۳۱ مطلب با موضوع «حرف‌هایی برای خودم» ثبت شده است

چرا همچنان با هیچ‌کسم میل سخن نیست؟

توی تالار عمومی کتابخونه نشسته بودم و نمی‌دونم داشتم برای یادگیری کدوم کلمه از کدوم منبع، روند جدیدم رو می‌رفتم که این جمله به ذهنم رسید و توی نُت گوشی‌ام نوشتمش: یادگیری کلمات سخت توی زبان‌های خارجی یه نمی‌تونمی توی خودش داره که چون می‌دونی به تونستم تبدیل می‌شه، شیرینه.

حالا دارم فکر می‌کنم این یادگیری کلمات جدید، ساختن عبارات و حتی مفاهیم جدید هرقدر هم برای من جالب و مهم و ارزشمند باشه، گاهی آزاردهنده است. آزارش اونجایی بهم می‌رسه که کلی کلمه داشته باشم و نخوام ازشون استفاده کنم، حرف داشته باشم و نخوام بزنم، متن داشته باشم و نخوام یا نتونم بنویسم. اینجاست که اون نوش به نیش تبدیل می‌شه. 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۱۳ فروردين ۹۸

عیدی ما یادت بره

الحمدلله رب العالمین سال که نو می‌شه، یه سری از عادات ما که توی شلوغ‌پلوغی قبل از سال نو و کاروبار درهم‌برهم ازشون غافل بودیم هم نو می‌شن. 

توی دیدوبازدیدهای کوتاه این ایام که برخی از اقوامْ به‌حق تمام تلاش‌شون رو به کار می‌بندن تا از همین فرصت کمْ بیشترین استفاده رو ببرن و در صحبت کردن گوی سبقت رو از هم بربایند، تا جایی که چند بار باید مبحث قبلی رو یادآوری کنم براشون، یکی از تجربیات شیرین و ناب این حقیر اینه که با کشیده شدن صحبت به دغدغه‌های روزمره‌ام ـ البته در سطح خیلی ساده ـ با این جواب روبه‌رو می‌شم که: خیلی سخت می‌گیری. توجه به این نکته ضروریه که به‌خاطر همون مسئلۀ ضیق وقت و سطحی بودن بحث، چنین جوابی بسیار... بسیار چی؟ واقعاً نمی‌دونم. به اینجای نوشته که رسیدم اون لحن مثلاً طنز و نیم‌مثقال سرخوشی که داشتم هم رفت. فقط همین رو بگم، خودم رو کشتم تا تونستم سر یه سری تصمیمات جدی جلوی نظرهای خیرخواهانه رو بگیرم. هرقدر بگیم حرف دیگران اهمیت نداره، بالاخره به یه جایی می‌رسیم که می‌بینیم همون حرف‌ها چقدر داره با یه سری از واقعیاتی که دست ما نبوده، هماهنگ می‌شه و شک به دل‌مون راه پیدا می‌کنه.  و بالاخره دیدوبازدید عید و فروردین و بهار و... می‌گذره و من نمی‌دونم شکی رو که امسال عیدی گرفتم، چطور خرج کنم.

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۷ فروردين ۹۸

با تأخیر... تبریک

نشسته بودم داشتم عکس‌های یه صفحه رو بالاوپایین می‌کردم که یهو احساسش کردم؛ یه لحظه از این‌همه ضعف، احساس قدرت کردم و این یه لحظه ادامه‌دار شد. 

از این‌همه زمین خوردن و دوباره پا شدن با علم به اینکه دوباره زمین می‌خورم. از باورهایی که پاشون موندم با اینکه کمتر کسی پاشون می‌موند، و حالا پای شکستن‌شون هم موندم با اینکه کمتر کسی پاشون مونده. از اعتمادی که به خودم داشتم و باعث شد اعتماد دیگران رو هم جلب کنم، از دوباره ساختن اعتمادهایی که بهش شک شده.

از سماجتم روی بعضی انتخاب‌ها که فقط برای خودم لذت‌بخش بودن و دست کشیدن از تلاش برای چیزهایی که می‌دونستم چیزی جز لذت‌ نداشتن.

از اینکه وقتی از شرایطم یا تصمیم‌هام صحبت می‌کردم، همه بهم می‌گفتن این رو هم در نظر بگیر که تو دختری؛ ولی من هیچ‌وقت برای تصمیم‌گیری و آنالیز شرایطم چنین چیزی رو در نظر نمی‌گرفتم.

