۳۰ مطلب با موضوع «حرف حرف می‌آره» ثبت شده است

0.408

به پهلو دراز کشیده بودم، پشت به بخاری بگی‌نگی توی خودم جمع شده بودم و کف پام رو چسبونده بودم به پایین بخاری. انگشت اشاره و وسطی رو روی زمین عمود کرده بودم و داشتم باهاشون یه چند تا حرکت‌ رقص پا رو می‌رفتم. یکی از انگشت‌هام به‌جای یه بار ضربه، سه بار می‌زد و رقص به هم می‌ریخت. بعد اومدم یه حرکت دیگه رو بزنم ولی چون انگشتْ پاشنه و پنجه نداره بی‌خیالش شدم. 

برای چندمین بار توی چند ساعت پیش حواسم رفت سمت حرف‌هاش. گفته بود یکی از دلایلی که باهات دوست شدم این بود که توی مؤسسه یه چیزهایی رو توی تو می‌دیدم که دوست داشتم خودم داشته باشم. و من با شنیدن این حرف به‌جای اینکه خوش‌خوشکم بشه بغضم گرفت. بعد از اینکه هزاربار گفت سخت بگیری سخت می‌گذره و ذره‌ای تغییر حالت توی من ندید گفت آدمی به بدقلقی تو ندیدم. اما مگه خودش قبلش نگفته بود که برای کسی مثل تو که چهارچوب‌های خودش رو داره رسیدن به شرایط مطلوب راحت نیست؟ توی حرف‌هاش تعریف و تمجیدهای زیادی داشت که اغلب‌شون رو یادم رفته؛ چون این روزها گوشم از تو که خیلی فلان و بهمانی پر شده؛ چون به‌نظر خودم اصلاً این فلان و بهمان نیستم و اتفاقاً یه سری فلان و بهمان دیگه‌ام و به‌هرحال کلاً همه‌چیز از بیرون یه جور دیگه است؛ مثل همین که فکر می‌کرد این مدت خیلی آروم بودم و خوشحال بود؛ ولی امروز متوجه شد که درواقع این مدت فقط خیلی ساکت بودم. علی ای حال جلوی زبونم رو گرفتم که با مخالفت و شاخ‌وبرگ اضافه دادن به حرف‌هام سرش رو درد نیارم. کلاً سعی کردم خیلی آه و ناله نکنم پیشش.

برگشتنی که تنها بودم هندزفری تو گوشم بود. گوشی راست این یکی هم مثل اون شونصدتای قبلی چند روزیه خراب شده. توی اتوبوس یه لحظه چپیه رو از تو گوشم درآوردم که متوجه شدم راستیه صداش کاملاً قطع نشده؛ ولی خیلی‌خیلی ضعیفه. یاد حرف‌های آخرش توی ایستگاه دروازه دولت افتادم. برای آخرین بار گفت هرچی سخت بگیری سخت می‌گذره، باور کن تجربه کردم که می‌گم. این فنر تا یه جایی فشار رو تحمل می‌کنه، بعدش یهو ول می‌شه و جوری می‌زنه خراب می‌کنه که نمی‌تونی جمعش کنی. گفت دو تا حورا هستش، یکی که این شرایط سخت رو بدتر می‌کنه و الان قدرت زیادی داره و یکی که آرومه. برای این حورای دومی یه صفتی آورد که هرچی فکر می‌کنم یادم نمی‌آد چی بود؛ ولی توی اتوبوس احساس کردم اگه چنین چیزی باشه، احتمالاً یه چیزی شبیه گوشی راست هندزفری‌امه.

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۸ ارديبهشت ۹۸

بچسبه به پست قبل

شاید بهتر بود این حرف‌ها رو توی پست قبل می‌نوشتم؛ اما اون موقع یه مفهوم کلی توی ذهنم بود و این کلمات و عبارات هنوز پیدا نشده بودن.

اغلب که از محدود بودن ارتباط حرف می‌شد، این توی ذهنم می‌اومد که فرد مذکور با افراد محدودی در ارتباطه؛ اما الان فکر می‌کنم که فلانی اصل ارتباط رو یه جایی بسته نگه داشته که می‌تونسته گسترشش بده؛ اما بنا به دلایلی این کار رو نمی‌کنه. این فلانی الان می‌تونه هرکسی باشه، من اینجا اسمش رو می‌ذارم حوراء رضائی.

