۹ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

گیومه باز

یهو به خودت می‌آی و می‌بینی که این حال رو هر سال همین موقع داری تجربه می‌کنی؛ همین که شبیه شوق و دلهرۀ ضعیفه. هر شب یلدا، وقت فال گرفتن که می‌رسه، می‌آد سراغت. هر سال هم دست خالی بر می‌گرده. یهو به خودت می‌آی و می‌گی من که به فال و این چیزها اعتقاد ندارم پس برای چی باید فال بگیرم؟ چرا باید دل به این دلهرۀ بی‌حاصل بدم وقتی می‌دونم که دیگه مطلع «شهریست پر حریفان...» نمی‌آد. و باز به خودت می‌آی و می‌بینی که دیوان حافظ رو کسی به دست گرفته که تا حالا نه حافظ برات خونده، نه فال گرفته و انقدر این فرد برات عزیزه که ناخودآگاه نیت می‌کنی. غزل سمت راست رو آروم برای خودش می‌خونه و وقتی ازش می‌خوای بلند بخونه غزل سمت چپ رو می‌خونه: «ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش...

  • حورا رضایی
  • جمعه ۳۰ آذر ۹۷

سؤال

شما با این حرف‌هایی که نه می‌تونید بگید، نه می‌تونید پیش خودتون نگه دارید، چی کار می‌کنید؟

با سؤال‌های بی‌جواب‌تون چی کار می‌کنید؟

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۲۸ آذر ۹۷

0.179

از کاروبار و حال‌وهوام با ن حرف می‌زدم. گفت شرکت داره برای پروژۀ جدیدش نیرو می‌گیره‌ها. تو که با ب مشکلی نداشتی. تازه اگه بری باهنر که خیلی خوب می‌شه. اصلاً می‌تونی سه روز تو هفته بری. فقط برای اینکه از خونه بیرون بزنی و حالِت عوض بشه. قراردادهای اون‌جا رو که می‌بینی چطوره، تا هروقت خواستی بمون.

این حرف‌ها برای قبل از اون تست نمونه‌خوانیه. دروغ چرا، به حرف‌هاش جدی فکر کردم. راست می‌گفت، خونه موندن تنبلم می‌کنه. تو این مدت دو تا سفارش خوب رو رد کردم. کلی از درس خوندن عقب افتادم و فقط دارم کتاب‌های کم‌حجمی رو که از موزه سفارش گرفتم، ویرایش می‌کنم. بهش گفتم شرایط رو از همسرش بپرسه و بهم خبر بده.

دفعۀ بعد که بهش زنگ زدم بعد از اون تست مزبور بودش. بهش گفتم که نمی‌تونم خارج از رشتۀ موردعلاقه و برنامه‌ام کار کنم، که اگه برم سر اون کار از همه‌چی بیشتر عقب می‌مونم.

راستش کار زیاد دارم؛ ولی تنبلی و کسالت جوری من رو به دام خودش کشیده که نگو و نپرس. راه حلی به ذهن‌تون می‌رسه آیا؟

 

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۲۶ آذر ۹۷

همچنان عقیده دارم که پیمان معادی شبیه شاهرخ‌خان شده

فیلم بمب؛ یک عاشقانه از خیلی ابعاد خوب در نیومده بود؛ برعکس خنده‌های دیروز ما که از خیلی ابعاد، خیلی خوب در اومد.

ما یعنی زهرا یگانه، زهرا غیریگانه، پریسا، هولدن، سارا، من و لیلا.

 

