لیوان

اولین خاطره‌ای که از فیلم بازی کردنم تو ذهنمه مال پنج‌سالگی‌مه. از طرح یه لیوان که خاله‌ام اون زمان تازه خریده بود و خونه‌شون که تازه اثاث‌کشی کرده بودن سنم رو می‌گم.

اصلا قضیه اینه که هر وقت اون طرح لیوان رو می‌بینم یاد این فیلم بازی کردنم می‌افتم.

اون روز رفته بودیم خونه‌شون، خب اون موقع (حدوداً 22 سال پیش) موز هنوز یه میوۀ لوکس بود. معمولا یه بخشی‌اش برای عصرونه و دسر و... راهی فریزر می‌شد. نمی‌دونم چی شد که خاله گفت قراره اون روز شیرموز یا همچین چیزی درست کنه. خب منم که بچه بودم و خیلی هم موز دوست داشتم چند دفعه‌ای رفتم بهش گفتم کی به اون بخش جذاب مهمونی می‌رسیم که گفت صبر کن و این حرفا.

عصر خسته روی مبل دراز کشیدم، چشمام رو بستم، دیگه دلم نمی‌خواست شیرموز بخورم، نه که یهو بدم اومده باشه، از اینکه چندبار رو زده بودم دلخور بودم. اون حس دلخوری رو قشنگ یادمه. خودم رو به خواب زدم و وقتی خاله عصرونه رو آورد پانشدم. یادمه گفت این بچه چندبار اومد گفت، دلش می‌خواست و... ولی پانشدم. 

الآن که بهش فکر می‌کنم دوتا سؤال برام پیش می‌آد: 

یعنی کسی متوجه نشده بود که دارم فیلم بازی می‌کنم؟

این زمان برای اولین جرقه‌های عزت‌نفس زود نیست؟

فکر کنم قرار بود شیرموز رو تو اون لیوانا بریزه. تا حالا لیوانام چندتا شدن؟

 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۲۲ تیر ۹۷

شخصیجات

* یکشنبه قرار بود وسط روز از مؤسسه برم بیمارستان، وقت دکتر داشتم. به مامان زنگ زدم ببینم نوبت چندم به من افتاده که گفت نمی‌خواد بیای، دیگه نمی‌رسی. منم یه ذره الکی ناراحتی کردم ولی چون کلی کار داشتم واقعا خوشحال شدم. 

مامان مثل دفعۀ پیش، وقت ویزیت زنگ زد بهم و تلفنش رو گذاشت رو بلندگو تا سوال و جواب‌ها با خودم باشه.

دکتر گفت که هم غده کوچک‌تر شده هم میزان ترشح هورمون خیلی پایین‌تر اومده؛ ولی هنوز باید دز دارو رو بالاتر ببریم. این بخش از مکالمه‌مون جالب بود:

- هر روز کورتون می‌خوردی؟

- نه بعضی روزا.

- چرا این داروت رو مرتب نخوردی؟ دارویی نیست که بشه این‌طور خورد.

- والا خانم دکتر می‌ترسونن آدم رو.

- یعنی چی خانم رضایی؟ می‌ترسونن یعنی چی؟ بچۀ تو قراره فردا رو بسازه. به خاطر حرف خاله و عمو و عمه و دایی قرصت رو قطع می‌کنی؟

- خانم دکتر پزشکا می‌ترسونن، مرجع من خاله و عمو نیستن که.

- هر پزشکی که گفت، برام نامه بیار ازش. شیوۀ ویزیتت مال قرن بیست‌ویکه ولی طرز تفکرت مال قرن شونزده هجریه. 

- قرن شونزده هجری که نیومده هنوز :/

- شونزده شمسی.

- :/

* پارسال همین موقع‌ها به‌خاطر همین مشکل زندگی‌ام روی بدی به خودش گرفته بود، خیلی بد. انقدر که به کنسل کردن سفارش‌ها هم رسید. حالا... خدا رو شکر.

* قبلا فکر می‌کردم اگه زمان ناراحتی بی‌کار باشی خیلی سخت می‌گذره، الآن هم همین فکر رو می‌کنم؛ ولی اینا فقط پاک کردن صورت مسئله است.

* این دوهفته سخت بود، همه‌جوره، دوهفتۀ دیگه هم سخته، ولی بیشتر کاری. من با سه تا کارآموز در روز چه کنم؟ اونم وقتی که به موعد تحویل سفارش‌ها نزدیک می‌شیم؟

* هیچ وقت به داشتنی‌ها حسادت نکردم، همیشه این ساختنی‌ها بودن که باعث حسادت من شدن. حالا اسمش هرچی می‌خواد باشه، رشک، غبطه، حسد یا هرچیز دیگه. به‌نظر من این بازی با کلماته.

* جرئت نمی‌کنم برم داروخانه، یعنی داروهام چند شده؟

* شخصی‌نویسی حق منم هست؛ درست مثل حذفش.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۴ تیر ۹۷

از گندی که می‌زنیم

تا این لحظه از زندگی، بشر به این نتیجه رسیده که توی تمام کُرات اطراف، زمین تنها سیارۀ قابل سکونته، و با علم به این موضوع به‌شکل دل‌پذیدی گند زدیم بهش. انقدر دیدن میوه دادن یه درخت برامون طبیعی شده که انگار... انگار چی واقعا؟ الآن هر مثالی بیارم خودش یه معجزۀ دیگه است.

