۳۱ مطلب با موضوع «حرف‌های روزمره» ثبت شده است

در راستای خود سانسوری: احتمالا موقت

من چرا انقدر تنبل شدم؟
ترجمه‌ام که هیچ. این از این. 
تکلیف نهایی ویرایش رایانه‌ای رو که دیروز باید می‌فرستادم هنوز نفرستادم. در واقع اصلا انجام ندادم که بخوام بفرستم.
یه فصل و نیم از آزمون آزمایشی ویرایش رو هنوز نخوندم و یکشنبه امتحان داریم.
استاد سه‌شنبۀ پیش برای کارورزی ویراستاری یه کتاب بهم داد که فقط چندتا اصلاح اولیه روش انجام دادم.
فقط روزی چند صفحه کتاب می‌خونم. اونم چه خوندنی، هر یه ربع حداقل یه بار گوشی رو چک می‌کنم.
نوشتن هم کاملا تعطیل شده، حتی ایده‌هام رو هم جایی یادداشت نمی‌کنم. 

 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۱۳ بهمن ۹۶

کدام بحران؟ کدام مدیریت؟

ساعت 10 شب از تهران راه افتادیم به سمت کرج، معمولا نیم‌ساعته به مقصد می‌رسیدیم اما حدودا ساعت 10:40 بود که تازه به راه‌بندان رسیدیم، با توجه به گزارش رادیو، کانال‌های تلگرامی و نقشۀ گوگل، آزاد‌راه تهران ـ کرج، جاده قدیم کرج و جاده مخصوص کرج کاملا قفل بود، بعضی از ماشین‌ها سوخت تمام کرده بودند و بعضی دیگر در برف و یخ گیر کرده بودند. حتما اخبار را شنیده‌اید و نیازی به تکرار مکررات نیست اما چند چیز واقعا آزار دهنده بود، و فکر می‌کنم در محیط شخصی خودم این اجازه را داشته باشم که از دید خودم گلگی کنم. در تمام مسیر دیروز تنها یک ماشین راهنمایی رانندگی دیدیم، دریغ از یک نمک‌دان نمک و یک بیلچه شن. آن هم در حالی که از مزخرف‌ترین کانال‌های تلوزیونی تا مزخرف‌ترین کانال‌ها تلگرامی پیش‌بینی شرایط آب و هوایی این هفته را اعلام کرده بودند، نبود امکانات طوری بود که آدم فکر می‌کرد به جای بهمن‌ماه در مرداد ماه چنین برفی باریده. اما آزاردهنده‌تر از همه پاسخ مسئولان به مجری برنامه‌ی راه شب رادیو ایران بود، آقای اکبر اختیاری هیچ صحبتی از راه‌بندان چند کیلومتری اتوبان ساوه به تهران و تهران ـ قم نکرد که مردم ساعت‌ها بدون هیچ کمکی در جاده بودند. حتی در مورد جاده‌ها و اتوبان‌ها منتهی به تهران هم صحبتی نکرد. به جای آن مسئولیت را به گردن مردم و شیوۀ رانندگیشان انداخت. مردمی که از ساعت 7 توی جاده بودند و هر طور شده به همدیگر کمک می‌کردند و مسئولینی که یا از وضعیت این مردم و جاده‌ها بی‌خبر بودند و یا آگاهانه داشتند در گزارش‌ها این وضعیت را نادیده می‌گرفتند و همه‌چیز را آرام و کنترل شده نشان می‌دادند. مردمی که 6 ـ 7 ساعت در راه مانده بودند و در ماشین کودک، افراد مسن یا بیمار داشتند و مسئولینی که حتی زحمت جواب دادن به تماس‌های تلفنی رادیو را به خود نمی‌دادند.

ساعت 2:30 به مقصد رسیدیم، جلسۀ بحران سازمان راهداری هم ساعت 12 ظهر امروز برگزار شد. 


 

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۸ بهمن ۹۶

روزمره 5

یکی از اسایتد داشت در مورد تجزیه و تحلیل کلام و تحلیل گفتمان صحبت می‌کرد، مثال جالبی زد.
می‌گفت: «اول انقلاب ما همه مستضعف بودیم، چند سال که گذشت گفتند ما که توی جمهوری اسلامی مستضعف، ضعیف نگه‌ داشته شده، نداریم. یک کلمه‌ی جدید ساختند، به جای مستضعف از آسیب‌پذیر استفاده کردند. باز چند سال گذشت گفتند ما آسیب‌پذیر هم نداریم، مگه قراره کسی آسیب ببینه، باز اومدند یک کلمه‌ی جدید جایگزین کردند و به جای اون کمتر برخوردار رو به کار می‌برند.» 

