۳۰ مطلب با موضوع «حرف حرف می‌آره» ثبت شده است

خودمونیم کلمۀ قشنگی هم نیستش که

می‌دونی نَسَخ بودن یعنی چی؟ یه جورایی لَه‌لَه زدن برای چیزی رو می‌گن؛ مخصوصاً برای مواد و سیگار و اینا. فکر کنم کلاً چیزایی که باعث ترشح دوپامین و این‌جور چیزا می‌شه؛ البته مطمئن نیستم. 

این دوپامین از سال 91 به این ور زندگی من رو مختل کرده؛ بودنش نه‌ها، نبودنش؛ یعنی انقدر نبود که بدنم واکنش نشون داد. بگذریم. اما خیلی هم نمی‌شه ازش گذشت. مثلاً همین دیروز فهمیدم نیکوتین هم باعث ترشح دوپامین می‌شه؛ حالا نه به اندازۀ الکل و مواد و سکس؛ شاید یه کم بیشتر از اینستاگرام. دقیقش رو که من نمی‌دونم، فقط می‌دونم هست. 

آره، یکی از دلایل مهمی که اینستاگرام رو کنار گذاشتم همین خاصیت اعتیادآورش بود. یکی از دلایلی هم که سال 91 از الف دوری کردم همین بود. کلاً با اینکه چند ساله درگیر بالا بودن پرولاکتین هستم (رابطۀ این دو تا هورمون معکوسه)، از چیزایی که می‌تونن کمک کنن شدیداً دوری می‌کنم و فقط دست یار‌ی‌ام رو سمت همین قرص‌های داستینکسم دراز می‌کنم. تازه همون‌ها رو هم یه وقت‌هایی پس می‌زنم.

داشتم از نسخ بودن می‌گفتم. مثلاً بهار امسال خیلی حال خوبی داشتم، شاید به‌جرئت بتونم بگم تو اوج بودم؛ رضایت، شادی، امید، اعتمادبه‌نفس و... تا تیر و مرداد هم تقریباً خوب بودم‌ها؛ اما بعدش یهو از بالای فواره سقوط کردم. الان هم که من رو ببینی یکی از اون حباب‌ها هستم، توی همون کف‌های روی آب منظورمه. دارم فکر می‌کنم چطور توی این شش هفت سال خودم رو به اینجا رسوندم و بعدش یهو شَتَرَق... محکم خودم رو کوبوندم زمین.

این همه آسمون‌ریسمون بافتم که بگم من الان دقیقاً نسخ‌ام. دارم لَه‌لَه می‌زنم برای حورای بهار 97.

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۲ دی ۹۷

0.179

از کاروبار و حال‌وهوام با ن حرف می‌زدم. گفت شرکت داره برای پروژۀ جدیدش نیرو می‌گیره‌ها. تو که با ب مشکلی نداشتی. تازه اگه بری باهنر که خیلی خوب می‌شه. اصلاً می‌تونی سه روز تو هفته بری. فقط برای اینکه از خونه بیرون بزنی و حالِت عوض بشه. قراردادهای اون‌جا رو که می‌بینی چطوره، تا هروقت خواستی بمون.

این حرف‌ها برای قبل از اون تست نمونه‌خوانیه. دروغ چرا، به حرف‌هاش جدی فکر کردم. راست می‌گفت، خونه موندن تنبلم می‌کنه. تو این مدت دو تا سفارش خوب رو رد کردم. کلی از درس خوندن عقب افتادم و فقط دارم کتاب‌های کم‌حجمی رو که از موزه سفارش گرفتم، ویرایش می‌کنم. بهش گفتم شرایط رو از همسرش بپرسه و بهم خبر بده.

دفعۀ بعد که بهش زنگ زدم بعد از اون تست مزبور بودش. بهش گفتم که نمی‌تونم خارج از رشتۀ موردعلاقه و برنامه‌ام کار کنم، که اگه برم سر اون کار از همه‌چی بیشتر عقب می‌مونم.

