۴۰ مطلب با موضوع «حرف‌های روزمره» ثبت شده است

شخصیجات

* یکشنبه قرار بود وسط روز از مؤسسه برم بیمارستان، وقت دکتر داشتم. به مامان زنگ زدم ببینم نوبت چندم به من افتاده که گفت نمی‌خواد بیای، دیگه نمی‌رسی. منم یه ذره الکی ناراحتی کردم ولی چون کلی کار داشتم واقعا خوشحال شدم. 

مامان مثل دفعۀ پیش، وقت ویزیت زنگ زد بهم و تلفنش رو گذاشت رو بلندگو تا سوال و جواب‌ها با خودم باشه.

دکتر گفت که هم غده کوچک‌تر شده هم میزان ترشح هورمون خیلی پایین‌تر اومده؛ ولی هنوز باید دز دارو رو بالاتر ببریم. این بخش از مکالمه‌مون جالب بود:

- هر روز کورتون می‌خوردی؟

- نه بعضی روزا.

- چرا این داروت رو مرتب نخوردی؟ دارویی نیست که بشه این‌طور خورد.

- والا خانم دکتر می‌ترسونن آدم رو.

- یعنی چی خانم رضایی؟ می‌ترسونن یعنی چی؟ بچۀ تو قراره فردا رو بسازه. به خاطر حرف خاله و عمو و عمه و دایی قرصت رو قطع می‌کنی؟

- خانم دکتر پزشکا می‌ترسونن، مرجع من خاله و عمو نیستن که.

- هر پزشکی که گفت، برام نامه بیار ازش. شیوۀ ویزیتت مال قرن بیست‌ویکه ولی طرز تفکرت مال قرن شونزده هجریه. 

- قرن شونزده هجری که نیومده هنوز :/

- شونزده شمسی.

- :/

* پارسال همین موقع‌ها به‌خاطر همین مشکل زندگی‌ام روی بدی به خودش گرفته بود، خیلی بد. انقدر که به کنسل کردن سفارش‌ها هم رسید. حالا... خدا رو شکر.

* قبلا فکر می‌کردم اگه زمان ناراحتی بی‌کار باشی خیلی سخت می‌گذره، الآن هم همین فکر رو می‌کنم؛ ولی اینا فقط پاک کردن صورت مسئله است.

* این دوهفته سخت بود، همه‌جوره، دوهفتۀ دیگه هم سخته، ولی بیشتر کاری. من با سه تا کارآموز در روز چه کنم؟ اونم وقتی که به موعد تحویل سفارش‌ها نزدیک می‌شیم؟

* هیچ وقت به داشتنی‌ها حسادت نکردم، همیشه این ساختنی‌ها بودن که باعث حسادت من شدن. حالا اسمش هرچی می‌خواد باشه، رشک، غبطه، حسد یا هرچیز دیگه. به‌نظر من این بازی با کلماته.

* جرئت نمی‌کنم برم داروخانه، یعنی داروهام چند شده؟

* شخصی‌نویسی حق منم هست؛ درست مثل حذفش.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۴ تیر ۹۷

از گندی که می‌زنیم

تا این لحظه از زندگی، بشر به این نتیجه رسیده که توی تمام کُرات اطراف، زمین تنها سیارۀ قابل سکونته، و با علم به این موضوع به‌شکل دل‌پذیدی گند زدیم بهش. انقدر دیدن میوه دادن یه درخت برامون طبیعی شده که انگار... انگار چی واقعا؟ الآن هر مثالی بیارم خودش یه معجزۀ دیگه است.

اصلا همین محل تخلیۀ نخاله‌های ساختمانی رو ببین، یه مدت که می‌گذره ازشون علف سبز می‌شه. کلا این زندگی بارآوره، اصلا مگه می‌شه غیر از این باشه؟ به‌هیچ‌وجه نمی‌خوام از این جملات انگیزشی بگم و این حرفا، نه، اتفاقا دارم می‌گم ببین چی کاشتیم که همچین گندی ازش به عمل اومده.
از اون طرف انسان هوشمندترین و توانمندترین موجود شناخته‌شده است. و باز با هر بعد جدیدی از این دنیا که آشنا شدیم طوری وارد عمل شدیم که به‌شکل تحسین‌برانگیزی یه جای سالم باقی نذاشتیم؛ یعنی جفت‌شت، چیزه جفت شش.
به این فکر می‌کنم که هر ویژگی پروردگار که ذره‌ای از اون تو وجود ما هست، بیشتر از اینکه نشون‌دهنده‌ی قدرت و برتری ما باشه عجز و ناتوانی‌مون رو به رخمون می‌کشه. روزی صدبار
 خدا رو شکر کنیم که تمام این ویژگی‌ها فقط تلمیحی ناچیز به صفات خداوند داره، شما فقط فکر کن عدل، رحمت، مغفرت، حکمت و باقی صفات الهی ذره‌ای به اینی که ما هستیم نزدیک بود... نه ولش کن، حتی بهش فکر هم نکن.