 حوراء (یه نَمه صمیمی شدم باهاش) یه جاهایی می‌تونه دایرۀ افرادی که باهاشون ارتباط داره و میزان و نوع ارتباطش باهاشون رو کاملاً بسته نگه داره؛ یه جاهایی می‌تونه افرادی از اون دایره که هم‌دیگه رو نمی‌شناسن، بنا به دلیلی به هم معرفی کنه؛ گاهی ممکنه به‌دلیلی ازشون بخواد خودش به افراد دایره‌های دیگه معرفی بشه؛ گاهی ممکنه تصمیم بگیره از بعضی دایره‌ها موقتاً یا دائماً خارج بشه و...

مثلاً همین حوراء مدتیه که صفحۀ اینستاگرام و توییترش رو کاملاً غیرفعال کرده و زمان و انرژی‌اش رو گذاشته برای وبلاگش؛ یعنی تصمیم گرفت نوعی از ارتباط رو تموم کنه و نوعی دیگه رو ادامه بده و در حال حاضر هم از تصمیمش واقعاً راضیه. یا مثلاً اینکه بارها دربارۀ ارتباطش با همکارها و دوستانش تغییر رویه داده، از بعضی گروه‌های دوستی خارج شده، به گروه‌های جدیدی وارد شده یا بنا به دلایلی، افرادی از گروه‌های مختلف رو به هم معرفی کرده. حالا یه‌وقت‌هایی این تصمیمش درست بوده، یه وقت‌هایی هم نه.

حالا همۀ این آسمون‌ریسمون‌ها رو بافتم، این رو هم بگم از یه زاویۀ دیگه که بهش نگاه می‌کنم می‌بینم این انتخاب کلمات‌مون چقدر مهمه و گاهی چقدر بهش بی‌توجه هستیم؛ مثلاً اگه از همون اول می‌گفتن افرادی که حوراء باهاشون در ارتباطه، تعداد محدودی دارن، یا ارتباط حوراء توی یه زمینۀ خاص، با افراد محدود و به‌شکل خاصی هستش، خیلی ذهنیتم نسبت به حوراء فرق می‌کرد تا اینکه بگم ارتباطات حوراء کلاً محدوده. آره دیگه، همین.

 

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۱۱ فروردين ۹۸

0.345

حالم خوب بود؛ چند روزی می‌شد که حالم واقعاً خوب بود. بعد از حال‌خرابی هفته‌های گذشته این هفته رو خوب شروع کردم. ساعت بیداری‌ام از 12:30 یا 1 رسیده به 9:30. قدرت ریسکم توی معامله‌های بورس بالا رفته و بعد از مدت‌ها توی همۀ معامله‌هام سود کردم. درس خوندن رو شروع کردم و ویرایش هم هنوز سر جاشه. می‌دونم که این تمرکز نداشتن روی یه موضوع واحد سخته؛ ولی این‌ حالم رو بد نکرده. تا عصر خوب بودم. حتی توی آرایشگاه هم که س رو اتفاقی دیدم خوش‌خوشک سربه‌سرش می‌ذاشتم. حتی توی کافه هم که با دوستام نشسته بودم خوب بودم. تا کی؟ نمی‌دونم. شاید از اونجا شروع شد که کتاب ش رو به بچه‌ها نشون دادم و پز دادم که برای من آورده، نه برای شما. بعدش ف کتاب رو گرفت و با شوخی و خنده یه صفحه‌اش رو خوند. خوندن که نه، قشنگ یه کمدی اجرا کرد. همه می‌خندیدیم، خود ش بیشتر از همه. پس چرا ته دلم یه جوری شد؟ انگار که من، نه، خود من نه، انگار بعضی از نوشته‌ها یا تفکرات من مسخره می‌شد. من قلم ش رو دوست دارم؛ ولی انگار فقط بحث علاقه نبود. اینکه دوستات حرفت رو نخونده مسخره کنن... نمی‌دونم، واقعاً نمی‌دونم. شاید من رو یاد این موضوع انداخت که از یه جایی به بعد چقدر نتونستم مخاطب‌شون بشم و اون‌ها هم همین‌طور بودن و اغلب زمان با هم بودن‌مون رو صرف خنده و مسخره‌بازی می‌کردیم.

