۲۱ مطلب با موضوع «حرف‌هایی برای خودم» ثبت شده است

خسته نباشم، خسته نباشیم

ده دقیقه بیشتره که این صدای ضربات کوتاه و پی‌درپی می‌آد و من تازه الان فهمیدم که این صدای بارونه. دیر فهمیدم چون فکرم درگیره؛ درگیر خودم، درگیر یه سری انرژ منفی، درگیر این مفاهیم: نمی‌شه، نمی‌ذارن، نمی‌خوام، نمی‌خوان، نتونستن، نتونستیم، کم تونستم، نرسیدم... نرسیدم.

این جملۀ تکراری دویدن و نرسیدن، همون قدر که تکراریه دردآور هم هست. حالا من دارم به روی خودم نمی‌آرم، مدتیه بی‌خیالم، حتی الکی‌خوشم گاهی؛ اما اینا باعث نمی‌شه منکر وضعیت موجودم بشم. حالا باز می‌خوام دویدن رو شروع کنم. با افراد کمی درباره‌اش صحبت کردم ولی انگار همون تعداد کم هم با سوگیری حرف می‌زنن؛ دستۀ اول: اصلاً اینجا دویدن فایده‌ای نداره، لعنت به اونایی که این حال و روز رو برامون ساختن. دستۀ دوم: اصلاً اونجا دویدن فایده‌ای نداره، لعنت به اونایی که این فکر رو می‌اندازن تو سر مردم. و هیچ‌کس نمی‌گه اصلاً چرا می‌خوای بدویی؟ می‌خوای به کجا برسی؟ می‌خوا چه مدلی بدویی؟ اصلاً تو چرا انقدر همیشه داری به این در و اون در می‌زنی؟ چرا آروم و قرار نداری؟ چرا نمی‌بینی که این کم رسیدن یا نرسیدنه داره یه سبک زندگی می‌شه؟

و من می‌تونم با هر کدوم از این سؤال‌ها هزار بار بخندم و هزار بار اشک بریزم.

پی‌نوشت: نمی‌دونم این اتفاقیه یا از سر بی‌تفاوتیه یا کاملاً هوشمندانه است که خواننده‌های اینجا وقتی می‌بینن ارسال نظر بسته است، نظر خصوصی نمی‌فرستن؛ خودم فکر می‌کنم دلیلش همون مورد آخره. به هر حال متشکرم.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷

0.211

به‌نظرم یکی از عجایب زندگی اینه که ویژگی‌های مثبت و منفی دیگران رو ساده می‌پذیریم ولی به خودمون که می‌رسه می‌شیم سخت‌گیرترین فرد عالم. از اشتباهات دیگران ساده می‌گذریم اما گاهی سال‌ها طول می‌کشه که یه اشتباه خودمون رو ببخشیم.

حالا یکی از مشکلات من اینه که نسبت به دیگران خوش‌بین‌تر از خودم هستم. تو طول زندگی کوهی از اشتباهات کوچیک رو به دوش می‌کشم و هر روز چندتاش که بی‌هوا افتاده زمین رو برمی‌دارم و می‌گیرم تو دستم تا بیشتر جلوی چشمم باشه.

 توی عربی یه ضرب‌المثل هست که می‌گه ضِغْثٌ علی الإبالة؛ تقریباً معنی‌اش این می‌شه که یه پر کاه روی یه خرمن قرار بگیره؛ معنی کنایی‌اش هم می‌شه بلا پشت بلا اومدن و معادل فارسی‌اش هم می‌شه قوزِ بالای قوز.

من برای این بارکشی اشتباهاتم ـ که حقیقتاً بعضی‌هاش هم اشتباه نیست و خودم می‌دونم ـ از همین عبارت ضغث علی الإبالة استفاده می‌کنم.

امروز کلی با خودم کلنجار رفتم تا دو تا از این موارد نسبتاً سبک رو نادیده بگیرم، بعضی از ویژگی‌های خودم رو بپذیرم، گاهی خودم رو ببخشم و از تصمیم‌های کوچیکم نترسم (یکی از ویژگی‌هام اینه که برای تصمیم‌های بزرگم خیلی راحت و با اعتمادبه‌نفس عمل می‌کنم، اما تصمیم‌های کوچیک مایۀ عذابم هستن)؛ اما خب چند دقیقۀ پیش دوباره به همون حالت قبل برگشتم.