راستش کار زیاد دارم؛ ولی تنبلی و کسالت جوری من رو به دام خودش کشیده که نگو و نپرس. راه حلی به ذهن‌تون می‌رسه آیا؟

 

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۲۶ آذر ۹۷

0.319

تست چهارصفحه‌ای رو برای بار سوم مرور می‌کنید و بعدش برگه‌ها رو همون‌طور که تحویل گرفته بودید، مرتب می‌کنید طوری که برگۀ اطلاعات شخصی‌تون روی باقی برگه‌ها قرار بگیره. بلند می‌شید و وسایل‌تون رو جمع‌وجور می‌کنید و تست نمونه‌خوانی‌تون رو به خانم ص ـ که احتمالاٌ سرویراستار این نشر بزرگ و پرآوازه هستش ـ تحویل می‌دید. بهش توضیح می‌دید که چون خیلی نمونه‌خوانی کار نکردید ممکنه چندجایی از دست‌تون در رفته باشه و ویرایش صوری هم انجام داده باشید. تشکر می‌کنید و با هم خداحافظی می‌کنید. هنوز یه قدم از اتاقش فاصله نگرفتید که باتعجب ازتون می‌پرسه سرویراستار مؤسسۀ فلان بودید؟ شما هم به گفتن یه بله اکتفا می‌کنید و وقتی می‌بینید سؤال دیگه‌ای نداره کلمۀ خدانگهدار رو دوباره تکرار می‌کنید. به هر حال شما نمی‌تونستید تمام سؤالاتی که توی همون یه سؤال جاخوش کردن رو بکشید بیرون و یکی‌یکی جواب بدید. نمی‌تونید براش توضیح بدید که هنوز هم حاضرید برای کاری که دوستش دارید از صفر شروع کنید. که اون فقط یه عنوان بوده و تموم شده. که همچنان می‌خواید بیشتر تجربه کسب کنید. که بالاخره باید یه‌جوری خودتون رو جمع‌وجور می‌کردید. نه، شما هیچ‌کدوم از این‌ها رو نمی‌گید و الان که دارید تمام جواب‌های ممکن رو مرور می‌کنید خیلی وقته که از ساختمون نشر بزرگ و پرآوازه اومدید بیرون.

حالا دارید انقلاب رو به‌سمت تئاتر شهر پیاده می‌رید و از سرک کشیدن به ویترین کتاب‌فروشی‌ها و بساط دست‌فروش‌ها لذت می‌برید. اصلاً از شرایط امروز و این تصمیم ناراحت یا ناراضی نیستید. حتی اگه این نشر هم نشه باز این راه رو تکرار می‌کنید و به‌شکل بی‌سابقه‌ای امیدوارید که نتیجه می‌گیرید. توی همین حال خوش هستید که یاد ف می‌افتید؛ هروقت این مسیر رو با هم می‌اومدید بهتون می‌گفت وقتی دارم باهات حرف می‌زنم انقدر حواست به این کتاب‌ها نباشه، به من نگاه کن نه این کتاب‌ها، انگار هووی من شدن. هنوز هم از این حرفش خنده‌تون می‌گیره؛ ولی این بار تو دل‌تون می‌گید نمی‌تونم، الآن دیگه نمی‌تونم.