ولی واقعیت اینه که من دخترم، و توی جامعه‌ای زندگی می‌کنم که نذاشته هیچ‌وقت با جنسیتم کنار بیام. یاد حرف هیفاء بیطار می‌افتم که گفته بود: «واقعاً توی خاورمیانه زن بودن سخته». واقعیت اینه که من دخترم، دختری که چند سالی هست که دو تا مشکل جسمی‌اش مادر شدنش رو نشونه رفتن و معلوم نیست بالاخره به هدف می‌زنن یا نه، و داره آروم‌آروم باهاش کنار می‌آد.

احساس قدرت می‌کنم به‌خاطر نقابی که گاهی به صورتم می‌ذارم. به‌خاطر ریسک‌هایی که می‌کنم. به‌خاطر پذیرفتن بعضی از اشتباهاتم و عذرخواهی. به‌خاطر اینکه گاهی یادم می‌مونه که قدردان باشم. به‌خاطر تلاش‌هایی که احتمال می‌دادم نتیجه نده، ولی نتونستم ازشون دست بکشم. 

به‌خاطر اینکه وقتی همه گفتن تو که همه‌چی‌ات سر جاشه دیگه چی می‌خوای؟ از خودم راضی نشدم و آروم نگرفتم. به‌خاطر اینکه پای تنها انتخاب احساسی زندگی‌ام، یعنی ادبیات، موندم... با تمام سختی‌هاش.

ولی بیشتر از همه به‌خاطر اینکه الان تمام دردها، بغض‌ها، سؤال‌ها، اشک‌ها، تردیدها، ناامیدی‌ها و نرسیدن‌ها با تمام توان سرجاشون وایسادن و من هم همچنان سر جام وایسادم. و این وسط بالاخره احساس می‌کنم که کمی خودم رو دوست دارم و این بهم احساس قدرت می‌ده؛ هرچند مقطعی و کم‌زور. توی همۀ این ناامیدی‌ها یه امیدی سر بیرون آورده که شاید این هم هدیۀ امسال خدا بهم باشه تا نذاره مزۀ از اول شروع کردن، سختی از نو ساختن و درک پایدار نبودن رو از یاد ببرم. 

بله، با تأخیر می‌گم... تولدم مبارک. 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۲۶ بهمن ۹۷

0.159

کلمه‌ها توی سرم رژه می‌رن. بی‌نظم، بی‌هدف، بی‌فرمانده. چشمام رو که می‌بندم صداشون رو می‌شنوم، چشمام رو که باز می‌کنم صداشون رو می‌شنوم. هیچ آهنگی، شعری، دکلمه‌ای، حرفی، سکوتی نمی‌تونه آروم‌شون کنه؛ اما تا زمانی که این کلمه‌ها، جمله‌های سؤالی رو نسازن یه نیمچه آرامشی دارم. 

من توی خواب و بیداری، توی تمام لحظات خنده و گریه، توی تک‌تک ثانیه‌هایی که با درس و کار و یللی‌تللی سرم رو گرم می‌کنم، توی عکس‌هایی که می‌بینم، توی حرف‌هایی که نمی‌زنم، توی بغض‌هایی که می‌خورم، توی مسخره کردن خبرها با هانی، توی بازی با کلمات و تکرارشون و خنده‌هامون، توی سردردهام، توی خودم رو زدن به کوچۀ علی‌چپ، توی... توی همه‌چیزهایی که نوشتم و همۀ اون‌هایی که ننوشتم و نمی‌نویسم دنبال یه صدا خفه‌کن می‌گردم که ببندم جلوی دهن صدای ذهنم تا با هر سؤالی که شلیک می‌کنه، اگه درد می‌کشم، بار ترس رو دیگه از رو دوشم بردارم. سؤال‌هایی که جواب‌شون رو نمی‌دونم و هیچ تقلبی هم بهم کمک نمی‌کنه.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۸ بهمن ۹۷

