البته ناگفته نماند که خانواده‌های ایرانی توی فیلمامون یا فقیرن یا پولدار. اصلا انگار قشر متوسط حذف شده و ما وجود خارجی نداریم.

و کلا این‌همه اغراق برای چیه؟ مخصوصا توی شخصیت پسر فیلم. انقدر تخیلی از پنجره پرواز کرد؛ به‌جای استفاده از شرایط موجود، رفت توی کارواش کار کرد؛ بدون هیچ دلیل عقلانی (یعنی به نظر من کاملا احساسی) گناه نکرده رو پذیرفت؛ کلا شخصیت‌پردازی‌اش تناقض داره دیگه، از یه طرف اجازه داد آبروش بره، از طرف دیگه برای حفظ آبروی خودش و همکاراش چک صد میلیونی می‌کشه؛ خب کدوم آدم عاقلی می‌آد چک صدمیلیونی می‌کشه برای همچون موقعیتی؟ تازه اونم وقتی که شاکی راضی بود همراهای پسره رو ببخشه. اصلا چرا پذیرفتن حرف زور رو رواج می‌دین خب؟ 

و بگذریم که کلا به‌نظرم فیلم اقتباسی از دلشکسته است. 

لطفا بیاید به خودمون احترام بذاریم و اسم چنین مزخرفی رو رومانتیک نذاریم.

پی‌نوشت: حالا فقط کافیه یه شب در سال تلویزیون یه فیلم از تیم راث بذاره‌ها، دقیقا همون شب برق کل منطقه قطع می‌شه، حال ما هرشب از یه ربع قبل شروع این فیلم دعا می‌کنیم برق بره، اگه رفت.

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۳ مرداد ۹۷