 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۲۰ آذر ۹۷

وبإسْم الذین یریدون أن تبقي إمرأة.. کُوني إمرأة

وبإسْم الذین یریدونَ أن یکتُبُوا الشِعْر.. کُوني إمرأة

وبإسْم الذین یریدونَ أن یصنَعُوا الحُبَّ.. کُوني إمرأة

وبإسْم الذین یریدونَ أن یعرفُوا الله.. کُوني إمرأة*

و به نام آنان که می‌خواهند شعر بنویسند... زن باش

و به نام آنان که می‌خواهند عشق بسازند... زن باش

و به نام آنان که می‌خواهند خداوند را بشناسند... زن باش

نمی‌دونم چرا هیچ وقت واژۀ زن توی ادبیات فارسی برام معنای زنانگی نداره؛ یعنی یا مادره، یا همسره، یا مطلقه و بیوه است، یا معشوقه است، یا بدکاره. یه لطفی کنید و این نوشته رو از این موج نه به خشونت علیه زنان و این بحث‌ها جدا کنید. حرفم اینه که نمی‌تونم این همه زن نبودن کاراکترهای زن توی آثار ادبی رو واکنشی نسبت به وضعیت جامعه ندونم. شاید به خاطر همین دید باشه که همیشه خوندن اشعار نزار قبانی تو همون زبان اصلی خودش، بهم حال خوبی می‌ده؛ طوری که دلم می‌خواد یه زن عرب باشم.

پی‌نوشت: عنوانْ جملۀ مقلدانۀ خودمه؛ ترجمه‌اش: و به نام آنان که می‌خواهند زن بمانی... زن باش.


* أریدُكِ أنثی سرودۀ نزار قبانی

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۲ آذر ۹۷

0.229

آهنگ‌های شیش و هشت سعد المجرد تو گوشم رو دور تکراره و دارم لاکی رو که یه ساعت پیش زدم، می‌کَنَم که می‌بینم دیگه نمی‌تونم مقاومت کنم و حرفام رو اینجا ننویسم.

اتفاق‌های ناگهانی عمر کوتاهی دارن؛ منظورم همونایی هستن که آدم ادعا می‌کنه کارد رو به استخون رسوندن؛ اما ناامیدی‌هایی که خشت‌خشت روی هم قرار می‌گیرن، آروم‌آروم دورت عمارتی رو می‌سازن که هرقدر هم معماری‌اش قوی باشه، از هر طرف بری به خودت می‌رسی؛ البته اگه اصلاً به خودت زحمت بلند شدن رو بدی.

دیروز که از ساختمون شماره هفت اومدم بیرون شوقی برای جواب مثبت گرفتن نداشتم. یه پیشنهاد کاری بود که با تمام ویژگی‌های مثبتش فقط به این دلیل قرار مصاحبه گذاشته بودم که بعداً از نرفتن پشیمون نشم.

اما این فقط یه روی قضیه است که می‌تونم ازش حرف بزنم.

یه اتفاقاتی، یه تغییراتی، یه حقوقی که نادیده گرفته شده، انقدر ضروری هستن که حتی اگه دیر هم بهت برسن یا تو بهشون برسی نمی‌تونی بگی دیگه نمی‌خوام. باید با بیاتش سر کنی، باید بغضی رو که واسه نداشتن‌شون داشتی، نادیده بگیری؛ اما این برای وقتیه که اون رسیدنه اتفاق افتاده باشه. گاهی انقدر نمی‌رسی که می‌ری سراغ انتخاب‌های جایگزین. می‌ری با اینکه مدت طولانی با تصور دیگه‌ای روزگار گذروندی و حالا باید با یه تصویر دیگه زندگی کنی. من دقیقاً سر دوراهی این انتخاب هستم و حتی توصیف سخت بودنش هم برام خیلی سخته.

 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

شماره‌ها هیچ ربطی به هم ندارن

1. دبیرستانی که بودم از یه جایی به بعد یاد گرفتم که دیگه هیچ چیزی رو به معلمم قول ندم؛ اگه درس نخوندم قول ندم که دیگه همیشه درس‌خون خواهم بود، اگه مچم رو تو تقلب گرفت نگم که دیگه همچین حرکتی ازم سر نمی‌زنه، اگه دیر می‌رسم سر کلاس قول وقت‌شناسی ندم؛ حرفم اینه که از شعار الکی دادن بدم اومده بود، فهمیده بودم اگه اهل عمل باشم او هم متوجه می‌شه.