اینکه یه سری حرف‌های نسبتاً شخصی هم بین من و ف ردوبدل شد، و فهمیدم تجربه‌/های بد مشترک داشتیم، اینکه م می‌گفت جوونی کنید و من به این فکر می‌کردم که حورای منطقی جوونی کردن بلد نیست. اینکه ذهنم رو کامل باز گذاشتم تا کسایی که خیلی وقته از من و زندگی‌ام بی‌خبر بودن، بیان و بهم بگن چه بکن یا چه نکن. شاید همۀ این‌ها باعث شد وقتی که از ماشین ف پیاده می‌شدم حالم اصلاً مثل چند ساعت قبل نباشه.

نمی‌دونم، شاید هم این نباشه. به‌هرحال الان برگشتم به اتاق خودم. کنار کتاب‌ها، میز، اهداف و تو دنیای خودم. اما یه چیزی ته مغزم وول می‌خوره که نکنه...

بعداًنوشت: این مگه تغییر نیست؟ یا حتی رشد؟

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۱۰ بهمن ۹۷

حالا بگذریم که یه‌مدت تو جواب بعضی حرف‌ها می‌گفتم: وِجَع

یعنی واقعاً این شدنیه که ادبیات یه نفر توی همه‌جا یه‌شکل باشه؟ هم محیط کار، هم خانواده، هم دوستان و... ؟ والا من نمی‌تونم، اصلاً نمی‌تونم‌ها. تمرین هم کردم؛ ولی نشد.

مثلاً وقتی تیم راث رو می‌بینم که انقدر خوبه که فقط می‌تونه لعنتی باشه، چطور بگم خواستنیه؟ نه، تیم راث در نظر من فقط می‌تونه لعنتی باشه، نه هیچ چیز دیگه‌ای. اون رابین ویلیامز فقید بود که خواستنی بود. یا وقتی بازار دارو رو می‌بینم که انقدر نکبته که فقط می‌تونه لعنتی باشه، از کلمۀ نابه‌سامان استفاده کنم؟ نه واقعاً خدا رو خوش می‌آد؟

چطور وقتی یکی به‌ بهترین شکل ممکن من رو ضایع می‌کنه، قهقهه نزنم و نگم تو روحت چون دکتر فلانی و استاد بهمانی ممکنه بشنون؟ واقعاً توی این شرایط لبخند زدن و گفتن کلمۀ احسنت و طیب الله أنفاسکم کاربرد داره؟ 

کوکتل پنیری خوشمزه یا لذیذ نیست. از نظر خانم رضایی این مادۀ غذایی صرفاً لامصبه و لاغیر. حالا اگه فلانی چند وقت پیش یه بحث تخصصی دربارۀ ترجمه یا ادبیات با من داشته که عبارات تخصصی و بعضاً قلمبه‌سلمبه لازمه‌اش بوده، نباید توقع داشته باشه که من از کلمۀ دیگه‌ای استفاده کنم. والا این بی‌انصافیه، خیانت به کلماته اصلاً. ولی آخه خب نمی‌شه از سر غذا که بلند می‌شی به مادرت بگی دستت درد نکنه مامان، خیلی لامصب بود!

حالا این‌ها به کنار. اینکه من از فوتبال بدم می‌آد و دیروز اصلاً بازی رو ندیدم و قبلش هم توی نظرسنجی یه کانال برد ژاپن رو پیش‌بینی کردم هم به کنار. خب وقتی می‌بینی پیش‌بینی‌ات درست از آب در اومده و البته از این موضوع خوشحال هم نیستی، چقدر باید کف نفس داشته باشی و این تیکۀ جدیدی رو که یاد گرفتی جایی منتشر نکنی که: شت ننه... شت.

شایان ذکره این هم برام ناراحت‌کننده است که اطرافیانم ضرر می‌کنن. تقصیر خودشونه، این پیش‌زمینۀ ذهنی‌شون دربارۀ من اوقات خوشی رو ازشون می‌گیره و نمی‌ذاره همراه من معنای واقعی واژگان رو درست بفهمن؛ وگرنه توی خیابون تنهایی خندیدن که از اختراع هندزفری به این ور حل شد. 

