۱۳ مطلب با موضوع «حرف از کتاب» ثبت شده است

به مناسبت روز جهانی نویسنده

با اینکه دیشب هم از کتاب حرف زدم، به مناسبت روز جهانی نویسنده باز امشب هم حرفم دربارۀ کتابه.

علی صلح‌جو از نویسنده‌هاییه که کتاب‌های خیلی مفیدی ازش خونده‌ام. از گوشه و کنار ترجمه، نکته‌های ویرایش و اصول شکسته‌نویسی سه تا از همین کتاب‌ها هستن که نشر مرکز چاپ‌شون کرده.

از گوشه و کنار ترجمه و نکته‌های ویرایش دو اثری‌ان که براساس مطالعه و تجربۀ نویسنده، و مسائلی که حین کار و آموزش بهشون برخورده گردآوری شده. به‌نظرم این دو کتاب برای آموزش ابتدایی کاربرد چندانی ندارن ـ همون‌طور که خود نویسنده هم توی مقدمۀ ویراست دوم نکته‌های ویرایش بهش اشاره کرده ـ اما برای افرادی که آموزش دیدن و دارن توی زمینۀ ترجمه و ویرایش فعالیت می‌کنن خیلی مفید و کاربردیه. با اینکه بعضی افراد عقیده دارند سبک صلح‌جو توی ویرایش قدیمیه، کتاب نکته‌های ویرایش خیلی برام مفید بود و توی مؤسسه هم جواب خیلی از سؤال‌های خودم و کارورزها از تو همین کتاب پیدا می‌شد.

از ویژگی‌های خوب این دو تا کتاب فهرست‌نویسی و نمایه‌نویسی خوب‌شون، و کوتاهی مباحث مختلفه؛ یعنی نویسنده نیومده شاخ و برگ اضافی به متن بده که حجم کتاب رو بالا ببره، خیلی مفید و مختصر نکتۀ خودش دربارۀ هر موضوع رو گفته و بحث رو جمع کرده.

اما اصول شکسته‌نویسی؛ یه کتاب کم‌حجمه که خیلی ساده قواعد شکسته‌نویسی توی گفت‌وگوهای داستانی رو توضیح داده و برای سبک‌های مختلف با ذکر نام اثر و نویسنده یا مترجمش نمونه آورده. توجه به این قضیه که شکسته‌نویسی یه اصولی داره و نویسنده‌های نوپا با توجه به این اصول می‌تونن سبک خودشون رو انتخاب کنن خیلی مهمه. از نظر من این روش باعث می‌شه نویسنده‌های مبتدی یه سر و گردن از هم‌قطارهای خودشون بالاتر باشن.

خیلی وقت بود که می‌خواستم این سه تا کتاب رو معرفی کنم و مناسبت امروز بهانه‌ای شد که با یه تیر دو تا نشون بزنم؛ هم انجام دادن این کار عقب‌افتاده، هم تأکید روی این موضوع که فقط داستان‌نویس‌ها رو نویسنده ندونم. بعضی از نویسنده‌های غیرداستانی خیلی معلم هستن وگاهی فقط با خوندن یه کتاب ازشون دِین بزرگی به گردن‌ خواننده می‌مونه.

پس‌حرفی: 0.340

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷

0.318

کتاب مذکرات طفلة (خاطرات دختربچه) رو امسال از بخش کتب عربی نمایشگاه بین‌المللی خریدم و یکی دو ماه پیش خوندمش. کتاب اولین رمان نوال السعداوی بوده؛ البته منظورم اولین رمان چاپ‌شده نیست، اولین رمانی که نوشته. اون‌طور که خودش تو مقدمۀ کتاب گفته سال اول دبیرستان که بوده دبیر زبان عربی‌شون تکلیفی می‌ده که یه انشای سه‌صفحه‌ای با موضوع آزاد بنویسن و نوال سعداوی هم طی یه هفته یه دفتر رو پر می‌کنه و اسم نوشته‌اش رو هم می‌ذاره مذکرات طفلة اسمها سعاد (خاطرات دختربچه‌ای به نام سُعاد). وقتی نتیجۀ کارش رو به دبیرش تحویل می‌ده یه صفر می‌گیره و موظف می‌شه یه موضوع جدید انتخاب کنه و توی سه صفحه تحویل بده. ـ پناه بر خدا! ـ خودش می‌گه شاید همین نمرۀ صفر بوده که باعث شده به‌جای ادبیات بره سراغ پزشکی.