 

 

 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۸ دی ۹۶

بارش شهابی جوزا

به سبک آقای حیدربکی شروع می‌کنم.
خب بارش برساووشی رو که از دست دادم، حالا می‌رم که بارش جوزا رو هم از دست بدم و باقی سال با خیال راحت هواپیماهای توی آسمون شب رو دنبال کنم. 
اما بارش شهابی جوزا، منشا این بارش ذرات غبار و یخ باقی مونده از سیارک 3200 فائتون است، و با عبور زمین از بین این توده، ذرات غبار و یخ باقی مونده به جو زمین برخورد می‌کنند. کانونش هم صورت فلکی جوزا یا دو پیکر هست و به خاطر همین هم بارش جوزا نام گرفته. سال گذشته چون اوج این بارش شهابی با پدیده‌ی ابر ماه (supermoon) همزمان بود، شاید نتونست اون‌طور که باید جلوه‌گری کنه، اما امسال در صورتی که از نور و آلودگی شهر دور باشید و البته آسمون ابری نباشه، می‌تونید حسابی ازش لذت ببرید. اوج این بارش شب 22 آذر و بامداد 23 آذر هستش. 

پی‌نوشت 1: خط اول مطلب صرفا جهت معرفی یکی از هم‌رشته‌ای‌های موفق بود و لا غیر. 
پی‌نوشت 2: تصویر و اطلاعات بیشتر در سایت علمی بیگ بنگ و روزنامه‌ی همشهری امروز

 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۲۱ آذر ۹۶

که عشق آسان نمود اول

از اواخر پارسال به پیشنهاد استاد قرار شد یه تیم ترجمه برای موسسه تشکیل بدیم. برای اینکه بیشتر با روال کار آشنا بشم به دارالترجمه‌ها و مراکز ترجمه‌ی زیادی سر زدم و از طرف دیگه با مترجم‌های بیشتری ارتباط گرفتم (البته قبل از این پیشنهاد یه گروه کوچک سه چهار نفره داشتم که روابطمون دوستانه بود و فقط ترجمه‌ی عربی کار می‌کردیم، یعنی وقتی دستم پر بود یا می‌دونستم یکی از بچه‌ها سفارشی که به من شده رو بهتر می‌تونه انجامه بده، سفارش رو می‌سپرد بهشون، سر موعد هم کار رو ازشون می‌گرفتم و تحویل می‌دادم، البته هیچ درصدی هم در کار نبود، دوستانه دیگه). اما هرچی بیشتر جلو می‌رفتم بیشتر به تصمیم خودم و قراری که برای ترجمه‌ی کتاب‌ها با استاد گذاشته بودم شک می‌کردم. قیمت‌ها و نوع ترجمه‌ها رو می‌دیدم و با کار خودم مقایسه می‌کردم. حداقل خواننده‌هایی که سی روز ترجمه‌ی داستان رو خوندند می‌دونند که من ادعایی نسبت به ترجمه‌ام ندارم، همیشه هم گفتم که فعلا خودم رو مترجم (به معنای واقعیِ مترجم) نمی‌دونم و قصدم از ترجمه یادگیریه، اما وقتی کیفیت و قیمت کارها رو با مال خودم مقایسه می‌کنم به شک می‌افتم. که اصلا قرار اولم درست بود؟ با اون قیمت؟ و البته قول استاد برای کمک به یادگیری من که انصافا زیرش نزد. 
هنوز هم شک دارم، اما واقعا راه دیگه‌ای برای پرورش مهارت ترجمه‌ام پیدا نمی‌کنم. راستش دارم انگیزه‌ام رو از دست می‌دم. 