  • حورا رضایی
  • جمعه ۱۱ آبان ۹۷

دو تا حرف بی‌ربط

حرف اول: «همیشه می‌خوای یه تصمیمی بگیری ببین چی رو از دست می‌دی چی رو به دست می‌آری»؛ این جملۀ معروف سرپرست پروژه‌مون توی دادگستری بود. هنوز هم که هنوزه گاهی که من و ن با هم حرف می‌زنیم از این جمله‌اش یاد می‌کنیم. 

گاهی دستاورد بعضی تصمیم‌ها یا بهتره بگم تصوری که از دستاوردشون داریم انقدر بزرگه که ارزش هرجور تلاش و سختی و خستگی و... رو داره؛ ولی وقتی پای ازخودگذشتگی دیگران بیاد وسط می‌بینی همون دستاورد چقدر بی‌مقداره. 

برنامۀ کلی‌ام تا 1400 رو بستم، با دو تا نقشۀ a و b. فقط باید سر پاراگراف بالا با خودم کنار بیام.

حرف دوم: بارش شهابی جبار امشب تو اوج خودشه. این شهاب‌ها زاییدۀ توده ذرات به‌جامونده از دنباله‌دار هالی هستن. هربار که هالی به خورشید نزدیک می‌شه بارش شهابی جبار هم شدیدتر می‌شه. همون‌طور که از اسم این بارش معلومه مرکزش صورت فلکی جبار یا اریون هستش. البته این رو هم بگم که چون تمام طول شب ماه توی آسمون هستش دیدن این شهاب‌ها یه مقدار سخته. 

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۲۹ مهر ۹۷

بسیار

شگفت‌زده‌اید از اینکه چرا این حرف‌ها را پیش شما می‌زنم؟ آگاه باشید که در ادامۀ زندگی‌تان اغلب به‌طور ناخواسته در وضعیتی قرار می‌گیرید که صندوقچۀ رازهای اطرافیان‌تان شده‌اید. همین‌طور که من فهمیدم، اطرافیان‌تان نیز باهوشمندی می‌فهمند که شما این هنر را ندارید که دربارۀ خودتان خوب حرف بزنید، ولی این هنر را دارید که وقتی فردی از خودش می‌گوید خوب به گفته‌هایش گوش کنید. و بعلاوه پی خواهند برد که شما، خانم ایر، به‌جای اینکه از روی بدذاتی دیگران را به‌دلیل پرده‌گشایی رازهای‌شان سرزنش کنید، با هم‌دردی درونی به اقرارهای‌شان گوش می‌دهید؛ البته این ابراز هم‌دردی همراه تسلی خاطر نیست، زیرا برای گفتن آن بی‌پروایی موردنیاز را ندارید و و بیش از اندازه محجوب هستید.

قسم به تمام عیب‌هایم، روزی می‌رسد که خودم را بسیار دوست خواهم داشت. 

* متن از کتاب جین ایر

  • حورا رضایی
  • جمعه ۲۷ مهر ۹۷

چه صدایی! جانم!

فکر کنم اولین باریه که دارم خدا رو به‌خاطر سرماخوردگی شکر می‌کنم. این چند روز انقدر تو مؤسسه جنگ اعصاب داشتم که فقط همین مریضی و عوارضش می‌تونست حواسم رو پرت کنه تا کمتر حرص بخورم. به همین صدای دلبرم قسم.

ن می‌گه تو الآن داغی، متوجه نیستی، دو روز که تو خونه بمونی می‌فهمی چی به چیه. بهش می‌گم من با مهارت‌ها و رزومه‌ای که دارم باید خیلی بی‌عرضه باشم که بی‌کار بمونم. اما الآن که دارم برنام‌هام رو مرور می‌کنم می‌بینم اصلاً زمانی برای کار خارج از خونه ندارم. دربارۀ برنامه‌هام شاید دو سه ماه دیگه نوشتم که تا حدی پیش رفته باشه. 

نظرتون چیه درباۀ ویرایش رایانه‌ای مطلب بذارم؟ چون تا جایی که می‌دونم تو بیان دو سه نفری هستن که دارن دربارۀ ویرایش می‌نویسن، ولی تکنیک‌های ورد رو خیلی کم دیدم. 

 

 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷

شناخت لعنتی

پیش‌نوشت: از این به بعد شخصی‌نویسی‌هام بیشتر خواهد شد، لطفاً پیش از خوندن نوشته‌هام به تگ حرف‌هایی برای خودم پایین متن توجه کنید که وقت‌تون گرفته نشه. 