موضوع کتاب تفکرات و دغدغه‌های یه دختربچه از زمانی که زبون باز نکرده تا قبل از رسیدن به دوازده‌سالگیه که با ازدواج اجباری، یه‌شبه پیر می‌شه و بعد از زایمان اولش هم می‌میره.

سؤال و جواب‌های شخصیت اصلی داستان، سعاد، دربارۀ مسائل و اتفاقات روز، احکام شرعی، وجود خدا و... برام جالبه. موضوعاتی که تقریباً مطمئنم تو زمان کودکی برای خودم سؤال نبود، دغدغه‌هایی که نداشتم و حاضرجوابی‌هایی که نکردم. چه رشک برانگیز!

راوی داستان سوم‌شخصه، عنصر زمان و مکان خیلی معمولی و شفاف اومده توی متن، گرۀ اصلی داستان از نظر من همون ازدواج اجباریه که توی صفحۀ آخر مطرح می‌شه و توی دو خط به‌تلخی باز می‌شه. دربارۀ بیان داستان باید بگم که خیلی روانه، کلاً این سبک نوال سعداویه؛ نمی‌آد یه موضوع پیچیده، مثلاً درگیری‌های ذهنی سعاد دربارۀ خدا و احکام دینی، رو با کلمات ثقیل و جمله‌بندی‌های پیچیده مطرح کنه؛ با اینکه راوی سوم‌شخص هستش و نوع بیانش از اول داستان به یک صورته و تابع سن شخصیت اصلی داستان نیستش.

نویسنده کتاب رو به تمام دختربچه‌ها و پسربچه‌هایی تقدیم کرده که تو فکر نوشتن هستن یا حداقل آرزوش رو دارن.

 

 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷

راهنمایی لطفاً

دوستانی که کتاب گوژپشت نتردام رو خوندید، لطف می‌کنید یه ترجمۀ خوب از این کتاب معرفی کنید؛ البته اسم نشر رو هم اضافه کنید ممنون می‌شم.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۹ مهر ۹۷

3 اردیبهشت 97

راستش خیلی دوست ندارم شخصی بنویسم؛ اما دیدم اگه بخوام همینطور پیش برم اصلا نمی‌نویسم. این شد که گفتم حداقل با اتفاقای سادۀ روزمره اینجا رو به‌روز کنم.

حرف‌های روزمره: شنبه رفتم پیش استاد ش و کل ناامیدیم رو توی یه سؤال نشون دادم؛ صادقانه بگم زود وا دادم. از نیمۀ بهمن توی مؤسسه مشغول کار شدم و تقریبا تمام این مدت اوضاع سفارش‌ها همین‌طور بود. بدیش اینجاست که فرداش (یعنی دیروز) ظهر یه کار خوب بهمون دادن، شب که اومدم خونه یکی از مشتری‌ها که عید کارش رو انجام می‌دادم یه کار دیگه داد، امروز صبح هم یه سفارش دیگه داشتیم که دیگه استاد سپردش به خانم گ. یعنی اگه فقط یه روز دندون رو جیگرم می‌ذاشتم... بگذریم. 

حرف از کتاب: پیرمرد و دریا رو چند روز پیش تموم کردم؛ خیلی خوب بود. اگر خواستید بخونید توصیه می‌کنم ترجمۀ نجف دریابندری رو بگیرید. شخصیت‌پردازی کتاب و بیان نویسنده قوی‌تر از اون چیزیه که فکرش رو می‌کردم، هرچی نباشه همینگویه‌ها. امروز یه رمان عربی رو شروع کردم که پارسال از نمایشگاه خریده بودم؛ داستانش عجیب، عجیب و عجیبه. فعلا فقط اسم کتاب و نویسنده رو می‌گم، باقیش باشه وقتی که کامل خوندمش: عزازیل نوشتۀ یوسف زیدان.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷

قهوه‌ی سرد آقای نویسنده

 

دیدید یه وقتایی با خوردن اتفاقی بادام تلخ چه حالی به آدم دست می‌ده؟ می‌خوای یه چیزی بخوری که زودتر اون طعم از بین بره، اما جرئتش رو نداری که دوباره بادام برداری؛ برای من قضیۀ قهوه‌ی سرد آقای نویسنده همین‌طور بود. الآن نه می‌تونم برم سراغ یه رمان ایرانی، نه می‌تونم این طعم تلخ رو تحمل کنم.