  • حورا رضایی
  • شنبه ۲۴ آذر ۹۷

0.319

تست چهارصفحه‌ای رو برای بار سوم مرور می‌کنید و بعدش برگه‌ها رو همون‌طور که تحویل گرفته بودید، مرتب می‌کنید طوری که برگۀ اطلاعات شخصی‌تون روی باقی برگه‌ها قرار بگیره. بلند می‌شید و وسایل‌تون رو جمع‌وجور می‌کنید و تست نمونه‌خوانی‌تون رو به خانم ص ـ که احتمالاٌ سرویراستار این نشر بزرگ و پرآوازه هستش ـ تحویل می‌دید. بهش توضیح می‌دید که چون خیلی نمونه‌خوانی کار نکردید ممکنه چندجایی از دست‌تون در رفته باشه و ویرایش صوری هم انجام داده باشید. تشکر می‌کنید و با هم خداحافظی می‌کنید. هنوز یه قدم از اتاقش فاصله نگرفتید که باتعجب ازتون می‌پرسه سرویراستار مؤسسۀ فلان بودید؟ شما هم به گفتن یه بله اکتفا می‌کنید و وقتی می‌بینید سؤال دیگه‌ای نداره کلمۀ خدانگهدار رو دوباره تکرار می‌کنید. به هر حال شما نمی‌تونستید تمام سؤالاتی که توی همون یه سؤال جاخوش کردن رو بکشید بیرون و یکی‌یکی جواب بدید. نمی‌تونید براش توضیح بدید که هنوز هم حاضرید برای کاری که دوستش دارید از صفر شروع کنید. که اون فقط یه عنوان بوده و تموم شده. که همچنان می‌خواید بیشتر تجربه کسب کنید. که بالاخره باید یه‌جوری خودتون رو جمع‌وجور می‌کردید. نه، شما هیچ‌کدوم از این‌ها رو نمی‌گید و الان که دارید تمام جواب‌های ممکن رو مرور می‌کنید خیلی وقته که از ساختمون نشر بزرگ و پرآوازه اومدید بیرون.

حالا دارید انقلاب رو به‌سمت تئاتر شهر پیاده می‌رید و از سرک کشیدن به ویترین کتاب‌فروشی‌ها و بساط دست‌فروش‌ها لذت می‌برید. اصلاً از شرایط امروز و این تصمیم ناراحت یا ناراضی نیستید. حتی اگه این نشر هم نشه باز این راه رو تکرار می‌کنید و به‌شکل بی‌سابقه‌ای امیدوارید که نتیجه می‌گیرید. توی همین حال خوش هستید که یاد ف می‌افتید؛ هروقت این مسیر رو با هم می‌اومدید بهتون می‌گفت وقتی دارم باهات حرف می‌زنم انقدر حواست به این کتاب‌ها نباشه، به من نگاه کن نه این کتاب‌ها، انگار هووی من شدن. هنوز هم از این حرفش خنده‌تون می‌گیره؛ ولی این بار تو دل‌تون می‌گید نمی‌تونم، الآن دیگه نمی‌تونم.

 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۲۰ آذر ۹۷

گره

حقیقتاً توی یکی از گره‌های داستان زندگی‌ام هستم؛ ولی از اون داستان‌هاییه که تا آثار دیگۀ نویسنده رو نخونی متوجه نمی‌شی اینجای داستان چه خبره.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۹ آذر ۹۷

وبإسْم الذین یریدون أن تبقي إمرأة.. کُوني إمرأة

وبإسْم الذین یریدونَ أن یکتُبُوا الشِعْر.. کُوني إمرأة

وبإسْم الذین یریدونَ أن یصنَعُوا الحُبَّ.. کُوني إمرأة

وبإسْم الذین یریدونَ أن یعرفُوا الله.. کُوني إمرأة*

و به نام آنان که می‌خواهند شعر بنویسند... زن باش

و به نام آنان که می‌خواهند عشق بسازند... زن باش

و به نام آنان که می‌خواهند خداوند را بشناسند... زن باش

نمی‌دونم چرا هیچ وقت واژۀ زن توی ادبیات فارسی برام معنای زنانگی نداره؛ یعنی یا مادره، یا همسره، یا مطلقه و بیوه است، یا معشوقه است، یا بدکاره. یه لطفی کنید و این نوشته رو از این موج نه به خشونت علیه زنان و این بحث‌ها جدا کنید. حرفم اینه که نمی‌تونم این همه زن نبودن کاراکترهای زن توی آثار ادبی رو واکنشی نسبت به وضعیت جامعه ندونم. شاید به خاطر همین دید باشه که همیشه خوندن اشعار نزار قبانی تو همون زبان اصلی خودش، بهم حال خوبی می‌ده؛ طوری که دلم می‌خواد یه زن عرب باشم.

پی‌نوشت: عنوانْ جملۀ مقلدانۀ خودمه؛ ترجمه‌اش: و به نام آنان که می‌خواهند زن بمانی... زن باش.