2. اگه یه داستانِ بد رو تعریف کنیم مخاطب اون رو بد می‌دونه، اگه یه داستانِ خوب رو تعریف کنیم احتمالاً مخاطب اون رو خوب می‌دونه، حتی خوب یا بد تعریف کردنش هم تو دید مخاطب به داستان تأثیر داره؛ اما حرف من هیچ‌کدوم از اینا نیست. یه داستان رو طوری تعریف نکنیم که مخاطب فکر کنه با یه روایت طرفه، خیال رو به‌جای واقعیت به ذهن دیگران تزریق نکنیم.

3. داشتیم با ش و ن (این ن نه، یکی دیگه) برمی‌گشتیم که دیدم یه نوری توی آسمون حرکت می‌کنه. قبلش که ماه رو دیده بودم متوجه شدم که آسمون بگی‌نگی ابریه. با اینکه فرق داشت فکر کردم که نور هواپیماست؛ چون یه ردی هم تو آسمون انداخته بود. یکی دو ثانیه بعد دیدم دو تا ذرۀ نورانی ازش جدا شدن و با فاصله مسیرش رو دنبال کردن، به بچه‌ها نشون دادم. همین که ن تونست ببیندش یه ذرۀ نورانی دیگه هم ازش جدا شد و مثل قبلیا همون مسیر رو دنبال کرد و محو شد. چند ثانیه‌ای طول کشید تا همه کاملاً گم شدن.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۲۸ آبان ۹۷

0.276

با اینکه همیشه پایۀ مهمونی‌های فامیلی بود، از شب قبل تو فکرش بود برنامۀ امروز رو کنسل کنه؛ اما طرفای ظهر بالاخره خودش رو از پای لپ‌تاپ بلند کرد و رفت که حاضر بشه. نه حال‌وحوصلۀ جمعیت رو داشت، نه زبون بذله‌گویی، نه گوش حرفایی که همیشه تو این محافل گفته و شنیده می‌شد. اینکه می‌گن آدم خانه‌اش یک جاست دلش هزار جای دیگر توی ذهنش می‌گشت؛ ولی به‌جای خانه‌اش یک جاست می‌گفت خودش یک جاست... اگه بخواد زندگی این روزاش رو توصیف کنه خیلی ساده می‌گه طی طریق بین صبر و بی‌صبریه.

نه غم‌دار بود، نه بی‌غم. نه دردمند بود، نه بی‌درد. نگران بود، یک ماهی هست که خیلی نگرانه؛ مثل خیلی‌های دیگه، البته اگه نگیم همه. نگران خودش، آینده‌اش، اینکه برنامۀ زندگی‌اش برای دو سال دیگه، پنج سال دیگه و ده سال دیگه هیچ فرقی با هم نداره، مثل یه خط ممتده. این وضعیت براش جدیده و اصلاً نمی‌تونه باهاش کنار بیاد.

توی راه روی یه آهنگ گیر کرده بود، نمی‌دونست دقیقاً کجای مسیر هستن که یهو دیدش؛ نشونه‌ای که پنج شش سالی می‌شه دنبالشه، یه چیز خیلی عادی، انقدر عادی که شاید هیچ‌کس اصلاً ازش خبر نداشته باشه. باورش نشد، چکش کرد، اگه عینک دودی‌ به چشمش نبود و یه لحظه تو آینۀ ماشین به خودش نگاه می‌کرد حتماً برق قشنگی توی چشمای خودش می‌دید.

حالا دیگه اونقدرها هم دمغ نبود. قبلاً هم نشونه‌هایی دیده بود که اونا رو هم نمی‌تونست به کسی بگه و از طرفی هنوز از صحت‌شون مطمئن نبود.

آره دیگه، گفتم که اونقدرها هم دمغ نبود؛ اما نمی‌شد گفت همونیه که همیشه یه پای بگوبخند و سروصداهاست، نمی‌شد گفت تو خودش نیست، نمی‌شد گفت بی‌دلیل آروم یه جا نشسته.

