۱۴ مطلب با موضوع «حرف‌هایی برای خودم» ثبت شده است

یه کم از من و ن

بهش می‌گم: من که این‌همه از حقوق زنان حرف زدم و فارغ از جنسیت دارم برای زندگی‌ام برنامه می‌ریزم و برنامه‌هام رو اجرا می‌کنم و سعی می‌کنم تو زمینه‌هاهی مختلف ـ البته این روزا بیشتر کاری ـ مفید باشم، چرا به اینجای قضیه که می‌رسم همچین حقی رو از خودم می‌گیرم؟ یعنی حتی گاهی اصلاً به ذهنم نمی‌آد که منم چنین حقی دارم.

می‌گه: حالا می‌خوای برنامۀ تساوی حقوق زنان و مردان رو پیاده کنی؟

می‌خندم و می‌گم: نه به این زودی، ولی دارم بهش فکر می‌کنم.

***

بهش می‌گم: دکتر یه حرف جالبی زد، گفت تو خیلی بالغانه، حتی بیشتر والدانه با خودت برخورد کردی، اصلاً به کودک درونت توجه نکردی.

می‌گه: آره ها، اصلاً نمی‌شه تو رو اون‌طوری تصور کرد. 

***

کلی حرف می‌زنیم که اون حس آرامش بعد از حرف زدن و شادی توی خنده‌ها و شوخی‌هامون رو فقط خودمون دوتا درک می‌کنیم. پر واضحه که این حال خیلی لامصبه.

تا حالا  چند دفعه بهش گفتم اگه جنسیت‌مون با هم فرق داشت حتماً باهات ازدواج می‌کردم.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷

حدیث نفس

- فکر کن یکی رو مثل خودت ببینی، با همین شرایطی که داری، روت می‌شه این‌طور وقتش رو بگیری؟ وقتش رو با این چیزا تلف کنی؟

+ نه.

- پس چرا با خودت این کار رو می‌کنی؟

+ ...

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷

عبارت طلایی

می‌شه یه سری حرفا رو با یه به جهنم ساده و حتی سرسری کنار گذاشت.

دیروز یه نفر تمام تلاش کاری‌ام از مهر نودوپنچ تا دیروز رو با کلماتی نسبتا رکیک زیر سؤال برد که خب با یه نمی‌فهمه دیگه، به جهنم مسئله حل شد.

برای یه سری اتفاقات به جهنم کاربردی نداره؛ چون یا خیلی سطحشون پایینه یا واقعا اتفاق بدی نیستن (که در این صورت اصلا نیازی به استفاده از این عبارت نیست) یا چی؟ نمی‌دونم.

دیروز اشتراکی از تمام یاهای مورد قبل توی یه مسئلۀ شخصی جمع شد و واقعیت اینه که همین الآن که تازه از خواب پا شدم هم می‌تونم حال بد دیروز رو حس کنم؛ اما مشکل اینه که دیروز حتی به فکر استفاده از عبارت مزبور نیفتادم، که اگر هم یادم بود هیچ دردی رو دوا نمی‌کرد. 

دارم از ایمان به عبارتی حرف می‌زنم که از ایمان به خودم نشئت می‌گیره. واسه یه مسئلۀ خیلی ساده کلی حال بد رو تحمل کردم؛ چون انقدر اعتمادبه‌نفسم پایین اومده بود (در واقع پایین آورده بودمش) که حتی نتونستم به موضوع منطقی نگاه کنم؛ درواقع چون دید جامعی نسبت به خودم نداشتم. 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۹ مرداد ۹۷

بی‌خبری

سرم رو تکیه می‌دم به پشتی صندلی و چشمم رو می‌بندم. سعی می‌کنم به اون بخش ذهنم برسم که خوابای خوب رو می‌سازه، که دستور خنده‌های سرخوشانه رو می‌ده؛ جایی که نه طنزی داره نه کنایه‌ای، هرچی هست سادگی و خوش‌دلیه.

دستم رو روی چشمم فشار می‌دم. یه تصویر محو می‌آد، شبیه یه تابلوی سرمه‌ای‌رنگ خطاطی عربی به سبکی که نمی‌دونم اسمش چیه. هرچی سعی می‌کنم نمی‌تونم بخونمش؛ مثل دری که توی این چند سال نتونستم بازش کنم.