0.345

حالم خوب بود؛ چند روزی می‌شد که حالم واقعاً خوب بود. بعد از حال‌خرابی هفته‌های گذشته این هفته رو خوب شروع کردم. ساعت بیداری‌ام از 12:30 یا 1 رسیده به 9:30. قدرت ریسکم توی معامله‌های بورس بالا رفته و بعد از مدت‌ها توی همۀ معامله‌هام سود کردم. درس خوندن رو شروع کردم و ویرایش هم هنوز سر جاشه. می‌دونم که این تمرکز نداشتن روی یه موضوع واحد سخته؛ ولی این‌ حالم رو بد نکرده. تا عصر خوب بودم. حتی توی آرایشگاه هم که س رو اتفاقی دیدم خوش‌خوشک سربه‌سرش می‌ذاشتم. حتی توی کافه هم که با دوستام نشسته بودم خوب بودم. تا کی؟ نمی‌دونم. شاید از اونجا شروع شد که کتاب ش رو به بچه‌ها نشون دادم و پز دادم که برای من آورده، نه برای شما. بعدش ف کتاب رو گرفت و با شوخی و خنده یه صفحه‌اش رو خوند. خوندن که نه، قشنگ یه کمدی اجرا کرد. همه می‌خندیدیم، خود ش بیشتر از همه. پس چرا ته دلم یه جوری شد؟ انگار که من، نه، خود من نه، انگار بعضی از نوشته‌ها یا تفکرات من مسخره می‌شد. من قلم ش رو دوست دارم؛ ولی انگار فقط بحث علاقه نبود. اینکه دوستات حرفت رو نخونده مسخره کنن... نمی‌دونم، واقعاً نمی‌دونم. شاید من رو یاد این موضوع انداخت که از یه جایی به بعد چقدر نتونستم مخاطب‌شون بشم و اون‌ها هم همین‌طور بودن و اغلب زمان با هم بودن‌مون رو صرف خنده و مسخره‌بازی می‌کردیم.

اینکه یه سری حرف‌های نسبتاً شخصی هم بین من و ف ردوبدل شد، و فهمیدم تجربه‌/های بد مشترک داشتیم، اینکه م می‌گفت جوونی کنید و من به این فکر می‌کردم که حورای منطقی جوونی کردن بلد نیست. اینکه ذهنم رو کامل باز گذاشتم تا کسایی که خیلی وقته از من و زندگی‌ام بی‌خبر بودن، بیان و بهم بگن چه بکن یا چه نکن. شاید همۀ این‌ها باعث شد وقتی که از ماشین ف پیاده می‌شدم حالم اصلاً مثل چند ساعت قبل نباشه.

نمی‌دونم، شاید هم این نباشه. به‌هرحال الان برگشتم به اتاق خودم. کنار کتاب‌ها، میز، اهداف و تو دنیای خودم. اما یه چیزی ته مغزم وول می‌خوره که نکنه...

بعداًنوشت: این مگه تغییر نیست؟ یا حتی رشد؟

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۱۰ بهمن ۹۷

ارتباط هدرمند

همین‌که این نوشتۀ محمد مهدی رو خوندم رفتم فایل صوتی‌اش رو دانلود کردم؛ اما به‌خاطر مشغله و نیز تنبلی، دیروز تونستم گوش کنم. فایل صوتی‌اش رو، هم می‌تونید از کانال تلگرام خودش دانلود کنید، هم از کانال بی‌بی‌سی فارسی. موضوع بسیار مهم، جالب و چالش‌برانگیزیه که مشابهش رو پیش‌تر از مصطفی ملکیان شنیده بودم؛ البته خیلی مختصرتر. به امید خدا بعداً مفصل دربارۀ این موضوع نظرم رو می‌نویسم؛ چون حقیقتاً طی چند سال گذشته نگرشم دربارۀ این موضوع خیلی تغییر کرده و مطمئن‌ام که نوشتن ازش برای آیندۀ خودم مفیده. این نوشته دربارۀ ازدواج به سبک غالب و رایج جامعۀ ایرانیه؛ اما به‌نظرم می‌شه توی سبک‌های دیگه هم چنین نگرشی داشت.

اما اما اما چیزی که حین و بعد از شنیدن این فایل خیلی ذهن من رو به خودش مشغول کرد این بود که چرا کمتر دربارۀ این موضوع می‌خونیم و می‌شنویم که از پتانسیل بالای اونچه به اسم عشق شناخته می‌شه و به ازدواج ختم می‌شه، در جهت رشد دو نفر استفاده بشه؟ حالا رشد تو هر زمینه‌ای. این سؤال واقعاً برام مطرحه چون غالباً چنین نگرشی رو توی اطرافیانم نمی‌بینم؛ یعنی جوان‌هایی رو می‌بینم که خودشون رو به آب و آتیش می‌زنن تا به هم برسن، کلی احساس و هیجان شدید رو تحمل می‌کنن، ولی وقتی وارد زندگی می‌شن هیچی به هیچی. نه برنامه‌ای، نه هدفی، نه همکاری‌ای... اصلاً من می‌مونم؛ این نوع زندگی بیشتر نوعی خودآزاری به‌نظر می‌رسه، انگار دستی‌دستی بخوای به پایانِ خودت برسی. حالا فکر کن این زندگی بخواد به فرزندآوری و پرورش یک یا چند نفر از نسل بعدی ختم بشه.

