۲۳ مطلب با موضوع «حرف‌های روزمره» ثبت شده است

لعنتی! نتم تموم شد.

متوجه نشدم اتوبوس کی راه افتاد. توی مسیر برگشت آزادی به اندیشه بودم و داشتم اینستاگرامم رو چک می‌کردم. مونا یه عکس از خودش گذاشته بود، لباش رو غنچه کرده بود و علامت پیروزی نشون می‌داد. لعنتی بازم درست به دوربین نگاه نکرده بود. اومدم یه تیکه بهش بندازم که همون لحظه پیام اپراتور اومد که حواست باشه بسته‌ات داره تموم می‌شه. یادم رفت چی می‌خواستم برای مونا بنویسم. یهو اتوبوس ترمز زد، سرم رو بلند کردم ببینم چه خبره که دیدم یه پسره وسط اتوبوس ایستاده و تو همون حال که سعی می‌کرد تعادلش رو حفظ کنه کتاب هم می‌خوند. با صدای داد و بیداد یه موتوری همه سرک کشیدیم ببینیم چی شده و چند لحظه بعد دوباره برگشتیم سراغ گوشیامون. صدای فریادش که می‌گفت: «چشات رو از اون گوشی کوفتی بردار، مثلا راننده‌ای...» با صدای پسری که کتاب می‌خوند قاطی شد که داشت می‌گفت: «آقای راننده این مسیر که رو نقشه‌ی گوشیتونه رو بستن، لطف کنید کرایه من رو حساب کنید همینجا پیاده...» صدای پلیر گوشیم رو زیاد کردم. اتوبوس دوباره راه افتاد. نتم داشت تموم می‌شد و هنوز یادم نیومده بود چه تیکه‌ای می‌خواستم به مونا بندازم. همینطور درگیر بودم که انگار اتوبوس توی یه چاله افتاد و دوباره ایستاد. با اکراه سرمون رو بلند کردیم ببینیم چی شده که یکی گفته: «ای وای! زمین اینجا چرا نشست کرده؟» راننده گفت: «نمی‌دونم والا.»

تقریبا زیر یک سوم جلوی اتوبوس خالی شده بود. چندتا از مسافرای قوی هیکل رفتن جلو پیش راننده. یکیشون گفت: «من دیروز توی کانال خونده بودم اینجا نشست کرده، ولی فکر کردم شایعه است.» یکی دیگه گفت: «نه تو اخبار هم گفتن، ولی کدوم اخبارما درست بوده که این یکی درست باشه؟» یکی دیگه گفت: «حالا چرا مسیر رو مسدود نکردن؟» که همون دوباره گفت: «کدوم کار توی این مملکت درست انجام شده که این دومیش باشه.» چند نفر دیگه هم رفتن جلو تا از نشست زمین عکس و سلفی بگیرن. راننده با صدای بلند گفت: «حالا چیکار کنیم؟» یه لحظه نگاش کردیم، چند نفری شونه بالا انداختن و دوباره برگشتیم سراغ گوشیامون. نتم داشت تموم می‌شد و هنوز اون تیکه‌ای که می‌خواستم به مونا بندازم یادم نیومده بود. اتوبوس یه حرکت کوچکی کرد، حالا بیشتر مسافرا جمع شده بودن جلو تا هم منظره رو ببینن هم عکس بگیرن. کم کم اتوبوس داشت به سمت پایین مایل می‌شد. یکی از جلو گفت، بچه‌ها بیاید یه عکس دسته جمعی بگیریم بذارم استوری اینستا. پاشدم رفتم جلو که تو عکس معلوم بشم. مثل مونا ژست گرفتم و علامت پیروزی نشون دادم. بهش گفتیم عکس رو برای ما هم بفرسته که بذاریم. تا اومدم عکس رو بذارم اتوبوس حرکت کرد و داشت کامل می‌رفت داخل فرورفتگی زمین. اینستا رو با بدبختی باز کردم. لعنتی! نتم تموم شد. 

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۱۴ آبان ۹۶

روزمره 3

بیاید به این فکر نکنیم که گاهی یادگیری چقدر سخت می‌شه، مخصوصا اونجایی که ما رو مقابل نادانی خودمون قرار می‌ده. 
بیاید به این فکر نکنیم که گاهی دیگران نمی‌خوان ما رو بفهمن، نه که نتونن، خودشون نمی‌خوان. 
بیاید به این فکر نکنیم که گاهی مسیرمون سخته و ما تو این مسیر راهنما و همراهی نداریم. 
بیاید به این فکر نکنیم که چطور بعضی از همکارامون با ارائه‌ی محصول و خدمت نامناسب، به حرفه‌مون صدمه می‌رنن.

