۵۱ مطلب با موضوع «حرف‌های روزمره» ثبت شده است

0.179

از کاروبار و حال‌وهوام با ن حرف می‌زدم. گفت شرکت داره برای پروژۀ جدیدش نیرو می‌گیره‌ها. تو که با ب مشکلی نداشتی. تازه اگه بری باهنر که خیلی خوب می‌شه. اصلاً می‌تونی سه روز تو هفته بری. فقط برای اینکه از خونه بیرون بزنی و حالِت عوض بشه. قراردادهای اون‌جا رو که می‌بینی چطوره، تا هروقت خواستی بمون.

این حرف‌ها برای قبل از اون تست نمونه‌خوانیه. دروغ چرا، به حرف‌هاش جدی فکر کردم. راست می‌گفت، خونه موندن تنبلم می‌کنه. تو این مدت دو تا سفارش خوب رو رد کردم. کلی از درس خوندن عقب افتادم و فقط دارم کتاب‌های کم‌حجمی رو که از موزه سفارش گرفتم، ویرایش می‌کنم. بهش گفتم شرایط رو از همسرش بپرسه و بهم خبر بده.

دفعۀ بعد که بهش زنگ زدم بعد از اون تست مزبور بودش. بهش گفتم که نمی‌تونم خارج از رشتۀ موردعلاقه و برنامه‌ام کار کنم، که اگه برم سر اون کار از همه‌چی بیشتر عقب می‌مونم.

راستش کار زیاد دارم؛ ولی تنبلی و کسالت جوری من رو به دام خودش کشیده که نگو و نپرس. راه حلی به ذهن‌تون می‌رسه آیا؟

 

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۲۶ آذر ۹۷

همچنان عقیده دارم که پیمان معادی شبیه شاهرخ‌خان شده

فیلم بمب؛ یک عاشقانه از خیلی ابعاد خوب در نیومده بود؛ برعکس خنده‌های دیروز ما که از خیلی ابعاد، خیلی خوب در اومد.

ما یعنی زهرا یگانه، زهرا غیریگانه، پریسا، هولدن، سارا، من و لیلا.

 

  • حورا رضایی
  • شنبه ۲۴ آذر ۹۷

0.319

تست چهارصفحه‌ای رو برای بار سوم مرور می‌کنید و بعدش برگه‌ها رو همون‌طور که تحویل گرفته بودید، مرتب می‌کنید طوری که برگۀ اطلاعات شخصی‌تون روی باقی برگه‌ها قرار بگیره. بلند می‌شید و وسایل‌تون رو جمع‌وجور می‌کنید و تست نمونه‌خوانی‌تون رو به خانم ص ـ که احتمالاٌ سرویراستار این نشر بزرگ و پرآوازه هستش ـ تحویل می‌دید. بهش توضیح می‌دید که چون خیلی نمونه‌خوانی کار نکردید ممکنه چندجایی از دست‌تون در رفته باشه و ویرایش صوری هم انجام داده باشید. تشکر می‌کنید و با هم خداحافظی می‌کنید. هنوز یه قدم از اتاقش فاصله نگرفتید که باتعجب ازتون می‌پرسه سرویراستار مؤسسۀ فلان بودید؟ شما هم به گفتن یه بله اکتفا می‌کنید و وقتی می‌بینید سؤال دیگه‌ای نداره کلمۀ خدانگهدار رو دوباره تکرار می‌کنید. به هر حال شما نمی‌تونستید تمام سؤالاتی که توی همون یه سؤال جاخوش کردن رو بکشید بیرون و یکی‌یکی جواب بدید. نمی‌تونید براش توضیح بدید که هنوز هم حاضرید برای کاری که دوستش دارید از صفر شروع کنید. که اون فقط یه عنوان بوده و تموم شده. که همچنان می‌خواید بیشتر تجربه کسب کنید. که بالاخره باید یه‌جوری خودتون رو جمع‌وجور می‌کردید. نه، شما هیچ‌کدوم از این‌ها رو نمی‌گید و الان که دارید تمام جواب‌های ممکن رو مرور می‌کنید خیلی وقته که از ساختمون نشر بزرگ و پرآوازه اومدید بیرون.