 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۲۱ آذر ۹۶

یه عکس و دوتا حرف

حرف اول: نمی‌دونم تا الان چندتا کتاب‌فروشی توی محله‌ی ما با امید و آرزو کارش رو شروع کرده و بعد از مدتی به این نتیجه رسیده که جلوی ضرر از هرجا گرفته بشه منفعته. آخرین مورد هم شعبه‌ی شهر کتاب بود که با همین تجربه از محلمون رفت. در حال حاضر هم تمام کتاب‌فروشی‌ها نوشت‌افزار هم می‌فروشند. 
تقریبا هفته‌ای یک بار می‌رم انقلاب، اما تمام کتاب‌هام رو از انقلاب نمی‌خرم، بعضی از تخصصی‌ها رو به فعال‌ترین کتاب‌فروشی محل سفارش می‌دم، گاهی هم ازش رمان می‌خرم. از اون جایی که فروشنده‌ها خودشون اهل مطالعه هستند، گپ و گفت در مورد کتاب‌ها و خرید ازشون خیلی لذت‌بخشه. آخرین باری که برای خرید به کتاب‌فروشی مزبور رفتم بعد از کلی حرف از فروشنده خواستم خودش بهم کتاب معرفی کنه و ایشون هم مرشد و مارگاریتا اثر میخائیل بولگاکف رو پیشنهاد کرد. کتاب جذابیه، داستان در داستان و به قولی پیازیه. هنوز کتاب رو کامل نخوندم، احتمالا وقتی که تموم بشه بیشتر در موردش می‌نویسم. 

حرف دوم: چند روز پیش این ماگ رو  خریدم، رنگ‌ها و نوشته‌های دیگه‌ای هم داشت، ولی این یکی خیلی به اوضاع این روزام می‌خورد. به خودم میگم گاهی برای پرش از روی مانع باید چند قدم عقب رفت. (شایدم یه روز سخنران انگیزشی شدم :D ) به نظرتون اینو ببرم محل کار جدیدم، بهشون بر می‌خوره؟
 

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۶ آذر ۹۶

اندر مزایای شال‌گردن

خب می‌بینم که اون روی ســــــــــــــــرد سال داراه بالا میاد و ما هم داریم به روی خودمون نمیاریم و دلمون رو به شال‌گردن‌های رنگی رنگی‌مون خوش می‌کنیم. از ویژگی‌های خوب شال‌گردن می‌شه به موارد زیر اشاره کرد: 
1. با پوشاندن دهان و بینی و گرم نگه داشتن آن از تاثیرات منفی هوای سرد جلوگیری می‌کند.
2. وقتی توی خیابون تنها هستید و دارید با خودتون می‌خندید، چون جلوی صورتتون پوشیده شده کسی متوجه خنده‌ی به ظاهر بی‌دلیل شما نمی‌شه. هرچند که بشه هم مشکلی نیست.
3. می‌تونید همراه با خواننده‌ی محترم که داره برای شخص شما توی هندزفری ترانه‌‌ی مورد پسندتون رو می‌خونه همخوانی ریزی داشته باشید، بی‌آنکه عابران فکر کنند دارید با اونا حرف می‌زنید و با یه لحن متعجب بپرسند: بله؟ با بنده بودید! (نکته‌ی ویرایشی: علامت تعجب انتهای جمله به این دلیل است که در این جمله‌ی انشایی، بار عاطفی (تعجب)، زیاد و با اغراق بوده است).
4. اگر کل لباساتون یک رنگه، با انداختن یه شال‌گردن تک‌رنگ یا چندرنگ، خوش‌تیپ‌تر بشید. 
5. اگر حوصله‌تون سر رفته، می‌تونید با یه سرچ ساده در مورد گره‌ها و مدل‌های مختلف بستن شال‌گردن، وقت بیشتری رو با خودتون بگذرونید.
6. اگر فرم اداری یا مدرسه‌تون طوریه که هر روز باید یه مدل لباس بپوشید، با استفاده از شال‌گردن می‌تونید هر روز یا هر چند روز تیپ‌تون رو تغییر بدید. 
موارد بیشتر رو شما اضافه کنید. 

 

  • حورا رضایی
  • شنبه ۴ آذر ۹۶

روزمره 4

نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم دارم رو تردمیل راه می‌رم. این راه رفتن باعث ورزیدگی می‌شه ولی به جایی نمی‌رسه. یا شایدم مثل کسی باشم که هم داره جلو میره هم عقب. برگشتم به اسفند 91 و نمی‌دونم با شرایط فعلی این انتخاب چقدر درسته. البته احتمالا این وضعیت موقتیه، ولی بازم ناراحت کننده است. 
کاش می‌شد انقدر مبهم ننویسم.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۲ آذر ۹۶

لعنتی! نتم تموم شد.