اما اگر به مسیرمون علاقه داریم و سعی کردیم اهدافمون رو درست انتخاب کنیم، بیاید و نا امید نشیم. شاید خیلی شعاری باشه، ولی در این مقطع خیلی بهش نیاز دارم. 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۲ آبان ۹۶

اینستاگرام

یه زمانی واقعا معتاد اینستاگرام بودم. اما پارسال همین وقتا بود که  ترک رو شروع کردم. حالا نه که کار مفیدی هم انجام می‌دادم یا پستای پرمحتوایی می‌نوشتم، نه. ولی فکر می‌کردم اینطوری ارتباطم با دوستام حفظ و فاصله‌ها کوتاهتر می‌شه. این یکی از اشتباهات بزرگ من بود. استفاده‌ای که من از این فضا می‌دیدم هیچ کمکی به دوستی‌هامون نمی‌کرد. پستامون تا حد زیادی شبیه کشیدن یه نقاب رو زندگیمون بود. همه چیز بولد شده بود، شادی، غم، عشق، نفرت، ترس، نا امیدی، هیجان و در حالت کلی عواطف تا حد زیادی با اغراق همراه بود. حتما شما هم این تجربه رو داشتید که تا با دوستان یه جا دور هم جمع می‌شدیم لنز گوشیا وظیفه داشتن حتما از خوراکیا عکس بگیرن تا سندی باشه که ما هم از سیستم گوارشمون استفاده می‌کنیم. حرفی برای گفتن نداشتیم ولی مجبور بودیم اشعار و نوشته‌های دیگران رو پست کنیم. حرفایی که نتونسته بودیم براش مخاطب پیدا کنیم، یا مخاطبمون درک نکرده بود، یا اصلا حرف گفتنی نبود، همه رو به گوش همه می‌رسوندیم و لایکا رو می‌انداختیم به جونشون. این فضا و این نوع ارتباطات کم کم برای من غیر قابل تحمل شد. 
اینستا رو کنار گذاشتم، اما لینک اینجا رو دیر تو صفحه‌ام گذاشتم. راستش می‌خواستم یه کم با فضای اینجا بیشتر آشنا بشم و در کل وبلاگ یه کم پا بگیره بعد توی پست خداحافظی اینجا رو معرفی کنم. فکر می‌کردم فضایی که جایگزین قبلی شده باید برای اونا هم جالب باشه. خب به هر حال نیومدن. حتی صمیمی‌ترین دوستم که خودم لینک رو تو مرورگر گوشیش سیو کردم فقط یک بار به اینجا سر زد. 
این ماجرا باعث شد خیلی خوب متوجه بشم که حداقل برای من و دوستام اینستا یا هر فضای دیگه‌ای فقط ابزاریه برای نگاهای چند ثانیه‌ای به زندگی دیگری.

امروز بعد از مدت‌ها به اینستا سر زدم، جالبه، با وجود امکانات جدیدی که بهش اضافه شده، اما هنوز همون فضا رو داره. 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۶

مسابقه سیری چند؟

هانیه گفت بیا برو تو این مسابقه‌ی شعر شرکت کن و یکی ازنوشته‌هات رو بفرست به این آی دی. به نفر اول هم 100 تومن جایزه می‌دن. باهم برآورد کردیم دیدیم با این گروهای تلگرامی که دارم نسبتا بازدید خوبی می‌تونه داشته باشه.
رفتم یکی از نوشته‌هام رو کپی کردم که بفرستم، ولی با خودم گفتم: اینا رو واسه کسی نوشته بودی که نخوند، حالا اینکه اینجا و اونجا لایک خور شد به کنار، دیگه به خاطر یه مسابقه اینطور خوار و خفیفشون نکن. دیدم حق با من بود. برگشتم پی وب گردیم.
پی نوشت کاملا نامربوط: دقت کردین مطالب اینجا چقدر از تولید محتوا به دوره؟ 

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶

بارش برساووشی

بارش شهابی برساووشی توی این روزا به اوج خودش می‌رسه و در شرایط مناسب تا صد شهاب در ساعت هم قابل رؤیت هست. خوش به حال اونایی که یه تکه آسمون صاف و کم غبار دارن و می‌تونن ازش لذت ببرن. 

مادر این شهاب‌ها دنباله دار سویفت تاتل هستش که هر 133 سال یک بار دور خورشید می‌چرخه. اما چون مرکز این بارش شهابی صورت فلکی برساووش هست به این اسم معروف شده. 

 

 

تصویر و اطلاعات بیشتر در سایت بیگ بنگ

  • حورا رضایی
  • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶

فارغ التحصیلان رشته‌های علوم انسانی

پرسیدم چرا باید فارغ التحصیل رشته‌های علوم انسانی باشن؟
گفت: نه، اینجا فقط برای مرکز تلفنی تله پیتزا کارمند می‌خوایم.

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۱۵ مرداد ۹۶

روزمره 3

جدیدا این موضوع رو خیلی بهتر درک می‌کنم که میزان قابل توجهی از توانایی مترجم به توانایی نویسنده مربوطه.

این روزا بیشتر از اینکه احساس کنم یه مترجم مبتدی هستم، حس می‌کنم یه ماشین ترجمه هستم که سعی داره معادل‌های دقیقی پیدا کنه و ارکان جمله رو درست بچینه. شاید به این دلیله که نویسنده‌ی اصلی هم بیشتر مطالب رو از روی منابع فارسی به عربی ترجمه کرده و کمتر از برداشت‌های خودش نوشته. انگار چون ذهن خودش خیلی با موضوع درگیر نشده، اجازه نمی‌ده من هم خیلی با متن درگیر بشم، و چون جملات سطحی هستن، برگردان هم سطحی میشه.

