۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

تمرین ترجمه 1

امشب توی یکی از گروهای ترجمه‌ی تلگرام ، برای تمرین ترجمه، این شعر از نزار قبانی رو گذاشته بودن:

حبُّکِ یا عمیقة العینین

تَطرّفٌ

تَصوّفٌ

عبادة

حبُّکِ مثل الموت والولادة

صَعبٌ بأن یُعاد مرَّتین

               * نزار قبانی

 

من این ترجمه رو فرستادم:

عشق تو ای آینه چشم

پارسایی و تصوف و عبادت است

عشق تو چون مرگ و تولد است

به سختی می‌توان بار دیگر آن را تکرار کرد. 

مدیر گروه، ضمن فرستادن علامت تشویق، گفتند که خط اول رو به این صورت اصلاح کنم: ای آنکه چشمان ژرف / نافذ داری.

اصلاح نکردم، خوشحال می‌شم اگه پیشنهادی دارید بفرمایید تا اینجا اصلاحش کنم. راستی سپید نویسی هم توی ترجمه رعایت نشده که همون موقع درستش می‌کنم.

  • حورا رضایی
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵

جای خالی

فکر می‌کنم همه توی زندگی یه جاهای خالی دارن، جای خالی افراد، اشیاء، احساسات، اتفاقات و..... حالا بعضیا اون جاهای خالی رو با مشابهشون پر می‌کنن، بعضیا هم اون رو خالی میذارن. صبر می‌کنن و تلاش خودشون رو به کار می‌بندن تا درست پُرِش کنن.

یه جای خالی‌هایی ارزش این صبر و تلاش رو داره، حداقلش اینه که خودت رو محک می‌زنی ببینی چقدر می‌تونی ارزش‌هات رو حفظ کنی.

 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۲۹ بهمن ۹۵

تدریس یا تدلیس؟

ترم‌های آخر زبان انگلیسی که بودیم استادها ازمون می‌پرسیدن برنامه‌تون برای آینده‌ی این آموزشی که دیدید چیه؟ بیشتر بچه‌ها می‌گفتن می‌خوان teacher بشن، منم با حروف بازی می‌کردم و می‌گفتم می‌خوام cheater بشم. جالب این بود که همون روزایی که این شوخی سر زبونم افتاده بود، متوجه شدم این شباهت کلمات در زبان عربی هم وجود داره و دو کلمه‌ی تدریس و تدلیس هم این حالت رو دارن. با اینکه توی زبان فارسی همچین کلماتی پیدا نکردم، اما خیلی زود مصداقش رو توی جامعه‌ی فارسی زبانمون دیدم.

دوره‌ی پیشرفته تموم شد و بعضی از دوستان رفتن تا دوره‌ی معروف TTC (Teacher Training Course) رو بگذرونن و من هم که تازه دانشگاه قبول شده بودم، واقعا راهی شدم تا دوره‌ی کمتر شناخته شده‌ی CTC (Cheater Training Course) رو توی مراکز آموزشی و غیر آموزشی دیگه بگذرونم.

به نظرم اگر خودت رو فریب بدی که چیزی رو یاد گرفتی، یه درده، اما اینکه معلمت تو رو فریب بده که داری یاد می‌گیری، در حد سرطانه. به مرور تو این زمینه خبره شده بودم و خیلی زود متوجه می‌شدم کدوم استاد واقعا حرفی برای گفتن داره، کی نقش معلمی رو بازی می‌کنه و کی دوست داره معلم باشه ولی حالش رو نداره.

انگار شیوه‌ی آموزشی تغییر کرده بود. برای یادگیری، قبل از اینکه استاد استادی کنه، تو باید شاگردی می‌کردی، باید به خودت ثابت می‌کردی که واقعا دنبال یادگیری هستی. باید از زمان، انرژی، امید و پولت هزینه می‌کردی، و تو مراحل بعدی هزینه‌ی فرصت هم به میون میومد. البته خودم قبول داشتم که این بهشت رو به بها میدن، نه بهانه، ولی انصاف نبود رزومه‌ی دیگران به قیمت نا امیدی من درخشان بشه.

البته هنوز توی همین شرایط یادگیری رو ادامه می‌دم، اما خب به شیوه‌ی خودم. به هرحال درس سختی بود که دوست نداشتم هیچ وقت یاد بگیرم: برای رشدت، خیلی راحت میشه بهت مدرک، پول، لقب یا پست بدن، اما به شرطی که باورت بشه اینجوری رشد کردی.

 

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

شمشادها جوان شده‌اند؟

می‌تونستم مطالب زیادی برای این عکس بنویسم، مثلا به عنوان نمادی از حادثه‌ی غم انگیزی که برای آتش نشان‌ها افتاد بذارم اینستا، یا جملات تکراری نسل سوخته رو براش بنویسم، یا حتی چند تا جمله‌ی انگیزشی پیدا کنم و در ادامه هم بگم که با این همه، بهار در راه است و... .

ماجرای این عکس خیلی ساده است: وقتی سفر بودیم، لوله‌ی آب حیاط بر اثر سرما ترکیده بود و همچین اتفاقی برای این بوته‌ها پیش اومد. اما عکس این پتانسیل رو داره که واژه‌های زیادی به پاش ریخته بشه، مثل خیلی از اتفاقاتی که این روزا دور و برمون می‌افته، و با یا بدون اطلاع از اصل ماجرا، پای کلمات به معرکه باز می‌شه، بدون اینکه به قدرت سازنده یا مخربشون توجه بشه.

به هر حال، این سرما سنگین‌تر این حرفاست.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