دربارۀ داستان بگم؛ رمانتیک لوس، جنایی آبکی، روایت متوسط، شخصیت‌پردازی افتضاح و معمای بی‌مزه‌ای که آخرش طرح شده بود؛ حتی غلط رایج هم داشت: همزاد پنداری. همزاد پنداری؟ واقعا تا کی قراره اشتباهات نویسنده رو بندازیم گردن بی‌سوادی شخصیت‌ها؟ به نظرم برای کتابی که به چاپ چهل و سوم رسیده، وجود چنین غلط‌هایی خیلی بده. تنها فایده‌ای که این کتاب می‌تونه داشته باشه استفاده از برخی جملاتش برای به‌روز کردن کانال تلگرام یا صفحۀ اینستاگرامه. این تحلیل مختصر منه و حیفم می‌آد بیشتر از این براش وقت بذارم؛ اما اگر شما نظر دیگه‌ای دارید خوشحال می‌شم اینجا مطرح کنید. 

آقای نویسنده رمانتون به عنوان یه رمان ایرانی تلخ و گس بود، درست مثل قهوه‌تون.

  • حورا رضایی
  • شنبه ۱۱ فروردين ۹۷

کدوم شخصیت در کدوم داستان؟

می‌دونم این سوال تکراریه، اما، دوست داشتم منم از خواننده‌های وبلاگم بپرسم که دلتون می‌خواد جای کدوم شخصیت از کدوم داستان باشید؟ اگه دوست دارید در این باره یه مقدار هم توضیح بدید.

این هم به شناختن دید شما نسبت به شخصیت داستان کمک می‌کنه هم خودش نوعی معرفی و پیشنهاد کتاب برای خرید بهاره است.

من خودم دوست داشتم جای شخصیت ماری توی عقاید یک دلقک باشم.

  • حورا رضایی
  • جمعه ۱۸ اسفند ۹۶

قنطورس

پیش از حرف اصلی: دقیقا زمانی که به خودم می‌گفتم دیگه از خیال‌پردازی‌های نوجوانی خبری نیست و زمانش برای من به سر رسیده، کتاب جفت شش رو دست گرفتم. دوازده داستان کوتاه از دوازده نویسندۀ برندۀ جایزۀ نوبل که گرداوری و ترجمه‌اش با اسدالله امرایی بوده و نشر گل آذین به چاپ رسونده. تو این دوازده داستان فقط از داستان قِنطورِس نوشتۀ ژوزه ساراماگو خوشم اومد. داستان تنها قنطورس باقی مونده از نسل قنطورس‌ها که طی هزاران سال از انسان‌ها فرار می‌کنه. 

حرف اصلی: گویا افسانۀ قنطورس یا سانتور از این قراره که ایکسیون در زمان پادشاهی، پدر زن خودش رو به قتل می‌رسونه و بعد از اون دچار عذاب وجدان می‌شه، زئوس از سر دلسوزی اون رو به کوه المپ و کنار خدایان راه می‌ده، اما ایکسیون دلبستۀ هرا، همسر زئوس، می‌شه. زئوس از ماجرا باخبر می‌شه و ابری رو با ظاهر هرا پیش ایکسیون می‌فرسته و از نزدیکی این دو با هم موجودی به نام قنطورس به وجود اومد و قنطورس‌های بعد از اون هم از آمیزش اون با مادیان‌های کوه پلیون به وجود اومدند. 

این موجودات رام نشدنی بودند و خودشون رو از انسان‌ها برتر می‌دونستند. توانایی سخن گفتن و پیشگویی داشتند و در تیراندازی مهارت زیادی داشتند. تنها سانتور خوش رفتار کایرون بوده که تربیت تعدادی از پهلوانان از جمله آشیل رو هم بر عهده داشته. 

داستان صورت فلکی قنطورس هم به کایرون برمی‌گرده. در درگیری‌ای که بین هرکول و تعدادی از قنطورس‌ها شکل گرفته بوده، هرکول تیری زهرآگین رو به سمتشون پرتاب می‌کنه و با اینکه کایرون اصلا در درگیری نبوده، به صورت اتفاقی مورد اصابت تیر قرار می‌گیره. زئوس هم تصویرش رو به آسمان فرستاد تا صورت فلکی قنطورس رو بسازه. 

