۵ مطلب با موضوع «حرف از کتاب» ثبت شده است

الطلیانی

 

 

الطلیانی
نویسنده: شکری المبخوت
نشر التنویر؛ چاپ سوم 
تعداد صفحات: 342

داستان در مورد جوانی تونسی به نام عبدالناصر است که به دلیل زیبایی و چهره‌ی ایتالیایی‌اش به «الطلیانی» یعنی ایتالیایی معرف شده است. به تفکرات مارکسیستی گرایش دارد و در دوران دانشجویی رهبری جنبش دانشجویی چپ گرا را برعهده داشته است. قدرت استدلال و اطلاعات بالای یکی از دانشجویان فلسفه به نام زینت توجه عبدالناصر را جلب می‌کند و وارد رابطه‌ی عاطفی با وی می‌شود. پس از مدتی برای استفاده‌ی زینت از حق عقد نکاح برای گذراندن دوره‌ی تدریس مجبور به ازدواج با یکدیگر می‌شوند. هرچند الطلیانی از این موضوع خوشحال است، اما زینت همواره تأکید می‌کند که رابطه‌ی آن‌ها دوستانه است و هیچ کس نباید از ازدواجشان مطلع شود.

پس از مدتی عبدالناصر وارد یک روزنامه‌ی دولتی شده و با توجه به تسلطی که به زبان فرانسه و ادبیات دارد به سرعت در کار خود پیشرفت می‌کند. زینت که تمام زمان خود را صرف درس و پژوهش می‌کند، از زندگی اطراف خود تا حدودی بی‌خبر می‌ماند. به این ترتیب رابطه‌ی عاشقانه‌ی آن دو خیلی زود به پایان می‌رسد.

داستان ماجراهای انتقال قدرت از بورقیه به بن علی طی چند سال را توضیح می‌دهد و تا حدی به تغییرات پس از آن نیز می‌پردازد. برخی دیدگاه‌های مخالف حکومت را بیان می‌کند و فضای اجتماعی آن دوران را به صورتی سطحی نمایش می‌دهد. از آن جایی که نویسنده‌ی کتاب خود روزنامه نگار است، توانسته فضای مطبوعاتی در این دوران را تا حدی نشان دهد.

در کل نثر کتاب قوی و در عین حال روان بود، توصیفات خیلی مفصل و خارج از حوصله نبود و تونسته بود بعضی از روابط اجتماعی و سیاسی رو توضیح بده، و مهم‌تر از همه فضای سیاسی تونس رو نشون داده بود و در بیشتر موارد با دید مارکسیستی شخصیت اصلی و در مخالفت کامل با گرایش دیگر یعنی اسلام گراها بهشون پرداخته بود، اما واقعا نمی‌فهمم به غیر از این موارد چی باعث شده که این کتاب بوکر 2015 رو بدست بیاره؟ از ماجراهای عبدالناصر با معشوقه‌هاش که بگذریم، داستان توی بخش‌های جالبی از بحث‌ها سیاسی به انقلاب ایران اشاره کرده که به نظرم اگر ترجمه بشه به راحتی نمی‌تونه جواز بگیره، رک بگم این کتاب (مثل خیل عظیمی از آثاری که می‌شناسیم) اگر چاپ بشه، همون کتاب اصلی نخواهد بود.

  • حوراء
  • يكشنبه ۱۲ شهریور ۹۶

فرار از اردوگاه 14

فرار از اردوگاه 14

نویسنده: بلین هاردن

مترجم: مسعود یوسف حصیر چین

نشر چشمه؛ چاپ پنجم

تعداد صفحات: 229

شین این گئون یکی از زندانیان اردوگاه کار اجباری کره‌ی شمالی بود که جرم او فرار عمویش از کره‌ی شمالی بوده است که بنا بر قانون کشور، یکی از مجازات‌های آن دستگیری تمام اعضای خانواده‌ی وی و زندانی شدن آن‌ها تا سه نسل در اردوگاه کار اجباری است. پدر و مادر شین در اردوگاه 14 با یکدیگر ازدواج کردند و او نیز در همان اردوگاه متولد شده است. 

زندگی کردن در چنین اردوگاهی درست به اندازه‌ی فرار از آن غیر ممکن به نظر می‌رسد.

شین با گرفتن قول از نگهبان برای دریافت غذای بیشتر و انتخاب به عنوان رهبر کلاس، نقشه‌ی فرار مادر و برادش را گزارش داد. این خبر چینی او منجر به دستگیری آن دو و اعدامشان شد. او تا مدت‌ها پس از فرار، از این اقدام خود احساس پشیمانی نکرد. 

به هنگام کار در کارخانه‌ی پوشاک اردوگاه، چرخ خیاطی از دست شین افتاد و نگهبانان برای مجازات اولین بند انگشت وسط دست راست او را با چاقوی آشپزخانه قطع کردند. 