* أریدُكِ أنثی سرودۀ نزار قبانی

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۲ آذر ۹۷

جان کافی

این بار شبیه جان کافی شدم توی مسیر سبز؛ از دوشنبه که دکتر ی تست شخصیت‌شناسی‌ام رو داد دستم؛ البته اگه بخوام دقیق بگم از اون‌جایی که با لحن خیلی محکم دونه‌دونۀ مواردی که می‌تونم اسمش‌شون رو ضعف بذارم نام می‌برد و می‌گفت: «این صفره، این صفره، این چرا باید برای کسی به سن تو انقدر پایین باشه؟» و باز با همون لحن ادامه می‌داد که: «این صفره، این صفره، ببین این چقدر بالاست» و من با بهت و بغض نگاهش می‌کردم... آره فکر کنم از همون موقع بود که احساس کردم اون جونورها از گلوم راه رو باز کردن و رفتن کنار اونایی که نفهمیده بودم طی یکی دو ماه گذشته کی و چطوری توی ناکجای وجودم لونه کرده بودن.

بعدش که رسیدم خونه یه اتفاق دیگه پیش اومد و من حیرون مونده بودم که چرا همۀ کابوس‌های پنج شش سال گذشته باید توی همین ماه اتفاق بیفتن. و بعد باز سعی کردم وول خوردن اون جونورها رو نادیده بگیرم.

سه‌شنبه که با ن حرف می‌زدم دریافتی‌های بیشتری داشتم. با چت کوتاه ج بیشتر شد. پنج‌شنبه تا عصر، ف موفق شد مقادیر بیشتری رو به وجودم بریزه و آخر سر خداحافظی کنه و بره. عصر که م اومد تا باهاش حرف بزنم دیدم نمی‌شه؛ یعنی اگه می‌خواستم دهن باز کنم احتمالش خیلی زیاد بود که همۀ اون جونورها با فشار راه خودشون رو به بیرون باز کنن و مطمئناً طوری من رو به هق‌هق می‌انداختن که نگو و نپرس. اینجا یه فرق‌هایی با جان کافی داشتم؛ اینکه او می‌فهمید کجا باید خودش رو تخلیه کنه و من نمی‌فهمیدم. 

شب که برگشتم خونه با خوندن این نوشتۀ خورشید یه چیزهایی دستگیرم شد. توی تنهایی تونستم دهن باز کنم و بذارم اون جونورها یا راه خودشون رو پیدا کنن برن یا تو گوشه‌های اتاق روزگار بگذرونن. 

اگه از من بپرسن یکی از جاهایی که به وجود خدا باور پیدا کردم کجا بوده، می‌گم دیشب تو کنج اتاقم؛ جایی که برعکس همیشه گریه چشم‌هام رو سرخ کرد، گلودردی که از شدت بغض داشتم شدت گرفت و بعدش کم‌کم آروم شد، و بالاخره نفس‌هام سبک شد. 

یکی از موارد قوت تستم پشتکار و موفقیت بود، هرچند هنوز هم نفهمیدم موفقیت رو چطور تونستن تعریف کنن. خب حقیقتش اینه که با چیزهایی که هفتۀ پیش پشت سر گذاشتم اینکه بفهمم پشتکارم زیاده باعث شوق و ذوقم نمی‌شه؛ بگذریم از اینکه این مورد رو پیش از هر آزمون و مشاوره‌ای هم می‌دونستم؛ ولی خب حقیقت امر اینه که تنها چیزی که می‌تونم بهش دست بندازم و خودم رو بلند کنم فقط همین مورده. 

صادقانه بگم اهل هیچ شعاری نیستم، به خودم یا دیگران هیچ قولی دربارۀ آینده نمی‌دم و نمی‌تونم صبح که از خواب پا می‌شم با این جمله‌های انگیزشی انرژی الکی به خودم بدم. از اون طرف به‌سختی می‌تونم خودم رو یه آدم باایمان بدونم؛ اما باور کنم یا نه، فقط دعا هستش که کمکم می‌کنه این روزها رو پشت سر بذارم.

تردیدم برای انتخاب مسیرم خیلی کمتر شده و این خودش یه نقطۀ قوته. 

 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۹ آذر ۹۷

0.189

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۵ آذر ۹۷