پی‌نوشت: حالا که حرف از صورت فلکی قنطورس شد این رو هم بگم که سامانۀ ستاره‌ای آلفا قنطورس که از یه ستارۀ دوتایی (آلفا قنطورس a و آلفا قنطورس b) و یه کوتولۀ سرخ به نام پروکسیما قنطورس تشکیل شده نزدیک‌ترین سامانه‌ی ستاره‌ای به زمین هستند و پروکسیما قنطورس 4/2 سال نوری از خورشید فاصله داره. 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۲۹ دی ۹۶

یه عکس و دوتا حرف

حرف اول: نمی‌دونم تا الان چندتا کتاب‌فروشی توی محله‌ی ما با امید و آرزو کارش رو شروع کرده و بعد از مدتی به این نتیجه رسیده که جلوی ضرر از هرجا گرفته بشه منفعته. آخرین مورد هم شعبه‌ی شهر کتاب بود که با همین تجربه از محلمون رفت. در حال حاضر هم تمام کتاب‌فروشی‌ها نوشت‌افزار هم می‌فروشند. 
تقریبا هفته‌ای یک بار می‌رم انقلاب، اما تمام کتاب‌هام رو از انقلاب نمی‌خرم، بعضی از تخصصی‌ها رو به فعال‌ترین کتاب‌فروشی محل سفارش می‌دم، گاهی هم ازش رمان می‌خرم. از اون جایی که فروشنده‌ها خودشون اهل مطالعه هستند، گپ و گفت در مورد کتاب‌ها و خرید ازشون خیلی لذت‌بخشه. آخرین باری که برای خرید به کتاب‌فروشی مزبور رفتم بعد از کلی حرف از فروشنده خواستم خودش بهم کتاب معرفی کنه و ایشون هم مرشد و مارگاریتا اثر میخائیل بولگاکف رو پیشنهاد کرد. کتاب جذابیه، داستان در داستان و به قولی پیازیه. هنوز کتاب رو کامل نخوندم، احتمالا وقتی که تموم بشه بیشتر در موردش می‌نویسم. 

حرف دوم: چند روز پیش این ماگ رو  خریدم، رنگ‌ها و نوشته‌های دیگه‌ای هم داشت، ولی این یکی خیلی به اوضاع این روزام می‌خورد. به خودم میگم گاهی برای پرش از روی مانع باید چند قدم عقب رفت. (شایدم یه روز سخنران انگیزشی شدم :D ) به نظرتون اینو ببرم محل کار جدیدم، بهشون بر می‌خوره؟
 

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۶ آذر ۹۶

الطلیانی

 

 

الطلیانی
نویسنده: شکری المبخوت
نشر التنویر؛ چاپ سوم 
تعداد صفحات: 342

داستان در مورد جوانی تونسی به نام عبدالناصر است که به دلیل زیبایی و چهره‌ی ایتالیایی‌اش به «الطلیانی» یعنی ایتالیایی معرف شده است. به تفکرات مارکسیستی گرایش دارد و در دوران دانشجویی رهبری جنبش دانشجویی چپ گرا را برعهده داشته است. قدرت استدلال و اطلاعات بالای یکی از دانشجویان فلسفه به نام زینت توجه عبدالناصر را جلب می‌کند و وارد رابطه‌ی عاطفی با وی می‌شود. پس از مدتی برای استفاده‌ی زینت از حق عقد نکاح برای گذراندن دوره‌ی تدریس مجبور به ازدواج با یکدیگر می‌شوند. هرچند الطلیانی از این موضوع خوشحال است، اما زینت همواره تأکید می‌کند که رابطه‌ی آن‌ها دوستانه است و هیچ کس نباید از ازدواجشان مطلع شود.

پس از مدتی عبدالناصر وارد یک روزنامه‌ی دولتی شده و با توجه به تسلطی که به زبان فرانسه و ادبیات دارد به سرعت در کار خود پیشرفت می‌کند. زینت که تمام زمان خود را صرف درس و پژوهش می‌کند، از زندگی اطراف خود تا حدودی بی‌خبر می‌ماند. به این ترتیب رابطه‌ی عاشقانه‌ی آن دو خیلی زود به پایان می‌رسد.

داستان ماجراهای انتقال قدرت از بورقیه به بن علی طی چند سال را توضیح می‌دهد و تا حدی به تغییرات پس از آن نیز می‌پردازد. برخی دیدگاه‌های مخالف حکومت را بیان می‌کند و فضای اجتماعی آن دوران را به صورتی سطحی نمایش می‌دهد. از آن جایی که نویسنده‌ی کتاب خود روزنامه نگار است، توانسته فضای مطبوعاتی در این دوران را تا حدی نشان دهد.