خودم رو جای نویسنده تصور می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم اگه منم مثل این نویسنده‌ی مصری که دوره‌ دکتری رو توی دانشگاه تهران زبان و ادبیات فارسی خونده، دکتری رو توی یکی از دانشگاه‌های تراز اول مصر زبان و ادبیات عربی بخونم، آخر و عاقبتم چطور می‌شه؟

  • حورا رضایی
  • جمعه ۶ مرداد ۹۶

پله

یکی از تفریحات من پایین رفتن از پله‌هاست، یعنی ترجیح می‌دم به جای استفاده از پله برقی، خودم از پله‌ها پایین برم. مثلا مترو که هم پله برقی داره و هم پله معمولی، ترجیح می‌دم از پله معمولی پایین برم. دیروز هم همینطور که داشتم از پله‌های مترو پایین می‌رفتم به این فکر افتادم چرا ما آدما دیگه حتی سعی نمی‌کنیم سقوط رو خودمون تجربه کنیم؟

به هر حال گذشت. ظهر با دوستم رفتیم به یکی از فود کورت‌های نسبتا معروف و همین که نشستیم متوجه شدیم فضا بیشتر از اینکه شبیه غذا خوری یا کافی شاپ باشه، شبیه کلاس درس یا جلسه‌ی مشاوره است. چند دقیقه بعد دوستم پرسید قضیه چیه؟ کلاس درسه؟ گفتم مثل اینکه جلسه‌ی یکی از این شرکت‌های بازاریابی شبکه‌ایه.

از نه یا ده تا میزی که تو قسمت ما بود، غیر از ما همه درگیر این موضوع بودند، یا همون موقع داشتند در مورد کاراشون صحبت می‌کردند، یا منتظر مشاورشون بودند.

واقعا برام ناراحت کننده بود، دلم می‌خواست ازشون بپرسم چرا خودتون سقوط رو تجربه نمی‌کنید؟ چرا لذتش رو از خودتون دریغ می‌کنید؟ یعنی خلاقیت ما انقدر پایین اومده که باید از دیگران الگو بگیریم، یا واقعا سقوط انقدر بی‌ارزش شده؟

می‌ترسم از روزی که این پله برقی‌ها خراب بشه.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶

روزمره 2

همین که ماشین پیچید تو جاده‌ی آوه که حدودا یک ساعت تا روستای آباء و اجدادی فاصله داره، کلمات پشت سر هم سرازیر شدن، معانی و الفاظی که تقریبا تا دو ساعت بعد هم خسته نشده بودن و تا الآن هم تقریبا تو ذهنم موندن. اما دستم نرفت به نوشتن، تمام این روزا که تو ایوون می‌نشستم یا از پنجره‌ منظره‌ی بیرون رو می‌دیدم، نتونستم با خودم کنار بیام که کلماتم رو یا به عبارتی تنها سرمایه‌ام روبرای کسی بنویسم که مخاطبشون نیست.
با اینکه توی هر دو شرایط بودم، اما نمی‌دونم اینکه مخاطب داشته باشی و نتونی حرف بزنی سخت‌تره یا مخاطب واقعی نداشته باشی و حرف داشته باشی؟

 

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۱۱ تیر ۹۶

دوراهی‌ها

بعضی از تصمیم‌ها اونقدر مهم هستند که ممکنه مدتها سردرگم باشی. دو راهی‌هایی که هر دو تو رو به هدفت نزدیک می‌کنند ولی چیزی که انتخاب رو سخت می‌کنه اینه که با انتخابت چقدر به مقصد نزدیک بشی و توی این مسیر از چه چیزهایی هزینه کنی.

یکی از دوراهی‌های من انتخاب‌ بین موندن و رفتن هست. موضوعی که چند ساله فکرم رو مشغول کرده و می‌دونم از دست دادن زمان تصمیم رو سخت‌تر می‌کنه. ادامه تحصیل یه هدف کوتاه مدته و برای من پایه‌ی بعضی‌ اهداف بلند مدت دیگه‌ای به حساب میاد که کیفیتشون رو نتیجه‌ی انتخاب اول مشخص می‌کنه.

به نظرم این شرایط هستند که مرزها رو تعریف می‌کنند، و شناخت ناقص شرایط ممکنه هزینه‌های بیشتری به بار بیاره. احتمالا یکی از انگیزه‌های خارج نشدن از مرزهای فعلی، عادت به همین شرایطه. در عین حال افراد زیادی رو دیدم که با درگیری‌های روزمره زمان انتخاب رو از دست دادن.

خیلی سخته که بتونم تصور کنم ده سال آینده چطور به امروزم نگاه می‌کنم. چقدر پیدا کردن یه مشاور خوب سخته.

 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۳۱ خرداد ۹۶