حالا دارید انقلاب رو به‌سمت تئاتر شهر پیاده می‌رید و از سرک کشیدن به ویترین کتاب‌فروشی‌ها و بساط دست‌فروش‌ها لذت می‌برید. اصلاً از شرایط امروز و این تصمیم ناراحت یا ناراضی نیستید. حتی اگه این نشر هم نشه باز این راه رو تکرار می‌کنید و به‌شکل بی‌سابقه‌ای امیدوارید که نتیجه می‌گیرید. توی همین حال خوش هستید که یاد ف می‌افتید؛ هروقت این مسیر رو با هم می‌اومدید بهتون می‌گفت وقتی دارم باهات حرف می‌زنم انقدر حواست به این کتاب‌ها نباشه، به من نگاه کن نه این کتاب‌ها، انگار هووی من شدن. هنوز هم از این حرفش خنده‌تون می‌گیره؛ ولی این بار تو دل‌تون می‌گید نمی‌تونم، الآن دیگه نمی‌تونم.

 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۲۰ آذر ۹۷

دنیای این روزای ما

قبلاً اینجا پرسیده بودم که دوست دارید جای چه شخصیتی در چه داستانی باشید، حالا دارم فکر می‌کنم شاید هر کدوم از ما توی برهه‌ای از زندگی شبیه یه شخصیت باشیم، شاید هنوز اون داستان رو نخوندیم یا حتی شاید هنوز اون داستان نوشته نشده باشه. اگه بخوام شخصی به این قضیه نگاه کنم در حال حاضر دارم چیزی شبیه جان ری‌ورز در داستان جین ایر می‌شم. شاید چند ماه دیگه بیام بگم نه این نیستم، شاید هم چند سال دیگه نویسندۀ داستانی باشم که واقعاً دارم از سر می‌گذرونم.

این روزها جای چه شخصیتی هستید؟ دوست داشتید خودتون خالقش باشید؟ اگه احساس می‌کنید داستان الان‌تون هنوز نوشته نشده، چه اسمی براش انتخاب می‌کردید؟ 

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۳ آبان ۹۷

خوب شد کاسۀ سوم رو نگرفتم حالا

مثل آهنگی که گذاشتیم رو تکرار و به‌مدت طولانی گوش می‌دیم و وقتی که قطعش می‌کنیم متوجه می‌شیم چه آرامشی پیدا کردیم؛ مثل فیلم مزخرفی که می‌شینیم تا آخر تماشا کنیمش و وقتی حوصله‌مون سر رفت و تلویزیون رو خاموش کردیم می‌بینیم که چقدر بهتره حال‌مون؛ مثل تلفنی حرف زدن با آدمی که واقعاً حرفاش برامون بی‌معنیه و تا یه حرفش تموم می‌شه دوباره ازش می‌پرسیم دیگه چه خبر، ولی حواس‌مون نیست که هی داریم گرفتار همون دور باطل می‌شیم تا اینکه بالاخره می‌گیم ببین من رو کار دارن، ببخشید باید تلفن رو قطع کنم؛ مثل رستورانی که غذاش رو دوست نداریم، اما باز بهش غذا سفارش می‌دیم

گفتم رستوران و غذا یاد یه خاطره‌ افتادم؛ یه سفری رفته بودیم و من و هانی، خواهر کوچیکم، با چند تا از دخترای هم‌سفرمون دوست شده بودیم. فکر کنم شب آخر بود، اگه اشتباه نکنم شام سوپ و شویدپلو با ماهی بهمون دادن، منو و انتخاب غذایی هم در کار نبود، هرچی بود همون بود. منم اصلاً نمی‌تونستم به اون شویدپلو با ماهی لب بزنم، از طرف دیگه خیلی هم گرسنه بودم و به‌خاطر سرماخوردگی خیلی ضعیف شده بودم. هیچی دیگه، گزینه‌های موجود یکی سوپ بود، یکی برگشت به اتاق و نون و پنیر و گوجه. هانی که به اون سوپ لب نزد، بقیه هم گفتن سوپش اصلاً خوشمزه نیست، ولی من قبول نکردم و یه کاسه گرفتم و خوردم، وقتی تموم شد به این نتیجه رسیدم که واقعاً بدمزه بود و یه کاسه دیگه گرفتم. بچه‌ها می‌گفتن مگه نمی‌گی بدمزه است، پس چرا دو تا کاسه خوردی؟ گفتم برای اینکه باورم نمی‌شد سوپ می‌تونه انقدر بدمزه باشه. 