زیر چشمم رو پاک می‌کنم. خبری از این حرفا نیست.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷

این منم؛ زنی خندان در میانۀ فصلی گرم

پارسال این موقع‌ها شدیداً تو فکر رفتن بودم؛ مهاجرت و بورس تحصیلی و رزومۀ درست و حسابی و آیلتس و... به هرکی هم می‌گفتم می‌گفت تو جوی و این حرفا. تو این مدت که شرایط انقدر تغییر کرده نظر بیشترشون عوض شده و جدی دارن به مهاجرت به‌عنوان یه گزینه فکر می‌کنن. 

اما من دیگه به فکرش نیستم، دغدغه‌ام نیست؛ و دلیلش هم اینه که کارم رو دوست دارم. این اصلاً معنی‌اش این نیست که هیچ مشکلی تو کارم ندارم، حقوق میلیونی دارم، هیچ مشکل صنفی و مالی نداریم و رقابت خیلی سالمه. نه، هرکی ذره‌ای با بازار نشر سروکار داشته باشه این رو می‌دونه که چقدر مشکل داریم؛ اما من کارم رو دوست دارم، دارم توش مهارت پیدا می‌کنم، با افرادی سروکار دارم که اون‌ها هم کارشون رو دوست دارن، و این فوق‌العاده است.

و جدا از همۀ این‌ها من به کتاب احساس دین دارم. برای تمام لحظه‌هایی که درد ندونستن رو به جونم انداخت و درمان کرد، شوق و ذوق بهم داد و تخیلم رو فعال کرد، واسۀ چیزی که هستم و چیزی که نذاشت بمونم.

وقتی می‌بینم خواهرام که اهل کتاب خوندن نبودن حالا خودشون کتاب می‌خرن و بهم کتاب معرفی می‌کنن، وقتی می‌دونم هر وقت م رو می‌بینم یکی از حرفای اصلی‌مون دربارۀ کتاباییه که دستمونه، کتابای مشترکی که خوندیم و کتابای جدیدی که قراره برای هم بیارم، وقتی دوستم توی گروه می‌گه چند وقتیه که کتاب‌ خوندن رو شروع کرده و ازمون می‌خواد بهش کارای خوب معرفی کنیم؛ همۀ اینا من رو سر ذوق می‌آره.

من کارم رو دوست دارم و می‌دونم اینکه بتونم همچین رضایتی رو توی یه کشور دیگه به دست بیارم خیلی خیال‌پردازیه؛ به خاطر همین فعلا می‌خوام زندگی‌ام رو همین‌جا بسازم. البته اینجا دو نکته وجود داره:

1. این جمله شعار نیست، نمی‌گم می‌خوام کشورم رو بسازم. این جمله از کسی که راضی نشد برای انتخابات ریاست جمهوری دورۀ قبل حتی رای سفید بده خیلی مسخره است. من فقط دارم درباۀ برنامه‌های خودم حرف می‌زنم.

2. من مجردم و فقط به آیندۀ خودم فکر می‌کنم؛ پس طبیعیه که دغدغۀ خیلی از افراد متأهل رو نداشته باشم (و با این وضعیت چقدر از این بابت خدا رو شکر می‌کنم، باید برای نداشته‌هام هم شکرگزار باشم).

شاید عجیب باشه که من توی این روزای سخت، عجیب احساس خوشبختی می‌کنم.

و خدا رو شکر.

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۲۶ تیر ۹۷

ناخوشیِ خوشی‌ها

یه خورده صمیمی‌ترها متوجه می‌شن که سال ۹۱ زهرش رو به کل زندگی‌ام ریخته؛ البته انگشت‌شمارن کسایی که چون‌وچراش رو بدونن. همونا هم بیشتر به قسمت رمانتیک ماجرا نگاه می‌کردن و بدون کنار هم چیدن شرایط کلی اون موقع به نظرشون می‌اومد که خب حالا خیلی هم نباید مته به خشخاش گذاشت.

حالِ اون موقع‌هام مثل یه نقطۀ جوهر بود، نه رنگی‌رنگی، نه مشکی، توسی بدرنگ. کم‌کم لکه شد، بزرگ شد، اندازه‌ای که کل انرژی و امید ۹۱ و ۹۲ رو گرفت و یه جاهایی به چند سال بعد هم جوهر پس داد. 
کم‌کم فهمیدم عین این جوهرهای شوخیه و هرچی کمتر تو گذشته 
بمونم لکه کوچک‌تر می‌شه، مثل اون دختره تو فروزن که هرچی شادتر می‌شد قدرت انجمادش کمتر می‌شد؛ اما تو روزای شاد همیشه ته دلم می‌گفتم باید الآن می‌بود، توی این روز لعنتی که رو ابرا راه می‌رم، باید می‌بود. تقریبا پذیرفتم که زندگی روزای ناخوشی رو واسه هرکسی یه جور رو می‌کنه  و هرکسی یه جور باهاش کنار می‌آد؛ ولی این روزای شاد....