بخش‌هایی از کتاب:

در طول زمستان، بهار و اوایل تابستان چیز زیادی برای خوردن نبود. او و دوستانش استراتژی‌هایی را امتحان می‌کردند که زندانیان پیرتر اردوگاه ادعا می‌کردند باعث کم شدن درد شکم خالی می‌شد. آن‌ها بر اساس نظریه‌ای که می‌گوید مایعات روند هضم غذا و بازگشت گرسنگی را سرعت می‌بخشد، با غذای‌شان سوپ و مایعات نمی‌خوردند. همچنین از مدفوع کردن خودداری می‌کردند و اعتقاد داشتند این کار باعث می‌شود احساس سیری کنند و کمتر به فکر غذا بیفتند. روش دیگر مبارزه با گرسنگی، تقلیدد از گاوها بود؛ غذا را بالا بیاورند و آن را دوباره بخورند. شین چندین بار این روش را امتحان کرد، اما متوجه شد که گرسنگی را برطرف نمی‌کند. 

یکی از عکس‌های ماهواره‌ای از اطراف خانه‌ای که در وونسان و در شبه جزیره‌ای با شن‌های ساحلی سفید قرار دارد، کشتی تفریحی خصوصی‌ای با استخری پنجاه و پنج متری و دو سرسره‌ی آبی نشان می‌دهد و گفته می‌شود از وسایل مورد علاقه‌ی خانواده است. نگهبان سابق گفت گاهی اوقات کیم جونگ ایل (رهبر پیشین کره‌ی شمالی) به آن‌جا می‌رفت تا گوزن، قرقاول و غاز شکار کند. 

کیم هیک یونگ که یک روانشناس بالینی است و در دفترش در هاناوُن با من صحبت کرد گفت «در کره‌ی شمالی، پارانویا واکنشی منطقی به شرایط واقعی بود و به این مردم کمک کرد زنده بمانند. اما همین مسئله مانع فهمیدن امور جاری در کره‌ی جنوبی می‌شود. این مسئله مانعی جدی در روند همسان سازی است.»

  • حوراء
  • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶

چارلی (گل برای الجرنون) 2

پیش از حرف اصلی:

کتاب رو امروز تمام کردم، نمی‌دونم الآن نوشتن درموردش درسته یا نه، از اون کتابایی بود که برای هضمش باید یه پیاده روی داشته باشم، و الآن تازه برگشتم.

حرف اصلی:

نام کتاب: چارلی (گل برای الجرنون)

نویسنده: دانیل کیز

مترجم: مهدی قراچه داغی

نشر آسیم، تهران، 1390

تعداد صفحات: 230

داستان در مورد یک عقب مانده‌ی ذهنی به اسم چارلی هست که در یک قنادی کار می‌کنه. به یادگیری علاقه داره و دوست داره باهوش بشه، به همین دلیل قبول می‌کنه تحت عمل جراحی قرار بگیره. این عمل پیشتر روی موشی به نام الجرنون انجام شده و باعث شده هوشش افزایش پیدا کنه.

بعد از عمل جراحی رفته رفته هوش چارلی بیشتر می‌شه، تاجایی که تبدیل به یک نابغه می‌شه. بعد از مدتی رفتارهای الجرنون تغییر می‌کنه و چارلی که از قبل می‌دونست تأثیرات جراحی دائمی نخواهد بود تصمیم می‌گیره ادامه‌ی تحقیقات رو خودش به عهده بگیره، و در نتیجه ثابت می‌کنه که چنین جراحی‌هایی نمی‌تونه به افرادی مثل اون کمک کنه.

بخش‌های از کتاب:

- من به عنوان بخشی از برنامه ارائه و سخنرانی به آن مجلس آمده بودم و انتظار داشتم که به نمایش گذاشته شوم، اما همه درباره من به گونه‌ای حرف می‌زدند که انگار موجود تازه خلق شده‌ای هستم و حالا می‌خواهند مرا به دنیای علم نشان دهند. کسی در این مکان مرا به عنوان یک انسان ارزیابی نمی‌کرد. آنها وقتی من و الجرنون را در کنار هم قرار می‌دادند، موجودات آزمایشگاهی می‌شدیم که بیرون از آزمایشگاه موجودیتی نداشتیم. نمی‌توانستم این فکر را از سرم بیرون کنم که اشتباهی در کار است. 

- به راستی که عجیب است آدمهای سالم و باشعور وقتی به یک معلول می‌رسند که بدون دست یا پا متولد شده است، با ترحم به او نگاه می‌کنند و ابداً سربه‌سرش نمی‌گذارند، امّا به کسی که عقب مانده‌ی ذهنی است تا این اندازه بد رفتاری می‌کنند. من هم زمانی مانند این پسر بودم، امّا فراموش کرده بودم.

 تازه همین چندی پیش بود که متوجه شدم مردم زمانی به من می‌خندیدند. من هم ناخواسته و بدون اینکه متوجه باشم، به خودم می‌خندیدم. چیزی بیشتر از این مرا ناراحت نمی‌کند. 