قضیه همینه، یه وقتایی باورمون نمی‌شه یه تجربه قراره همچین نتیجه‌ای داشته باشه؛ به خاطر همین هی ادامه می‌دیم. فرق نمی‌کنه یه تجربۀ حرفه‌ای باشه، یه رابطۀ عاطفی و دوستانه، رشتۀ تحصیلی یا حتی یه عادت رفتاری که خودمون کاملاً بهش آگاهیم. گاهی باید جرئت داشته باشیم که تمومش کنیم، اما تعیین اینکه کی و کجا این تصمیم باید عملی بشه ساده نیست.

 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

سخته، اما یه جور دیگه

این نوشته رو برای به خاطر داشتن و به خاطر موندن یه تصمیم می‌نویسم.

دو سه ماه گذشته روزهای خیلی‌خیلی سختی رو داشتم، منظورم مسائل کاری و مشکلات سیاسی ـ اقتصادی روز نیست؛ منظورم تکرار روزاییه که تو این چند سال همیشه بابت تموم شدن‌شون خدا رو شکر می‌کردم. روزایی که هم خودشون سخت بودن و هم خودم سخت‌شون کرده بودم، و راستش داشتم این بخش دوم رو نادیده می‌گرفتم. 

نه دیگه، کار از تلفن به ن و دردودل با ف گذشته بود. به نظرم به یه متخصص احتیاج داشتم و از ف خواستم یه مشاور خوب بهم معرفی کنه.

دوشنبه رفتم پیش دکتر ی. خیلی حس خوبی داشت که بدون هیچ ملاحظه‌ای از خودم و مشکلم حرف زدم؛ اینکه من از خودم پیش کسی راحت حرف بزنم خیلی اتفاق نادریه و اینکه شنونده‌ام احساس خوبی بهم نادرتره. و تجربۀ بهتر برام اینه که شروع کنم تا جنبه‌های ناشناختۀ خودم رو بشناسم. 

اگه دو تا کلمه باشه که ازش بیزار باشم اولی‌اش نمی‌تونم هستش. اینکه یکی بدون هیچ تلاشی بگه نمی‌تونم واقعاً حرصم می‌ده و امروز رفتار یکی از بچه‌های مؤسسه همین‌طور اعصابمم رو به هم ریخته بود که یهو به خودم اومدم و دیدم چند سالی می‌شه که از یه نمی‌تونم ساده برای خودم غول ساختم، بدون اینکه حتی یه حرکت کوچیک کنم، یه سعی ساده. حتی خواستم توی این قضیه خودم رو کاملاً بی‌تأثیر بدونم، اما خدا رو شکر تونستم نقش خودم رو تو این قضیه رو ببینم.

یادم نیست قبلاً کجا نوشته بودم که فاعل بودن حس خوبی داره. خوشحالم که دارم این روزای سخت رو یه طور دیگه پشت سر می‌ذارم. 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷

با اجازه منم یه کم غر بزنم

پیش‌نوشت مهم: غالب مطالب این متن طولانی شخصی‌نویسیه؛ اگر دوست ندارید نخونید. 

دیشب رفتم سراغ ظرفی که شیشۀ قرص‌هام رو توش می‌ذاشتم که متوجه شدم از قرص‌های خارجی‌ام فقط یه شیشه باقی مونده، یه شیشۀ هشت‌تایی، و دوز من هفته‌ای چهارتاس. هیچی دیگه از دوز دیشبم (دوتا 0.5) نصفش رو ایرانی خوردم.

صبح بازحمت خودم رو از رخت‌خواب بیرون کشیدم، باکسالت کامل حاضر شدم و چون همیشه خوابم می‌آد اصلاً این چیزا برام عجیب نبود. وفتی‌ می‌گم همیشه دقیقاً منظورم 24 ساعت روز، 7 روز هفته، 4 هفتۀ ماه و 12 ماه ساله، بله. 