از اون طرف بیاید داستان‌هایی رو که برای جامعۀ ما روایت می‌شه ببینیم، حالا چه به‌صورت رمان چه فیلم؛ چند تا داستان خوب می‌شناسیم که زندگی مشترک رو با این دید روایت کنه؟ نهایتاً یه نوشته می‌آد روی صفحه با این مضمون که n سال گذشت و بعدش می‌بینیم دخترخانم قصه که دیپلم داشته، الان شده استاد دانشگاه و آقاپسر هم که یه کارمند ساده بوده، شده مدیرکل؛ این یعنی رشد! 

اینکه تفکر غالب یا بی‌فکری رایج جامعه یه چیزی رو بهمون القا کنه یه حرفه، اینکه ما از روی سهل‌انگاری یا تنبلی مسیر اصلی رو نادیده بگیریم یه حرف دیگه است. 

شاید این حرفی که زدم خیلی کلی و شعاری به نظر برسه، مخصوصاً با دغدغه‌های جورواجوی که این روزها بیشتر از همیشه به چشم می‌آد؛ ولی این زندگی‌مونه، داریم عمر و امیدمون رو پاش می‌ذاریم.

 

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۲۴ دی ۹۷

حتی همین ویندوز

پنجره‌ها همیشه دو مفهوم متضاد رو برام تداعی می‌کنن؛ پرواز و سقوط. عبارت‌هایی مثل پنجره‌ای رو به فردا و پنجره‌ای رو به آینده هم دقیقاً همین حالت رو برام دارن.

بگم که این فقط دربارۀ پنجره‌های بدون حفاظ و البته باز مصداق پیدا می‌کنه.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۳ دی ۹۷

گیومه باز

یهو به خودت می‌آی و می‌بینی که این حال رو هر سال همین موقع داری تجربه می‌کنی؛ همین که شبیه شوق و دلهرۀ ضعیفه. هر شب یلدا، وقت فال گرفتن که می‌رسه، می‌آد سراغت. هر سال هم دست خالی بر می‌گرده. یهو به خودت می‌آی و می‌گی من که به فال و این چیزها اعتقاد ندارم پس برای چی باید فال بگیرم؟ چرا باید دل به این دلهرۀ بی‌حاصل بدم وقتی می‌دونم که دیگه مطلع «شهریست پر حریفان...» نمی‌آد. و باز به خودت می‌آی و می‌بینی که دیوان حافظ رو کسی به دست گرفته که تا حالا نه حافظ برات خونده، نه فال گرفته و انقدر این فرد برات عزیزه که ناخودآگاه نیت می‌کنی. غزل سمت راست رو آروم برای خودش می‌خونه و وقتی ازش می‌خوای بلند بخونه غزل سمت چپ رو می‌خونه: «ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش...

  • حورا رضایی
  • جمعه ۳۰ آذر ۹۷

جان کافی

این بار شبیه جان کافی شدم توی مسیر سبز؛ از دوشنبه که دکتر ی تست شخصیت‌شناسی‌ام رو داد دستم؛ البته اگه بخوام دقیق بگم از اون‌جایی که با لحن خیلی محکم دونه‌دونۀ مواردی که می‌تونم اسمش‌شون رو ضعف بذارم نام می‌برد و می‌گفت: «این صفره، این صفره، این چرا باید برای کسی به سن تو انقدر پایین باشه؟» و باز با همون لحن ادامه می‌داد که: «این صفره، این صفره، ببین این چقدر بالاست» و من با بهت و بغض نگاهش می‌کردم... آره فکر کنم از همون موقع بود که احساس کردم اون جونورها از گلوم راه رو باز کردن و رفتن کنار اونایی که نفهمیده بودم طی یکی دو ماه گذشته کی و چطوری توی ناکجای وجودم لونه کرده بودن.

بعدش که رسیدم خونه یه اتفاق دیگه پیش اومد و من حیرون مونده بودم که چرا همۀ کابوس‌های پنج شش سال گذشته باید توی همین ماه اتفاق بیفتن. و بعد باز سعی کردم وول خوردن اون جونورها رو نادیده بگیرم.