پی‌نوشت: خدا شاهده چندتا موضوع خوب برای نوشتن دارم که تقریباً متن دو تاشون رو هم چند بار توی ذهنم مرتب کردم؛ ولی چه می‌شه کرد؟ یهو این حرف‌ها ـ که اصلاً هم دغدغۀ این روزهام نیستن ـ از دهنم در رفتن.

 

 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۹ بهمن ۹۷

0.282

سه‌شنبه برگشتنی دیدم تاکسی انداخت توی خیابون آزادی و از ایستگاه حبیب‌الله گذشت. تا ایستگاه استاد معین وقت داشتم که تصمیم بگیرم مستقیم برگردم خونه یا برم انقلاب. راستش این روزها تا زمانی که خونه هستم دلم نمی‌خواد برم بیرون و وقتی که بیرون‌ام، دلم نمی‌خواد برگردم خونه. 

روز خوبی بود. روز خوبی بود چون یه اتفاق ناراحت‌کننده رو با دُز کمی از ناراحتی از سر گذروندم و واقعاً از اینکه آفتاب مستقیم به چشمم می‌خورد احساس خوبی داشتم. 

خب تصمیم‌گیری خیلی سخت نبود. رفتم انقلاب. فقط یه کتاب می‌خواستم که فروشگاه هم فقط یه دونه ازش داشت. باقی‌اش فقط تازه کردن دیدار با بساط دست‌فروش‌ها و ویترین‌ها بودش. از اینکه فروشگاه نشر روزبهان ویترین سمت چپش رو به آثار ادبیات عربی اختصاص داده بود، حس خیلی خوبی بهم دست داد. در واقع به جای اینکه به خودم تشر بزنم که هنوز ترجمه رو جدی نگرفتم و هیچ اثری روانۀ بازار نشر نکردم، خوشحال بودم که آثار ادبی جهان عرب داره جای خودش رو بین مخاطب‌های ایرانی باز می‌کنه.

یادم نمی‌آد آخرین بار کی این مسیر رو رفته بودم؛ اما این رو یادم بود که یه چیزهایی فرق داشت. منظورم همین فرق‌های کوچیکیه که به مرور زمان ممکنه بزرگ‌تر یا عمیق‌تر بشه. 

اصلاً چی شد که اومدم این‌ها رو بنویسم؟ اون رمانی که خریدم رو برداشتم تا یه نگاهی بهش بندازم. قبلاً خونده بودمش؛ ولی حالا که خواستم دوباره شروعش کنم، دیدم سخته برام. همین‌طوری بازش کردم و اول فصل 19 اومد. دو سه صفحه خوندم که دیدم واقعاً نمی‌تونم ادامه بدم. نمی‌دونم قسی‌القلب شدم که نمی‌خوام از رنج دیگران خبر داشته باشم، یا رقیق‌القلب که نمی‌تونم ناراحتی‌شون رو تحمل کنم. به هر حال کتاب رو بستم و برگردوندمش به جای خالی‌اش. 

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۴ بهمن ۹۷

0.263

1. دیدی یه وقت‌هایی انقدر درگیر یه اتفاق هستی که باقی زندگی می‌ره تو حاشیه؟ مثلاً کارهایی که باید برای شرکت یا برگزاری یه جشن انجام بدی انقدر جنبه‌های مختلف زندگی‌ات رو تحت‌الشعاع قرار داده که از روزمرگی درمی‌آی و ممکنه کنارش چند تا کار مهم هم درست انجام نشه یا فراموش بشه. دارم دربارۀ اون حس خلائی حرف می‌زنم که بعد از تموم شدن یه جشن یا مراسم تجربه می‌کنم؛ شاید همه‌چی خیلی هم خوب یا حتی دل‌پذیر پیش رفته باشه‌ها؛ اما بعدش یه خب این هم گذشت هستش. بعضی برنامه‌ها، اهداف و رابطه‌ها هم همین‌طوری هستن؛ یعنی انقدر تو رو درگیر یا سرگم می‌کنن که وقتی تموم می‌شن می‌گی خب این هم گذشت؛ ولی شاید یه خب که چی هم تهش باشه؛ این برای من یعنی چیزی رو پشت سر گذاشتم که توی آینده‌ام نقش مفید یا چندان مفیدی نداره.