همچنان متوجه عمق فاجعه نبودم تا اینکه دم مترو از تاکسی پیاده شدم، حس کسی رو داشتم که چند کیلومتر رو با کفشای چندکیلویی دوییده. به‌زور خودم رو سرپا نگه داشتم و از تفریح سالمم توی شهر زیرزمینی (پایین رفتن از پلۀ معمولی با سرعت نسبتاً بالا) صرف نظر کردم. تو مترو مغزم تقریباً غیرفعال بود و فقط داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که رسیدم مؤسسه قهوه درست کنم یا نوشابۀ انرژی‌زا بخرم که خب با توجه به حساسیتم به قهوه به این نتیجه رسیدم که حال خودم رو از این بدتر نکنم و به همون نوشابۀ بدطعم راضی بشم. بعدش هم سعی کردم به 50 تا پلۀ مؤسسه فکر نکنم. 

البته همۀ اینا یه جورایی مقدمه‌ای برای ماجرای قرصام بود.

من از سال 91 دارم این قرص هورمونی خارجی رو مصرف می‌کنم. هم تأثیرش بیشتره هم عوارضش کمتر. راستش اولین بار که قرص ایرانی رو خوردم صبح سر نماز رفتم رکوع و بعدش رو دیگه یادم نبود.

از سال 91 تا پاییز 95 برای پیدا کردن دارو مشکل چندانی نداشتم، اما پاییز 95 گفتن جلوی واردات دارو گرفته شده و این دارو قاچاقه، طوری‌که به داروخانه زنگ می‌زدم می‌گفتم قرصم رو ماه پیش از شما گرفتم منکر می‌شدن و... علی ای حال این ماجرا ادامه داشت و بستۀ دوتایی این قرص (یعنی شیشه‌ای که دوتا دونه قرص 0.5 توش داره) قیمتش از 20هزار تومن به 43هزار تومن رسید و بستۀ هشت‌تایی‌اش هم کلاً نایاب شد؛ لازم به ذکره قیمت بستۀ هشت‌تایی از چهارتا  بستۀ دوتایی کمتره. این شرایط بود و بازحمت بسیار و سفارش این دوست و اون آشنا قرصا رو پیدا می‌کردم تا اینکه تو بهار 96 وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی این دارو رو آزاد کرد؛ البته فقط بسته‌های دوتایی‌اش رو، و داروی مزبور با قیمت 20هزار و پونصد تومن به‌راحتی توی هر داروخانه‌ای پیدا می‌شد و ما هم تقدیر و تشکر از زبون‌مون نمی‌افتاد. خب البته این شرایط خیلی دوام نداشت و از اواخر پاییز 96 دوباره کم‌کم قرصا سخت پیدا می‌شدن و قیمت‌شون به 32هزار تومن (برای بستۀ دوتایی) رسید و از بهار 97 هم دوباره رفتن تو لیست داروهای قاچاق. آخرین نسخۀ من برای تیر ماهه و بعد از کلی این در و اون در زدن تونستم داروخانه‌ای رو پیدا کنم که دارو رو داشت، اونم بستۀ هشت‌تایی‌اش رو. کاملاً توجیه بودم که کل نسخۀ 40تایی من رو یه‌جا نمی‌تونست تهیه کنه و بعد از کلی معطلی نسخه‌ام حاضر شد. درنهایت قیمت نسخۀ آخرم بالای یه میلیون شد. 

آره دیگه، کلاً امروز تا وسطای روز منگ بودم و نوشابۀ بدمزه ناجی‌ام شد.

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۲۰ شهریور ۹۷

طرح مسئله یا چرا چیزی که نمی‌دونیم رو نمی‌پرسیم؟

عکس بالا همچینی یه ماجرایی داره که اول نداشت؛ این بیت از ترانۀ فی عیونک الیسا رو خیلی دوست داشتم و گفتم بذار یه بار تو واتس‌اپ استاتوس بذارمش. یه چند نفری اومدن و دیدن و فقط یه نفر پرسید اینی که نوشتی یعنی چی؟ 

بعد گفتم خب بذار استوری اینستا بذارمش که محدودیتم کمتره و بیننده‌اش بیشتر. باز تعداد بالاتری دیدن، اما فقط یه نفر معنی‌اش رو پرسید. 

فکرم مشغول شد. تقریباً مطمئنم از حدوداً 70 نفری که این عکس رو دیدن فقط یه نفر تونسته بخوندش و معنی‌اش رو بفهمه؛ ولی چرا فقط دو نفر پرسیدن این نوشته یعنی چی؟ 

تیر آخر رو زدم و گفتم اینجا هم بذارمش و ببینم خواننده‌های اینجا چه واکنشی دارن. فقط یه نفر حدسش رو تو کامنت نوشت. 