من کلاً به هر چیزی که قصدش را دارم، زُل نمی‌زنم. چشمم را در حوالی و حواشی‌ش می‌گردانم. من به‌طرزِ دردآوری، زجرآوری، انسان زودخسته‌شونده‌ای هستم. زود دل‌زده می‌شوم و با شتاب ده برابر گرانش به نقطه ملالِ هر پدیده یا رویدادی نزدیک می‌شوم. بیش و پیش از هر کام و التذاذی.

مدام توی فکر بودم و درگیر راه‌های درمان این خوداسپویل‌گری جانکاه، تا این‌که راز قضیه در برابرم برملا شد. ناگهان فهمیدم مغز من تنها و تنها از سوءتفاهم تغذیه می‌کند. من تا آخرین قطره و چکه‌ای که از سوءتفاهم نسبت به یک شیء، مکان، رویداد و یا شخص دارم، به حرکت ادامه می‌دهم، و آن‌گاه که شناخت لعنتی از راه رسید و جواب همه سؤال‌ها را داد، آن‌گاه که اکتشاف تمام شد و هیچ ابهامی نماند که بین تو و آن مفهوم فاصله بیندازد، متأسفانه دیگر تمام است قضیه. قضیه هرچه که باشد.

در این هزاره برملاگر، ما با ته‌مانده سوء‌تفاهمات‌مان است که عشق‌بازی می‌کنیم. شباهت‌ها چه دارند؟ چه می‌آورند؟  

توی مترو نشسته بودم و داشتم مطلب زل نزن سرباز جان، نوشتۀ احسان عبدی‌پور، رو توی مجلۀ سه‌نقطه می‌خوندم. به اینجای متن که رسیدم دیدم چقدر این قضیه برام ملموسه؛ البته اگه بخوام اون لفظ سوءتفاهم رو برای خودم شناخت کم معنی کنم. اوایل فکر می‌کردم این حالت رو فقط نسبت به بعضی وسایل دارم؛ مثلاً یه گوشی نو که به دستم می‌رسید، فقط تا وقتی برام جذاب بود که از زیر و بمش سر درنیاورده بودم، بعد از اون دیگه جذابیتش رو از دست می‌داد. بعضی وسایل دیگه، اپلیکیشن‌ها و نرم‌افزارها هم همین‌طور بودن، بعد از شناخت کامل دیگه جذابیتی نداشتن، فقط ابزار بودن و بنا بر کارایی‌شون بهشون وابسته می‌شدم.

اما بد ماجرا اون‌جاست که فهمیدم این قضیه توی اکثر روابط انسانی‌ام هم راه پیدا کرده. آدم‌ها تا جایی برام جذابن که شناختم ازشون کم باشه، فکرم رو درگیر خودشون کنن و نشون بدن که انسان قابلیت بی‌نهایت بودن رو داره.

شاید یکی از دلایلی که کتاب‌ها من رو خیلی به خودشون جذب می‌کنن همین ویژگی باشه، اینکه نشون می‌دن انسان، ذهنش و دنیاش نامتناهیه. شاید یکی از دلایلی که فضاهای مختلف رو تجربه می‌کنم، روابط دوستانه‌ام با افراد مختلف ـ اما با دوام و عمق کمه، و اینکه بیشتر جذب افرادی می‌شم که تجربه‌ها و اطلاعات متفاوت‌تری نسبت به خودم دارن همین باشه.  

از نظر خودم این‌ها که گفتم نه خوبه و نه بد، فقط ویژگیه.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۲ مهر ۹۷

یه کم از من و ن

بهش می‌گم: من که این‌همه از حقوق زنان حرف زدم و فارغ از جنسیت دارم برای زندگی‌ام برنامه می‌ریزم و برنامه‌هام رو اجرا می‌کنم و سعی می‌کنم تو زمینه‌هاهی مختلف ـ البته این روزا بیشتر کاری ـ مفید باشم، چرا به اینجای قضیه که می‌رسم همچین حقی رو از خودم می‌گیرم؟ یعنی حتی گاهی اصلاً به ذهنم نمی‌آد که منم چنین حقی دارم.

می‌گه: حالا می‌خوای برنامۀ تساوی حقوق زنان و مردان رو پیاده کنی؟

می‌خندم و می‌گم: نه به این زودی، ولی دارم بهش فکر می‌کنم.

***

بهش می‌گم: دکتر یه حرف جالبی زد، گفت تو خیلی بالغانه، حتی بیشتر والدانه با خودت برخورد کردی، اصلاً به کودک درونت توجه نکردی.

می‌گه: آره ها، اصلاً نمی‌شه تو رو اون‌طوری تصور کرد. 