2. برای من که هر چند وقت یه بار نوشته‌هام رو نخونده دور می‌اندازم، شخصی‌نویسی توی فضای وب خیلی خوشایند نیست. حالا فکر کن وقتی بدونم این نوشته‌ها صرفاً برون‌ریزی ذهنی و نوعی رفع نیازه، مطلب مفیدی توشون نیست و خواننده‌هایی غیر از خودم داره، اون حس ناخوشایند برام چند برابر می‌شه؛ اما از اون طرف با خودم می‌گم n سال دیگه که بیام این‌ها رو بخونم و ازشون شاکی بشم، حتماً حال خوبی رو تجربه می‌کنم.

3. این هفته انقدری بود که بتونم ازش یه رمان در بیارم؛ یه رمان که توش تا جایی که می‌تونم خودم رو از جنبه‌های مختلف بررسی کنم. اگه روزی چنین نوشته‌ای از من خوندید شک نکنید که تحت تأثیر درک یک پایان نوشته شده. 

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۲۷ دی ۹۷

0.271

1. اولین بار که رفتم کتابخونه ملی بهار 95 برای پایان‌نامه‌ام بودش. همین که پشت میز نشستم گفتم اینجا یکی از اون جاهاییه که نمی‌ذاره من به پایانِ خودم برسم. الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم جهل می‌تونه یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌های انسان باشه، که اگه نبود علم هم بی‌معنی می‌شد. و چه روزهای سختی که من به یه شاخۀ جهلم پناه بردم تا درد یه شاخۀ دیگه رو فراموش کنم.

2. حدوداً دو ماه پیش کتاب سواد روایت نوشتۀ اچ. پورتر ابوت رو خریدم؛ این کتاب رو نشر اطراف چاپ کرده، و راستش رو بخواید به‌نظرم یکی از اون نشرهای کاردرسته؛ امیدوارم بتونم یه بار دربارۀ نفسیه مرشدزاده بنویسم.

به‌خاطر رمان‌های نخونده‌ای که روی هم تلنبار شده بود، نمی‌رفتم سراغ این کتاب؛ ولی امشب دیگه گفتم گور بابای همه‌شون، مخصوصاً اون نصفه‌نیمه‌ها. راستش یه مدته رمان خوب نخوندم و میلم نسبت به آثار داستانی مثل قبل نیست. البته خوندن کتاب‌های غیرداستانی هم برام خیلی راحت نیست و دارم روش‌های مختلف رو برای خودم امتحان می‌کنم. 

3. یه زمانی با خودم می‌گفتم چیپ‌تر از اینکه یه خواننده یا خریدار بخواد با کتاب ژست بگیره چیه؟ بعد که نوک شست پام به ساحل دریای چاپ و نشر خورد و برگشتم فهمیدم بی‌اخلاقی‌های شبه‌مؤلف/مترجم‌ها یا بازاری‌های صنعت نشر احتمالاً چندصد درجه چیپ‌تره. ولی چندی نگذشت که دیدم ژست‌های کتاب‌خون/کتاب‌باز/کتاب‌دوستی خودم هم دست کمی از بقیه نداره؛ به قول معروف آنچه خوبان همه دارند بنده یک‌جا دارم. دروغ چرا، دلم برای روزهایی که می‌رفتم کتاب‌خونۀ محل و چشمم بین قفسه‌های داستان‌های اروپایی و آمریکایی بالا و پایین می‌رفت تنگ شده. روزهایی که بیشتر برای دل خودم کتاب می‌خوندم. روزهایی که امروزم رو مدیون‌شون هستم. 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۲۶ دی ۹۷

0.261

پیش‌نویس: همیشه از اینکه شناخت و علم کمی نسبت به یه موضوع داشته باشم احساس ضعف و ترس می‌کنم؛ مثلاً بعضی از نقاط ضعفم توی ترجمه باعث شد برم سراغ ویرایش؛ می‌دونم که توی شناخت شخصیت آدم‌ها، طرز تفکر و قصدشون از بعضی تصمیمات خیلی ضعیف هستم و به‌خاطرش برای بعضی افراد زمان زیادی رو صرف می‌کنم؛ حتی دو تا مشکل جسمی هم دارم که به‌خاطر همین ترسم رفتم ته‌وتوی قضیه‌اش رو درآوردم. حقیقتاً یکی از نقاط ضعفم اینه که شناختم از خودم هم خیلی کمه. این به کنار.