الآن واقعاً این سؤال برام پیش اومده یعنی همه متوجه شدن این شعر چیه و بی‌خیال از کنارش رد شدن؟ (که تقریباً محاله) یا همه متوجه نشدن و نپرسیدن؟ (که از نظر من این هم باید محال باشه). 

واقعاً چرا؟

حالا اصلاً این شعر چیه؟

فی عیونک الشرق ولیله وسحره

فی عیونک الغرب ونسیمه وبحره

ترجمه (با اختیارات مترجم): در چشمانت شرق و شب و سحرگاهش جای گرفته است، در چشمانت غرب و نسیم و دریایش پنهان است.

عرب‌زبان‌ها وقتی بخوان متن عربی رو با استفاده از حروف انگلیسی بنویسن، از یه سری اعداد لاتین که به حروف عربی شبیهه استفاده می‌کنن؛ مثلاً 3 به‌جای ع، 7 به‌جای ح و 2 به‌جای همزه. این رو هم بگم که تو بعضی لهجه‌ها ـ مثل همین لهجۀ لبنانی ـ قاف، همزه خونده می‌شه. 

حالا دیگه نمی‌دونم این مقدمه و طرح مسئله نتیجه‌گیری هم داره یا نه؟

  • حورا رضایی
  • شنبه ۱۷ شهریور ۹۷

همین که می‌گن کیفیت اتفاقی نیست دیگه

چند روز پیش خواستم از سیستم مؤسسه وارد جی‌میل بشم که با اشتباه زدن رمزم متوجه یه نکتۀ خیلی جالب شدم؛ تنظیمات جی‌میل مؤسسه روی زبان فارسی بود و وقتی نوشته رو خوندم متوجه شدم فاصله‌گذاری‌اش و کلاً فارسی‌نویسی‌اش کاملاً درسته؛ البته نشانه‌گذاری‌اش براساس نسخۀ انگلیسی‌اشه. 

بعد رفتم چندتا سایت فارسی رو چک کردم؛ مثل هتل آزادی، هتل اسپیناس، دانشگاه آزاد واحد کرج و... بعد به خودم گفتم خب قیاسم خیلی هم درست نیست، برم یه چند تا پست الکترونیک داخلی رو چک کنم و به چاپار، میل‌فا، میل‌پست، و هد هم سر زدم و اگر شما هم لطف کرده باشید و به این لینک‌ها رفته باشید و به این توجه داشته باشید که داریم یه سرویس‌دهندۀ غیرفارسی‌زبان رو با چند تا سرویس‌دهندۀ فارسی‌زبان مقایسه می‌کنیم، دیگه حرفی باقی نمی‌مونه. 

 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۶ شهریور ۹۷

همینه دیگه

به سر و گوش جمله‌های توی متن یه دستی می‌کشیم، و سعی می‌کنیم جمله‌هایی که تو سر خودمون می‌چرخه رو مرتب کنیم. 

به مؤلف کمک می‌کنیم مفهومی که نتونسته بیان کنه رو بگه، و به هم کمک می‌کنیم حرف‌هایی که توی دل‌مون مونده رو به زبون بیاریم.

برای مؤلف بی‌سواد سربزرگی می‌کنیم، و برای آیندۀ مبهم خودمون خط و نشون می‌کشیم.

 نقش عبارات رو توی متن پیدا می‌کنیم و از نظر دستوری اصلاح‌شون می‌کنیم، و سعی می‌کنیم بفهمیم نقش‌مون تو زندگی بعضی از آدما و نقش اونا تو زندگی ما چیه.

سبک مؤلف توی یک اثر رو با انتخاب جملات کوتاه حفظ می‌کنیم، و سبک خودمون توی زندگی رو با مدل موی کوتاه.

دستور زبان گیوی رو چک می‌کنیم، و دستور پخت ناهارامون رو با هم تطبیق می‌دیم.

کارامون رو بعد از ویرایش نمونه‌خوانی می‌کنیم که شوق به سرانجام رسوندن متن گول‌مون نزنه و اشکالات احتمالی‌اش از چشم‌مون جا نمونه، تجربه‌هامون رو با هم در میون می‌ذاریم که خوشی زندگی حواس‌مون رو پرت نکنه.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۸ مرداد ۹۷