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۵ تیر ۹۷

23 خرداد 97

ساختمون دوتا کوچه اون‌طرف‌تر خیلی سریع بالا رفته و نمای سنگ‌شده‌اش از توی بالکن مشخصه؛ مثل هر برنامۀ دیگه‌ای بخش‌بخش پیش رفته و به نتیجه رسیده. نمی‌دونم شاید سازندگان این ساختمون هم دارن کم‌کم فراموش می‌کنن که چه ذوقی برای اجرایی شدن این برنامه داشتن؛ مثل من که تو روزمرگی فراموش می‌کنم دارم بخش‌بخش برنامه‌هام رو جلو می‌برم و نمی‌تونم از بیرون ماجرا بهش نگاه کنم و مثل قدیم ذوق کنم. گاهی دعاهام رو فراموش می‌کنم و حواسم نیست که هر بودنی ضعف‌های خودش رو داره؛ ولی اصل بودنش بزرگ‌ترین نقطه‌قوتشه.

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۲۳ خرداد ۹۷

صبح جمعه با شما

خیلی مختصر، دوستانی که نوشتۀ وبلاگ هیولای درون دربارۀ دورهمی وبلاگی نمایشگاه کتاب رو خوندن از این مطلب بگذرن؛ دوستانی هم که هنوز درباره‌اش اطلاع ندارن لطف کنن به این لینک برن (راستش هرجور حساب کردم دیدم باتوجه به خود نوشته و نظرات بچه‌ها گذاشتن لینک بهتر از اینه که من درباره‌اش بنویسم).

برنامۀ خودم هنوز مشخص نیست؛ ولی همه‌جوره دارم سعی می‌کنم که به این برنامه‌ برسم.

پنجشنبه نوشت: به امید خدا فردا می‌آم.

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۹ ارديبهشت ۹۷

4 اردیبهشت 97

حرف اضافه: فردا آزمون عملی ویرایش دارم، امیدوارم خوب بشه. می‌شه.

امروز با تلگرام موسسه داشتم با یه عزیزی دربارۀ همکاری صحبت می‌کردم، حالش رو که پرسیدم گفت خدا رو شکر، از خوب بهترم؛ و من احساس کردم این همه حال خوب از کاریه که با علاقه و پشتکار به اینجا رسونده.

دیروز یکی از مشتری‌ها بهم گفت یه ادارۀ دولتی دنبال یه ویراستار متعهد و محجبه با مدرک ادبیاته؛ منم اصلا به روی خودم نیاوردم و گفتم براتون پرس‌وجو می‌کنم. احساس دختری رو داشتم که دلش پیش کسی گیره و تو ذهنش آینده‌اش رو با اون می‌بینه، یهو یه خواستگار براش می‌آد که خیلی دخترای دیگه آرزوشونه.

پی‌نوشت: والا این پیوندهای وبلاگ تزئینی نیستن :/

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

3 اردیبهشت 97

راستش خیلی دوست ندارم شخصی بنویسم؛ اما دیدم اگه بخوام همینطور پیش برم اصلا نمی‌نویسم. این شد که گفتم حداقل با اتفاقای سادۀ روزمره اینجا رو به‌روز کنم.

حرف‌های روزمره: شنبه رفتم پیش استاد ش و کل ناامیدیم رو توی یه سؤال نشون دادم؛ صادقانه بگم زود وا دادم. از نیمۀ بهمن توی مؤسسه مشغول کار شدم و تقریبا تمام این مدت اوضاع سفارش‌ها همین‌طور بود. بدیش اینجاست که فرداش (یعنی دیروز) ظهر یه کار خوب بهمون دادن، شب که اومدم خونه یکی از مشتری‌ها که عید کارش رو انجام می‌دادم یه کار دیگه داد، امروز صبح هم یه سفارش دیگه داشتیم که دیگه استاد سپردش به خانم گ. یعنی اگه فقط یه روز دندون رو جیگرم می‌ذاشتم... بگذریم. 

حرف از کتاب: پیرمرد و دریا رو چند روز پیش تموم کردم؛ خیلی خوب بود. اگر خواستید بخونید توصیه می‌کنم ترجمۀ نجف دریابندری رو بگیرید. شخصیت‌پردازی کتاب و بیان نویسنده قوی‌تر از اون چیزیه که فکرش رو می‌کردم، هرچی نباشه همینگویه‌ها. امروز یه رمان عربی رو شروع کردم که پارسال از نمایشگاه خریده بودم؛ داستانش عجیب، عجیب و عجیبه. فعلا فقط اسم کتاب و نویسنده رو می‌گم، باقیش باشه وقتی که کامل خوندمش: عزازیل نوشتۀ یوسف زیدان.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷

آیا شعارها شعار باقی می‌مانند؟

امروز که داشتم از مؤسسه برمی‌گشتم خونه یکی از دانشجوهایی که سفارش‌هاش رو انجام می‌دادم زنگ زد؛ دانشجوی ارشد ادبیات فارسیه و بعد از چندبار صحبت که قبلا داشتیم متوجه شدم همون دانشگاهی درس می‌خونه که من ارشد رو گذروندم. امروز فهمیدم واحدهای عربیشون رو یکی از اساتید ضعیف گروه عربی تدریس می‌کنه و همون داستان‌هایی رو که به ورودی‌های 94 مترجمی عربی داده بود ترجمه کنن، به این ورودی‌های ادبیات فارسی هم داده برای ترجمه؛ بگذریم از اینکه این واحد درسی برای این رشته اصلا نباید به این صورت و در این سطح تدریس بشه و بگذریم از اینکه انقدر سطح استاد مزبور پایین بود که برای همین ترجمه‌ها کلی ازش اشتباه می‌گرفتیم، عرض من اینه که خب تو که بی‌سواد و تن‌پرور هستی، چرا حداقل یه‌ذره خلاقیت به خرج نمی‌دی که یه سری داستان جدید به بچه‌ها بدی برای ترجمه؟

از طرف دیگه یکی از اساتید گروه خودشون گفته استادهایی که بهتون کارهای پژوهشی می‌‌دن اصلا اونا رو نمی‌خونن، وقت و انرژیتون رو برای این کارهای نذارید، بدید بیرون براتون انجام بدن. 

اما موضوعی که فکر من رو مشغول کرده اینه که نمی‌تونم خودم رو خارج از این چرخۀ بیمار ببینم؛ شاید دیگری این دید رو نداشته باشه و با روی باز چنین سفارش‌هایی رو انجام بدن (همونطور که خودم انجام می‌دادم)؛ ولی دیگه انجامش برام راحت نیست (حتی اگه به پولش نیاز داشته باشم). حالا دیگه وقت عمله. 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۲۸ فروردين ۹۷

1 فروردین 1397

اولین سفارش ویراستاریم امروز تموم شد؛ خیلی کند بودم، فصل آخرش توی روزهای اول سفرم بود و انقدر سرگرمش بودم که تا چند دقیقه پیش از تحویل سال زمان دقیق تحویل سال رو هم نمی‌دونستم، اما خیلی خوشحالم؛ جالبه که این سفارش رو پیش از کتابی که برای کارآموزی گرفته بودم به سرانجام رسوندم و اون کتاب رو هم تا پایان تعطیلات باید تموم کنم. 

به‌کار بستن تکنیک‌هایی که پیشتر به صورت تئوری یادگرفتم و یادگیری مسائل جدید حین کار برام خیلی لذ‌ت‌بخشه و خیلی از چیزهایی که یاد می‌گیرم توی ترجمه هم به کارم می‌آد. نمی‌دونم شما هم در زمینۀ کار خودتون این حس خوب رو تجربه کردید یا نه؟

با این حال فعلا قصد ندارم نوشته‌های قدیمی‌ وبلاگم (به جز ترجمه‌هام) رو اصلاح کنم، راستش بدم نمی‌آد تغییر نوع نوشتارم جلوی چشمم باشه. 

پی‌نوشت: دوستان کسی می‌دونه چطور می‌شه اعداد رو توی نوشته‌های بیان فارسی کرد؟

 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷

خونۀ مامان‌جون

عکس پروفایلش رو که باز کردم یاد خیلی چیزها افتادم، عکس دختربچه‌اش رو گذاشته که تو تراس برفی خونه ایستاده بود. تراس طبقۀ بالای خونۀ مامان‌جون.
دو روز پیش سالگرد مامان‌جون بود. یازده سال گذشته و تو این مدت فقط خواب اون خونه رو دیدم و یه بار هم از کوچۀ جلوی تراس رد شدم. بعد از فوت مامان‌جون و فروختن خونه دیگه هیچ‌کدوم نتونستیم برگردیم اون خونه و محله که همسایه‌شون رو ببینیم. کی دل این کار رو داره؟ 
یازده سال گذشته و تو این مدت فقط خواب اون خونه رو دیدم، حتی تو خواب هم دیگه خودش تو خونه نیست. 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۱۱ اسفند ۹۶

در راستای خود سانسوری: احتمالا موقت

من چرا انقدر تنبل شدم؟
ترجمه‌ام که هیچ. این از این. 
تکلیف نهایی ویرایش رایانه‌ای رو که دیروز باید می‌فرستادم هنوز نفرستادم. در واقع اصلا انجام ندادم که بخوام بفرستم.
یه فصل و نیم از آزمون آزمایشی ویرایش رو هنوز نخوندم و یکشنبه امتحان داریم.
استاد سه‌شنبۀ پیش برای کارورزی ویراستاری یه کتاب بهم داد که فقط چندتا اصلاح اولیه روش انجام دادم.
فقط روزی چند صفحه کتاب می‌خونم. اونم چه خوندنی، هر یه ربع حداقل یه بار گوشی رو چک می‌کنم.
نوشتن هم کاملا تعطیل شده، حتی ایده‌هام رو هم جایی یادداشت نمی‌کنم. 

 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۱۳ بهمن ۹۶
پیام‌های‌ کوتاه