سه‌شنبه که با ن حرف می‌زدم دریافتی‌های بیشتری داشتم. با چت کوتاه ج بیشتر شد. پنج‌شنبه تا عصر، ف موفق شد مقادیر بیشتری رو به وجودم بریزه و آخر سر خداحافظی کنه و بره. عصر که م اومد تا باهاش حرف بزنم دیدم نمی‌شه؛ یعنی اگه می‌خواستم دهن باز کنم احتمالش خیلی زیاد بود که همۀ اون جونورها با فشار راه خودشون رو به بیرون باز کنن و مطمئناً طوری من رو به هق‌هق می‌انداختن که نگو و نپرس. اینجا یه فرق‌هایی با جان کافی داشتم؛ اینکه او می‌فهمید کجا باید خودش رو تخلیه کنه و من نمی‌فهمیدم. 

شب که برگشتم خونه با خوندن این نوشتۀ خورشید یه چیزهایی دستگیرم شد. توی تنهایی تونستم دهن باز کنم و بذارم اون جونورها یا راه خودشون رو پیدا کنن برن یا تو گوشه‌های اتاق روزگار بگذرونن. 

اگه از من بپرسن یکی از جاهایی که به وجود خدا باور پیدا کردم کجا بوده، می‌گم دیشب تو کنج اتاقم؛ جایی که برعکس همیشه گریه چشم‌هام رو سرخ کرد، گلودردی که از شدت بغض داشتم شدت گرفت و بعدش کم‌کم آروم شد، و بالاخره نفس‌هام سبک شد. 

یکی از موارد قوت تستم پشتکار و موفقیت بود، هرچند هنوز هم نفهمیدم موفقیت رو چطور تونستن تعریف کنن. خب حقیقتش اینه که با چیزهایی که هفتۀ پیش پشت سر گذاشتم اینکه بفهمم پشتکارم زیاده باعث شوق و ذوقم نمی‌شه؛ بگذریم از اینکه این مورد رو پیش از هر آزمون و مشاوره‌ای هم می‌دونستم؛ ولی خب حقیقت امر اینه که تنها چیزی که می‌تونم بهش دست بندازم و خودم رو بلند کنم فقط همین مورده. 

صادقانه بگم اهل هیچ شعاری نیستم، به خودم یا دیگران هیچ قولی دربارۀ آینده نمی‌دم و نمی‌تونم صبح که از خواب پا می‌شم با این جمله‌های انگیزشی انرژی الکی به خودم بدم. از اون طرف به‌سختی می‌تونم خودم رو یه آدم باایمان بدونم؛ اما باور کنم یا نه، فقط دعا هستش که کمکم می‌کنه این روزها رو پشت سر بذارم.

تردیدم برای انتخاب مسیرم خیلی کمتر شده و این خودش یه نقطۀ قوته. 

 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۹ آذر ۹۷

0.229

آهنگ‌های شیش و هشت سعد المجرد تو گوشم رو دور تکراره و دارم لاکی رو که یه ساعت پیش زدم، می‌کَنَم که می‌بینم دیگه نمی‌تونم مقاومت کنم و حرفام رو اینجا ننویسم.

اتفاق‌های ناگهانی عمر کوتاهی دارن؛ منظورم همونایی هستن که آدم ادعا می‌کنه کارد رو به استخون رسوندن؛ اما ناامیدی‌هایی که خشت‌خشت روی هم قرار می‌گیرن، آروم‌آروم دورت عمارتی رو می‌سازن که هرقدر هم معماری‌اش قوی باشه، از هر طرف بری به خودت می‌رسی؛ البته اگه اصلاً به خودت زحمت بلند شدن رو بدی.

دیروز که از ساختمون شماره هفت اومدم بیرون شوقی برای جواب مثبت گرفتن نداشتم. یه پیشنهاد کاری بود که با تمام ویژگی‌های مثبتش فقط به این دلیل قرار مصاحبه گذاشته بودم که بعداً از نرفتن پشیمون نشم.

اما این فقط یه روی قضیه است که می‌تونم ازش حرف بزنم.

یه اتفاقاتی، یه تغییراتی، یه حقوقی که نادیده گرفته شده، انقدر ضروری هستن که حتی اگه دیر هم بهت برسن یا تو بهشون برسی نمی‌تونی بگی دیگه نمی‌خوام. باید با بیاتش سر کنی، باید بغضی رو که واسه نداشتن‌شون داشتی، نادیده بگیری؛ اما این برای وقتیه که اون رسیدنه اتفاق افتاده باشه. گاهی انقدر نمی‌رسی که می‌ری سراغ انتخاب‌های جایگزین. می‌ری با اینکه مدت طولانی با تصور دیگه‌ای روزگار گذروندی و حالا باید با یه تصویر دیگه زندگی کنی. من دقیقاً سر دوراهی این انتخاب هستم و حتی توصیف سخت بودنش هم برام خیلی سخته.

 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