 

 

  • حورا رضایی
  • شنبه ۲۶ آبان ۹۷

0.249

1. خیلی وقته برای مشاوره پیش دکتر ی نرفتم، درواقع نمی‌تونم برم؛ چون قرار شد کاری رو انجام بدم و تا انجام ندادم وقت جدید نگیرم. منم هرطور فکر می‌کنم می‌بینم که با شرایط موجود این کار شدنی نیست؛ هرچند که با اصل قضیه کاملاً موافق بودم و هستم.

2. اول فکر کردم هیچ‌کدوم‌مون به تو خونه موندن من عادت نداریم، بعد متوجه شدم این منم که با این وضعیت هماهنگ نشدم. هانی از همون روزای اول چند مرتبه در روز این جملات رو تکرار می‌کنه: پاشو برو کار پیدا کن، عصرها برو کتابخونه، چرا انقدر خونه می‌مونی، این خودشیرین‌بازی‌ها رو تموم کن! جملۀ آخر بسیار تکان‌دهنده است؛ البته بعد از برخی اصطکاک‌های پیش‌اومده بیشتر احساس رضایت می‌کنه.

3. وقتی ناراحتی عزیزانم رو می‌بینم دیگه مدیریت افکارم خیلی راحت نیست، حالا اگر خودم باعثش شده باشم که دیگه بدتر. دربارۀ خط آخر مورد قبل این خیلی سخت‌تره.

4. یه سفارش ویرایش ترجمه دستمه که متن اصلی‌اش به زبان انگلیسیه. هرچی بیشتر جلو می‌رم بیشتر به این نتیجه می‌رسم یکی از بزرگ‌ترین خیانت‌های ترجمه تعهد بیش از اندازه به متن اصلیه. 

5. این شب‌ها هوا ابری‌تر از اونه که بیام خبر بارش شهابی بدم.

6. این جمله از کیه که ما برنامه‌ریزی کردن رو بیشتر از اجرا کردن برنامه دوست داریم؟ به‌نظرم خیلی درسته.

7. اینکه شخصیت‌شناسی من ضعیفه یا به عبارتی خیلی آدم‌شناس نیستم به جایی کشیده شده که برخی ویژگی‌های شخصیتی افراد رو بعد از تموم شدن رابطه می‌شناسم؛ البته تغییر شرایط خیلی تأثیر داره تو این قضیه. 

 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷

0.472

همیشه گفتم کسی که توی عربی صرف فعل رو درست یاد بگیره برای یادگیری باقی‌اش مشکل چندانی نداره. دوران راهنمایی معلمی داشتیم که از یه جدول برای آموزش افعال استفاده می‌کرد و خیلی هم شیوۀ مؤثری بود به‌نظرم. یادمه خیلی تمرین می‌داد رو اون جدول و منم تقریباً همه‌اش رو انجام می‌دادم. کلاً عربی‌ام خوب بود، یعنی دو سال اول رو که 20 گرفته بودم و به‌نظرم یکی از ساده‌ترین درس‌ها بود که به‌هیچ‌وجه نمی‌شد با 20 گرفتن ازش ژست گرفت. شاد یکی از دلایلش این بود که قرآن درس ساده‌ای بود و تو مدرسه هم همیشه این دو تا رو به هم مرتبط می‌دونستن؛ یعنی اصلاً به چشم یه زبان جدید بهش نگاه نمی‌کردن، انگار که یه مهارت مذهبی باشه؛ حتی ذره‌ای به درس انگلیسی شباهت نداشت.

سال سوم راهنمایی امتحان‌ها نهایی بودن؛ 15 نمره برای برگه بود و پنج نمره هم کلاسی. اون سال قواعد عربی روی صرف فعل مضارع متمرکز بود؛ فکر کنم شش صیغۀ ماضی برای ترم اول بود، شش صیغۀ مخاطب و متکلم‌ها هم ترم دوم. برای دو نمره از اون پنج نمرۀ مزبور باید می‌رفتیم پای تخته و شش صیغه رو صرف می‌کردیم. هر کی رفت پای تخته یه جای کارش می‌لنگید. از خودم پرسیدم چرا هیچ‌کس از سه حرف اصلی جدیدی استفاده نمی‌کنه؟ شروع کردم برای خودم روی برگه یه فعل رو تمرین کردم که ریشۀ جدیدی داشته باشه. از شانس خوب یا بد معلم‌مون من رو آخرین نفر صدا کرد.