انقدر آسمون ریسمون بافتم که بگم روزای خوب سخت‌تره، که تنهایی تو این روزا بیشتر به چشم می‌آد، که نه می‌شه از ناخوشی فرار کرد نه از خوشی.

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۳ تیر ۹۷

آدما وقتایی که عاشق می‌شن زیبا می‌شن

جمعه علاوه بر دوستان وبلاگ‌نویس، چندتا از دوستان دوران کارشناسی رو هم دیدم؛ دوستانی که چهار یا پنج سالی ندیده بودمشون. همگی به اتفاق می‌گفتن اصلا تغییر نکردی (البته پر واضحه منظورشون تغییر ظاهری بود، چون خیلی زمان کمی رو پیششون بودم). یکی از بچه‌ها بعد از اینکه از کاروبارم سراغ‌جو شد، پرسید ازدواج کردی یا نه؟ گفتم نه خدا رو شکر؛ باتعجب پرسید خدا رو شکر؟ گفتم آره دیگه، با این وضعیت باید خدا رو شکر کرد.

این دو سه روز دارم به این فکر می‌کنم چرا درست نگفتم عاشق نشدم که ازدواج کنم؟ نه که بترسم، یا خجالت بکشم. انگار ناراحت بودم که هنوز چنین نعمتی نصیبم نشده. 

راست می‌گفتن، من چهره‌ام فرق نکرده. من هنوز عاشق نشدم.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۷

تکرار بازی تو مرحلۀ قبل

چند وقت پیش که رفته بودم تو گروه ترجمه، یه مسابقۀ ترجمه گذاشته بودن که واقعا ساده بود، منم شرکت کردم؛ اما اصلا بهم مزه نداد. وقتی با م دربارۀ رمان‌هایی که خوندیم صحبت می‌کنیم نمی‌آم هرچی مقالۀ تخصصی در زمینۀ ادبیات داستانی خوندم براش تکرار کنم. راستش دیگه وقتی که با ن می‌رم کافه منچ بازی نمی‌کنم؛ چون اصلا بلد نیست و اون برد هم بی‌مزه می‌شه. از این نمونه‌ها کم نیست و غرض از گفتنش این نیست که نشون بدم خیلی فهمیده‌ام و اینجور حرفا، نه. قضیه همون بی‌مزه بودن تکرار بازی تو مرحلۀ قبله، اینکه جرئت کنم و برم مرحلۀ بالاتر، که اگر نرم و درگیر آزمون و خطا نشم چیزی یاد نمی‌گیرم. که اصلا مزه‌اش به همینه.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷

16 بهمن 1369 تا 16 بهمن 1396

این روزها احساس می‌کنم که خدا بیشتر از همیشه هوام رو داره، ایده و قلم و کاغذ رو با هم بهم داده و می‌خواد ببینه چند مرده حلاجم و زندگیم رو چطور می‌نویسم. همیشه هوام رو داشته، تو تمام لحظات این 27 سال.
خدایا شکرت

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۶ بهمن ۹۶

تغییرات من زمان‌بره

دارم به این نتیجه می‌رسم که برای تغییر توی بعضی زمینه‌ها یا پذیرش کامل بعضی از تغییرات، معمولا احتیاج به زمان زیادی دارم. نمی‌دونم دلیلش چیه؟ اینکه باید همه یا بیشتر جنبه‌های مربوط رو بسنجم؟ کمال‌گرایی یا حساسیت زیاد در مورد پذیرش بعضی مسائل؟ یا تنبلی؟ 
نمی‌دونم چقدر با این حرفم موافق هستید، ولی تغییر نیاز به صرف انرژی داره. گاهی هم با خودش ترس داره، خب هرچی باشه قراره ناشناخته‌ها رو تجربه کنیم دیگه. گاهی هم می‌دونیم که موفقیت ما توی موقعیت جدید تضمین شده نیست. 
حالا از یه طرف دیگه، گاهی ورود به شرایط جدید، یا به عبارت بهتر وارد کردن تغییرات به زندگی روزمره‌مون، با هیجان همراهه. در واقع من در چنین شرایطی، در حالت دوگانه‌ای به سر می‌برم، که از یه طرف علاقه دارم  هیجان تجربیات جدید رو بچشم، از طرف دیگه به دلیلی، خیلی آروم پیش می‌رم. 

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۵ آذر ۹۶