حالا قضیۀ شناخت رو از بیرون ببینیم؛ اینکه شناخت کم دیگران از من هم باعث احساس ناخوشایندی می‌شه برام؛ از طرف دیگه خودم هم سخت با دیگران صمیمی می‌شم و فقط خودم می‌دونم که این موضوع چه نتایج منفی و مثبتی برام داشته؛ البته این اصلاً به این معنی نیست که فکر کنم شخصیت خیلی پیچیده‌ای دارم و این حرف‌ها، نه اصلاً، حتی برعکس. باز این هم به کنار.

این موضوع باعث شده که این مدت خیلی ساده‌تر از قبل حرفام رو بخورم، راحت‌تر فیلم بازی کنم، خلوت داشتن رو بیشتر حس کنم، بیشتر درگیر خودم بشم، دیدم توی یه مسائلی سطحی‌تر و توی یه مسائل دیگه عمیق‌تر بشه، خودخواه‌تر بشم و در نتیجه بیشتر از خودم بترسم. 

حرف اصلی: وقتی اکانت اینستام رو پاک کردم قرار بود اینجا رونق بیشتری بگیره؛ اما به‌خاطر چند خطی که بالا نوشتم فعلاً خبری از این چیزها نیست و متأسفانه نمی‌دونم کی شرایط تغییر می‌کنه و با اینکه اغلب نوشته‌هام حرفی برای گفتن ندارن، من هم نمی‌تونم همین پراکنده‌نویسی بی‌حاصل رو از خودم بگیرم. همین.

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۱۹ دی ۹۷

أنا ما بدي ياك بس ما بدي تنساني

یه مدت بود که یه آهنگ ریمیکس از الیسا تو پلی‌لیستم بود، خیلی بهش توجه نمی‌کردم. نشستم یه‌ذره دقیق‌تر گوش دادم، دیدم یه بخش‌هایی رو متوجه می‌شم، ازش خوشم اومد. رفتم اصلی‌اش رو دانلود کردم، بیشتر به دلم نشست. متنش رو سرچ کردم، بازم بیشتر به دلم نشست. الان از این آهنگ‌هایی شده که یه‌سره رو دور تکراره. 

بعضی از آدم‌های خوب زندگی‌مون رو همین‌طوری پیدا می‌کنیم؛ حتی اگه ارتباط‌مون خیلی کوتاه و مقطعی باشه. 

تیتر یه بخش از همین آهنگه که دوستش دارم؛ ترجمه‌اش: من تو رو نمی‌خوام، فقط نمی‌خوام که فراموشم کنی.

  • حورا رضایی
  • شنبه ۱۵ دی ۹۷

0.154

کلاً با لباس‌های آستین‌بلند ارتباط برقرار نمی‌کنم. یه لباس بافت ریز داشتم که از پارسال درز آستینش شکافته شده بود و دوختنش رو هی پشت گوش می‌انداختم. وقتی لباس رو می‌پوشیدم، مثل همۀ لباس‌های این مدلی، آستینش رو بالا می‌زدم. اصلاً معلوم نبود، نه برای خودم، نه برای دیگران. امروز بالاخره آستینش رو دوختم و دوباره که پوشیدم باز آستینش رو بالا تا کردم.

یه درزهایی هست که ممکنه شکافته شدنش خیلی به چشم نیاد، ولی می‌دونی که آروم‌آروم داره باز می‌شه. بالاخره که باید واسه دوختنش دست به کار شد، دلیل اینکه چرا هی لفتش می‌دیم رو نمی‌دونم. یه وقتی کلاً باید قید یه چیز خراب رو زد، یه وقتی هم باید تعمیرش کرد. گاهی انقدر این دومی رو به تأخیر می‌اندازیم که کار حسابی بیخ پیدا می‌کنه، حتی اگه روی کار، همه چیز خیلی خوب و تروتمیز به نظر بیاد.

وقتی خودم رو تو آینه دیدم به نظرم مرتب‌تر از قبل بودم.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۳ دی ۹۷