این معلم‌مون خیلی از من خوشش نمی‌اومد، احتمالاً علاوه بر ملاک‌های معیوب اخلاق و نمرۀ بالا ملاک دیگه‌ای برای دانش‌آموز خوب بودن داشته که من ازشون بی‌بهره بودم. حالا که فکر می‌کنم تقریباً تمام معلم‌های اون مدرسه این مدلی بودن، تو اون سه سال هیچ معلم محبوبی نداشتم و شاگر محبوب هیچ معلمی هم نبودم که خب به‌نطرم این مورد آخری یه ویژگی مثبت من بوده.

بگذریم، داشتم می‌گفتم، آخرین نفری بودم که رفتم پای تخته و شش تا صیغۀ مخاطب رو با همون ریشۀ جدید نوشتم و منتظر شدم دو نمرۀ کامل رو بگیرم. انقدری تمرین کرده بودم که تو دام صیغۀ 10 یا همون ین آخر مخاطب مؤنث نیفتم. علی ای حال معلم گفت که نمره‌ام رو کامل نگرفتم و از بچه‌ها خواست اشکال صرف فعلم رو پیدا کنن که خب هیچ‌کس چیزی پیدا نکرد. معلم هم اومد دست گذاشت رو همون صیغۀ 10. باز هیچ‌کس ایرادی پیدا نکرد. آخرش خودش اشکال اصلی رو گفت و همه‌مون رو راحت کرد، گفت بچه‌ها یعنی شما راضی هستید مینا (شاگر زرنگ کلاس‌مون بود) دو نمره‌اش رو کامل نگیره ولی حورا کامل بگیره؟ اون موقع بود که یه نفس راحت کشیدم، داشت کاری می‌کرد که به توانایی خودم تو این زمینه شک کنم. می‌دونی تقریباً به اون تبعیض عادت کرده بودم؛ ولی اینکه من رو از چشم خودم بندازن نه.

گفتم که خیلی از من خوشش نمی‌اومد؛ ولی اون سال هم عربی‌ام رو 20 شدم.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

0.184

توی جمعی بودم و چند نفر داشتن دربارۀ مزه داشتن خواب صبح توی روزای سرد حرف می‌زدن و اینکه تو این روزا دل‌شون می‌خواد توی رختخواب بمونن و سر کار نرن. گفتم ولی من فکر می‌کنم مزۀ اون خواب به بیدار شدن و طولانی نبودنشه، خب این روزای خودم رو دارم می‌بینم دیگه؛ ولی هیچ‌کدوم‌شون با نظرم موافق نبودن. برای حرفم مصداق‌های بیشتری داشتم ولی اونجا جای گفتنش نبود.

خوندن یه شعر، صحبت کوتاه با یه دوست که بینش هم سکوت معنی‌دار زیاده، خوردن یه تکه شیرینی، گوش دادن به یه آهنگ توی رادیو، دیدن یه شهاب تو آسمون، در آغوش گرفتن یه عزیز، بو کردن گل مورد علاقه و... اینا بعضی از لذت‌هایی هستن که به‌نظرم به‌خاطر ادامه‌دار نبودن مزه می‌دن. شاید دلت بخواد بعضی‌هاش تا آخرین لحظۀ زندگی‌ات ادامه داشته باشه؛ ولی باید پذیرفت که این نه شدنیه نه دل‌پذیر.

شاید به‌خاطر همین مدیریت لذته که از سال 88 تا الآن فقط سه بار فیلم 1900 رو دیدم، امسال اصلاً این آهنگ رو گوش ندادم، گذاشتم چایگاه یه افرادی مخصوص به خودشون باقی بمونه و یه حرف‌هایی رو هنوز به هیچ‌کس نگفتم.

 

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