***

کلی حرف می‌زنیم که اون حس آرامش بعد از حرف زدن و شادی توی خنده‌ها و شوخی‌هامون رو فقط خودمون دوتا درک می‌کنیم. پر واضحه که این حال خیلی لامصبه.

تا حالا  چند دفعه بهش گفتم اگه جنسیت‌مون با هم فرق داشت حتماً باهات ازدواج می‌کردم.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷

سخته، اما یه جور دیگه

این نوشته رو برای به خاطر داشتن و به خاطر موندن یه تصمیم می‌نویسم.

دو سه ماه گذشته روزهای خیلی‌خیلی سختی رو داشتم، منظورم مسائل کاری و مشکلات سیاسی ـ اقتصادی روز نیست؛ منظورم تکرار روزاییه که تو این چند سال همیشه بابت تموم شدن‌شون خدا رو شکر می‌کردم. روزایی که هم خودشون سخت بودن و هم خودم سخت‌شون کرده بودم، و راستش داشتم این بخش دوم رو نادیده می‌گرفتم. 

نه دیگه، کار از تلفن به ن و دردودل با ف گذشته بود. به نظرم به یه متخصص احتیاج داشتم و از ف خواستم یه مشاور خوب بهم معرفی کنه.

دوشنبه رفتم پیش دکتر ی. خیلی حس خوبی داشت که بدون هیچ ملاحظه‌ای از خودم و مشکلم حرف زدم؛ اینکه من از خودم پیش کسی راحت حرف بزنم خیلی اتفاق نادریه و اینکه شنونده‌ام احساس خوبی بهم نادرتره. و تجربۀ بهتر برام اینه که شروع کنم تا جنبه‌های ناشناختۀ خودم رو بشناسم. 

اگه دو تا کلمه باشه که ازش بیزار باشم اولی‌اش نمی‌تونم هستش. اینکه یکی بدون هیچ تلاشی بگه نمی‌تونم واقعاً حرصم می‌ده و امروز رفتار یکی از بچه‌های مؤسسه همین‌طور اعصابمم رو به هم ریخته بود که یهو به خودم اومدم و دیدم چند سالی می‌شه که از یه نمی‌تونم ساده برای خودم غول ساختم، بدون اینکه حتی یه حرکت کوچیک کنم، یه سعی ساده. حتی خواستم توی این قضیه خودم رو کاملاً بی‌تأثیر بدونم، اما خدا رو شکر تونستم نقش خودم رو تو این قضیه رو ببینم.

یادم نیست قبلاً کجا نوشته بودم که فاعل بودن حس خوبی داره. خوشحالم که دارم این روزای سخت رو یه طور دیگه پشت سر می‌ذارم. 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷

حدیث نفس

- فکر کن یکی رو مثل خودت ببینی، با همین شرایطی که داری، روت می‌شه این‌طور وقتش رو بگیری؟ وقتش رو با این چیزا تلف کنی؟

+ نه.

- پس چرا با خودت این کار رو می‌کنی؟

+ ...

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷

عبارت طلایی

می‌شه یه سری حرفا رو با یه به جهنم ساده و حتی سرسری کنار گذاشت.

دیروز یه نفر تمام تلاش کاری‌ام از مهر نودوپنچ تا دیروز رو با کلماتی نسبتا رکیک زیر سؤال برد که خب با یه نمی‌فهمه دیگه، به جهنم مسئله حل شد.

برای یه سری اتفاقات به جهنم کاربردی نداره؛ چون یا خیلی سطحشون پایینه یا واقعا اتفاق بدی نیستن (که در این صورت اصلا نیازی به استفاده از این عبارت نیست) یا چی؟ نمی‌دونم.

دیروز اشتراکی از تمام یاهای مورد قبل توی یه مسئلۀ شخصی جمع شد و واقعیت اینه که همین الآن که تازه از خواب پا شدم هم می‌تونم حال بد دیروز رو حس کنم؛ اما مشکل اینه که دیروز حتی به فکر استفاده از عبارت مزبور نیفتادم، که اگر هم یادم بود هیچ دردی رو دوا نمی‌کرد. 

دارم از ایمان به عبارتی حرف می‌زنم که از ایمان به خودم نشئت می‌گیره. واسه یه مسئلۀ خیلی ساده کلی حال بد رو تحمل کردم؛ چون انقدر اعتمادبه‌نفسم پایین اومده بود (در واقع پایین آورده بودمش) که حتی نتونستم به موضوع منطقی نگاه کنم؛ درواقع چون دید جامعی نسبت به خودم نداشتم. 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۹ مرداد ۹۷