در کل نثر کتاب قوی و در عین حال روان بود، توصیفات خیلی مفصل و خارج از حوصله نبود و تونسته بود بعضی از روابط اجتماعی و سیاسی رو توضیح بده، و مهم‌تر از همه فضای سیاسی تونس رو نشون داده بود و در بیشتر موارد با دید مارکسیستی شخصیت اصلی و در مخالفت کامل با گرایش دیگر یعنی اسلام گراها بهشون پرداخته بود، اما واقعا نمی‌فهمم به غیر از این موارد چی باعث شده که این کتاب بوکر 2015 رو بدست بیاره؟ از ماجراهای عبدالناصر با معشوقه‌هاش که بگذریم، داستان توی بخش‌های جالبی از بحث‌ها سیاسی به انقلاب ایران اشاره کرده که به نظرم اگر ترجمه بشه به راحتی نمی‌تونه جواز بگیره، رک بگم این کتاب (مثل خیل عظیمی از آثاری که می‌شناسیم) اگر چاپ بشه، همون کتاب اصلی نخواهد بود.

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۱۲ شهریور ۹۶

فرار از اردوگاه 14

فرار از اردوگاه 14

نویسنده: بلین هاردن

مترجم: مسعود یوسف حصیر چین

نشر چشمه؛ چاپ پنجم

تعداد صفحات: 229

شین این گئون یکی از زندانیان اردوگاه کار اجباری کره‌ی شمالی بود که جرم او فرار عمویش از کره‌ی شمالی بوده است که بنا بر قانون کشور، یکی از مجازات‌های آن دستگیری تمام اعضای خانواده‌ی وی و زندانی شدن آن‌ها تا سه نسل در اردوگاه کار اجباری است. پدر و مادر شین در اردوگاه 14 با یکدیگر ازدواج کردند و او نیز در همان اردوگاه متولد شده است. 

زندگی کردن در چنین اردوگاهی درست به اندازه‌ی فرار از آن غیر ممکن به نظر می‌رسد.

شین با گرفتن قول از نگهبان برای دریافت غذای بیشتر و انتخاب به عنوان رهبر کلاس، نقشه‌ی فرار مادر و برادش را گزارش داد. این خبر چینی او منجر به دستگیری آن دو و اعدامشان شد. او تا مدت‌ها پس از فرار، از این اقدام خود احساس پشیمانی نکرد. 

به هنگام کار در کارخانه‌ی پوشاک اردوگاه، چرخ خیاطی از دست شین افتاد و نگهبانان برای مجازات اولین بند انگشت وسط دست راست او را با چاقوی آشپزخانه قطع کردند. 

بخش‌هایی از کتاب:

در طول زمستان، بهار و اوایل تابستان چیز زیادی برای خوردن نبود. او و دوستانش استراتژی‌هایی را امتحان می‌کردند که زندانیان پیرتر اردوگاه ادعا می‌کردند باعث کم شدن درد شکم خالی می‌شد. آن‌ها بر اساس نظریه‌ای که می‌گوید مایعات روند هضم غذا و بازگشت گرسنگی را سرعت می‌بخشد، با غذای‌شان سوپ و مایعات نمی‌خوردند. همچنین از مدفوع کردن خودداری می‌کردند و اعتقاد داشتند این کار باعث می‌شود احساس سیری کنند و کمتر به فکر غذا بیفتند. روش دیگر مبارزه با گرسنگی، تقلیدد از گاوها بود؛ غذا را بالا بیاورند و آن را دوباره بخورند. شین چندین بار این روش را امتحان کرد، اما متوجه شد که گرسنگی را برطرف نمی‌کند. 

یکی از عکس‌های ماهواره‌ای از اطراف خانه‌ای که در وونسان و در شبه جزیره‌ای با شن‌های ساحلی سفید قرار دارد، کشتی تفریحی خصوصی‌ای با استخری پنجاه و پنج متری و دو سرسره‌ی آبی نشان می‌دهد و گفته می‌شود از وسایل مورد علاقه‌ی خانواده است. نگهبان سابق گفت گاهی اوقات کیم جونگ ایل (رهبر پیشین کره‌ی شمالی) به آن‌جا می‌رفت تا گوزن، قرقاول و غاز شکار کند. 

کیم هیک یونگ که یک روانشناس بالینی است و در دفترش در هاناوُن با من صحبت کرد گفت «در کره‌ی شمالی، پارانویا واکنشی منطقی به شرایط واقعی بود و به این مردم کمک کرد زنده بمانند. اما همین مسئله مانع فهمیدن امور جاری در کره‌ی جنوبی می‌شود. این مسئله مانعی جدی در روند همسان سازی است.»

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