- الجرنون دو روز پیش مرد. ساعت چهار و نیم صبح، وقتی به آزمایشگاه آمدم، دیدم در گوشه قفسش افتاده و تکان نمی‌خورد. انگار در خواب مرده بود.

 تشریح نشان می‌دهد پیش بینی من درست بوده است. در مقایسه با شرایط نرمال وزن مغز الجرنون کمتر شده بود. در مغزش شقاق دیده می‌شد.

 بسیار هول انگیز است که در من هم اتفاق مشابهی روی دهد. امّا حالا که این اتفاق برای الجرنون افتاده، اینکه اتفاق مشابهی برای من بیفتد زیاد است. از آینده می‌ترسم.

 لاشه‌ الجرنون را در یک ظرف فلزی می‌گذارم و آن را به خانه می‌برم. نمی‌خواستم آنها او را در محل زباله‌سوزی بسوزانند. شاید احمقانه و از روی احساسات باشد، امّا دیشب او را در باغچه‌ حیاط خلوت دفن کردم. درحالی که چند گل روی قبرش می‌گذاشتم، گریه می‌کردم. 

خوندن کتاب احساسات متفاوتی به من می‌داد، حتی زمانی که می‌دیدم چارلی داره پیشرفت می‌کنه، دلم می‌خواست این یه مجموعه خاطرات یا اتوبایوگرافی باشه، نه یه داستان. 

به نظرم چیزی که چارلی از اول می‌خواست، توجه و محبت واقعی بود، نه هوش. اینکه به چشم یک انسان بهش نگاه بشه و نه یه موجود ناقص. 

در مورد ترجمه باید بگم تا حدی خوب بود، از اونجایی که کتاب رو به زبان فارسی خوندم، نمی‌دونم اشکالاتی که به نظرم رسیده، در متن اصلی هم بوده و نشون دهنده‌ی ضعف شخصیت اصلی در نگارش هست و یا ترجمه ایراد داشته. 

اما در مورد بیان داستان به نظرم خوب بود. پیشرفت چارلی رو می‌شد توی جملاتش به خوبی دید. نه اونقدر سریع که خواننده یکه بخوره و نه اونقدر آهسته که از حوصله‌ی خواننده خارج باشه.

 دارم به چندتا از اطرافیانم فکر می‌کنم که این کتاب رو بهشون پیشنهاد بدم.  

 

  

 

  • حوراء
  • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶

چارلی (گل برای الجرنون)

بعد از مدت‌ها کتابی دستم رسیده که نمی‌تونم کنار بذارمش: چارلی (گل برای الجرنون)، نوشته‌ی دانیل کیز و ترجمه‌ی مهدی قراچه داغی.

کتاب در مورد یک عقب افتاده‌ی ذهنی به اسم چارلی هست که بعد از جراحی روی مغزش، به تدریج ضریب هوشیش بالاتر میره و درک بهتری از جهان اطرافش بدست میاره.

فکر می‌کنم طبیعی باشه که تا مدتی بعد از خوندن یه کتاب، صدای ذهن با همون شیوه و بیان حرف بزنه، و جالب اینه که با پیشرفت چارلی و رشد ذهنیش، صدای ذهن من هم تغییر می‌کنه.

فعلا صفحه‌ی 96 هستم و هنوز کتاب رو تموم نکردم، به خاطر همین هنوز نمی‌تونم کامل در موردش بنویسم، اما اونقدر برام جالب بود که همین الآن بیام و این جملات رو بنویسم. 

  • حوراء
  • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶

ناپیدا - پل استر

"ناپیدا"ی پل استر رو هفته‌ی پیش تموم کردم. این کتاب رو با ترجمه‌ی بسیار خوب خجسته کیهان از نشر افق خوندم. اولین کتابی که از این نویسنده خوندم "سه‌گانه‌ی نیویورک" بود که به جرأت می‌تونم بگم برای شروع آثار پل استر اصلا انتخاب خوبی نیست. پارسال "شب پیشگوئی" و "تیمبوکتو" رو خوندم و فایل صوتی "the red notebook" رو هم با خوانش خودش گوش دادم. در کل کم کم دارم با شیوه‌ی نگارشش آشنا می‌شم. فکر کنم بعد از خوندن "مردی در تاریکی" و "سانست پارک" جرأت کنم دوباره اولین کتابی که ازش خوندم رو دست بگیرم.

ریویوی کتاب رو توی good reads نوشتم. فقط اگه حوصله‌ی خوندنش رو ندارید می‌گم که داستان در مورد اتفاقی هست که در بهار 1967 برای آدام واکر میوفته و نمی‌تونه مانع تأثیرش روی ادامه‌ی زندگیش بشه.

راستی این ایده‌ی راوی اول، دوم و سوم شخص توی یک کتاب هم جالب بود. اون زمان که فکر می‌کردم می‌تونم دست به قلم بشم خیلی بهش فکر کرده بودم.

در کل کتاب جالبیه. پیشنهاد می‌کنم بخونید.

  • حوراء
  • شنبه ۶ خرداد ۹۶