متوجه نشدم اتوبوس کی راه افتاد. توی مسیر برگشت آزادی به اندیشه بودم و داشتم اینستاگرامم رو چک می‌کردم. مونا یه عکس از خودش گذاشته بود، لباش رو غنچه کرده بود و علامت پیروزی نشون می‌داد. لعنتی بازم درست به دوربین نگاه نکرده بود. اومدم یه تیکه بهش بندازم که همون لحظه پیام اپراتور اومد که حواست باشه بسته‌ات داره تموم می‌شه. یادم رفت چی می‌خواستم برای مونا بنویسم. یهو اتوبوس ترمز زد، سرم رو بلند کردم ببینم چه خبره که دیدم یه پسره وسط اتوبوس ایستاده و تو همون حال که سعی می‌کرد تعادلش رو حفظ کنه کتاب هم می‌خوند. با صدای داد و بیداد یه موتوری همه سرک کشیدیم ببینیم چی شده و چند لحظه بعد دوباره برگشتیم سراغ گوشیامون. صدای فریادش که می‌گفت: «چشات رو از اون گوشی کوفتی بردار، مثلا راننده‌ای...» با صدای پسری که کتاب می‌خوند قاطی شد که داشت می‌گفت: «آقای راننده این مسیر که رو نقشه‌ی گوشیتونه رو بستن، لطف کنید کرایه من رو حساب کنید همینجا پیاده...» صدای پلیر گوشیم رو زیاد کردم. اتوبوس دوباره راه افتاد. نتم داشت تموم می‌شد و هنوز یادم نیومده بود چه تیکه‌ای می‌خواستم به مونا بندازم. همینطور درگیر بودم که انگار اتوبوس توی یه چاله افتاد و دوباره ایستاد. با اکراه سرمون رو بلند کردیم ببینیم چی شده که یکی گفته: «ای وای! زمین اینجا چرا نشست کرده؟» راننده گفت: «نمی‌دونم والا.»

تقریبا زیر یک سوم جلوی اتوبوس خالی شده بود. چندتا از مسافرای قوی هیکل رفتن جلو پیش راننده. یکیشون گفت: «من دیروز توی کانال خونده بودم اینجا نشست کرده، ولی فکر کردم شایعه است.» یکی دیگه گفت: «نه تو اخبار هم گفتن، ولی کدوم اخبارما درست بوده که این یکی درست باشه؟» یکی دیگه گفت: «حالا چرا مسیر رو مسدود نکردن؟» که همون دوباره گفت: «کدوم کار توی این مملکت درست انجام شده که این دومیش باشه.» چند نفر دیگه هم رفتن جلو تا از نشست زمین عکس و سلفی بگیرن. راننده با صدای بلند گفت: «حالا چیکار کنیم؟» یه لحظه نگاش کردیم، چند نفری شونه بالا انداختن و دوباره برگشتیم سراغ گوشیامون. نتم داشت تموم می‌شد و هنوز اون تیکه‌ای که می‌خواستم به مونا بندازم یادم نیومده بود. اتوبوس یه حرکت کوچکی کرد، حالا بیشتر مسافرا جمع شده بودن جلو تا هم منظره رو ببینن هم عکس بگیرن. کم کم اتوبوس داشت به سمت پایین مایل می‌شد. یکی از جلو گفت، بچه‌ها بیاید یه عکس دسته جمعی بگیریم بذارم استوری اینستا. پاشدم رفتم جلو که تو عکس معلوم بشم. مثل مونا ژست گرفتم و علامت پیروزی نشون دادم. بهش گفتیم عکس رو برای ما هم بفرسته که بذاریم. تا اومدم عکس رو بذارم اتوبوس حرکت کرد و داشت کامل می‌رفت داخل فرورفتگی زمین. اینستا رو با بدبختی باز کردم. لعنتی! نتم تموم شد. 

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۱۴ آبان ۹۶

روزمره 3

بیاید به این فکر نکنیم که گاهی یادگیری چقدر سخت می‌شه، مخصوصا اونجایی که ما رو مقابل نادانی خودمون قرار می‌ده. 
بیاید به این فکر نکنیم که گاهی دیگران نمی‌خوان ما رو بفهمن، نه که نتونن، خودشون نمی‌خوان. 
بیاید به این فکر نکنیم که گاهی مسیرمون سخته و ما تو این مسیر راهنما و همراهی نداریم. 
بیاید به این فکر نکنیم که چطور بعضی از همکارامون با ارائه‌ی محصول و خدمت نامناسب، به حرفه‌مون صدمه می‌رنن.

اما اگر به مسیرمون علاقه داریم و سعی کردیم اهدافمون رو درست انتخاب کنیم، بیاید و نا امید نشیم. شاید خیلی شعاری باشه، ولی در این مقطع خیلی بهش نیاز دارم. 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۲ آبان ۹۶
پیام‌های‌ کوتاه