اصلا همین محل تخلیۀ نخاله‌های ساختمانی رو ببین، یه مدت که می‌گذره ازشون علف سبز می‌شه. کلا این زندگی بارآوره، اصلا مگه می‌شه غیر از این باشه؟ به‌هیچ‌وجه نمی‌خوام از این جملات انگیزشی بگم و این حرفا، نه، اتفاقا دارم می‌گم ببین چی کاشتیم که همچین گندی ازش به عمل اومده.
از اون طرف انسان هوشمندترین و توانمندترین موجود شناخته‌شده است. و باز با هر بعد جدیدی از این دنیا که آشنا شدیم طوری وارد عمل شدیم که به‌شکل تحسین‌برانگیزی یه جای سالم باقی نذاشتیم؛ یعنی جفت‌شت، چیزه جفت شش.
به این فکر می‌کنم که هر ویژگی پروردگار که ذره‌ای از اون تو وجود ما هست، بیشتر از اینکه نشون‌دهنده‌ی قدرت و برتری ما باشه عجز و ناتوانی‌مون رو به رخمون می‌کشه. روزی صدبار
 خدا رو شکر کنیم که تمام این ویژگی‌ها فقط تلمیحی ناچیز به صفات خداوند داره، شما فقط فکر کن عدل، رحمت، مغفرت، حکمت و باقی صفات الهی ذره‌ای به اینی که ما هستیم نزدیک بود... نه ولش کن، حتی بهش فکر هم نکن.

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۵ تیر ۹۷

ناخوشیِ خوشی‌ها

یه خورده صمیمی‌ترها متوجه می‌شن که سال ۹۱ زهرش رو به کل زندگی‌ام ریخته؛ البته انگشت‌شمارن کسایی که چون‌وچراش رو بدونن. همونا هم بیشتر به قسمت رمانتیک ماجرا نگاه می‌کردن و بدون کنار هم چیدن شرایط کلی اون موقع به نظرشون می‌اومد که خب حالا خیلی هم نباید مته به خشخاش گذاشت.

حالِ اون موقع‌هام مثل یه نقطۀ جوهر بود، نه رنگی‌رنگی، نه مشکی، توسی بدرنگ. کم‌کم لکه شد، بزرگ شد، اندازه‌ای که کل انرژی و امید ۹۱ و ۹۲ رو گرفت و یه جاهایی به چند سال بعد هم جوهر پس داد. 
کم‌کم فهمیدم عین این جوهرهای شوخیه و هرچی کمتر تو گذشته 
بمونم لکه کوچک‌تر می‌شه، مثل اون دختره تو فروزن که هرچی شادتر می‌شد قدرت انجمادش کمتر می‌شد؛ اما تو روزای شاد همیشه ته دلم می‌گفتم باید الآن می‌بود، توی این روز لعنتی که رو ابرا راه می‌رم، باید می‌بود. تقریبا پذیرفتم که زندگی روزای ناخوشی رو واسه هرکسی یه جور رو می‌کنه  و هرکسی یه جور باهاش کنار می‌آد؛ ولی این روزای شاد....

انقدر آسمون ریسمون بافتم که بگم روزای خوب سخت‌تره، که تنهایی تو این روزا بیشتر به چشم می‌آد، که نه می‌شه از ناخوشی فرار کرد نه از خوشی.

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۳ تیر ۹۷

23 خرداد 97

ساختمون دوتا کوچه اون‌طرف‌تر خیلی سریع بالا رفته و نمای سنگ‌شده‌اش از توی بالکن مشخصه؛ مثل هر برنامۀ دیگه‌ای بخش‌بخش پیش رفته و به نتیجه رسیده. نمی‌دونم شاید سازندگان این ساختمون هم دارن کم‌کم فراموش می‌کنن که چه ذوقی برای اجرایی شدن این برنامه داشتن؛ مثل من که تو روزمرگی فراموش می‌کنم دارم بخش‌بخش برنامه‌هام رو جلو می‌برم و نمی‌تونم از بیرون ماجرا بهش نگاه کنم و مثل قدیم ذوق کنم. گاهی دعاهام رو فراموش می‌کنم و حواسم نیست که هر بودنی ضعف‌های خودش رو داره؛ ولی اصل بودنش بزرگ‌ترین نقطه‌قوتشه.

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۲۳ خرداد ۹۷

بابات چی‌کاره است؟

هنرپیشۀ مشهور جلوی جمعیت نشسته و با لحن خاصی میگه: «باور کنید بازیگری سخت‌ترین شغل دنیاست»؛ لحنش طوریه که انگار خودش هم از صداقت خودش اطمینان نداره و از شنونده می‌خواد مطمئنش کنه.

و چند سال هست که با شنیدن عبارت سخت‌ترین شغل دنیا نه یاد مرزبان‌ها می‌افتم، نه آتش‌نشان‌ها، نه کارگران معدن، نه کادر درمانی نه هیچ شغل دیگه‌ای. زمانی تو آرشیو دادگستری کار می‌کردم و تو طبقۀ ما دوتا شعبۀ اجرای احکام بود؛ راستش توضیح بیشتری ندارم؛ فقط یادمه ماه رمضون اون دو سال همیشه دم افطار هم برای آدمایی که توی اون راهروها گرفتار شده بودن دعا می‌کردم هم برای مأمور اجرای احکامی که وقت اجرای حکم شلاق یا تازیانه، زنی جیغ‌کشان می‌خواست از زیر دستش در بره؛ من که ندیدم و فقط صداش رو شنیدم هنوز نمی‌تونم فراموشش کنم چه برسه به اون که شغلشه. شغلی که نه می‌شه بهش علاقه داشت نه باعث آرامش می‌شه، شاید خیلی جاها حتی نشه دقیق این شغل رو توضیح داد.

هنرپیشۀ مشهور همچنان اصرار داره که شغلش سخت‌ترین کار دنیاست و من با خودم فکر می‌کنم اگر بچۀ مأمور اجرای احکام بهش بگه: «دوستام می‌پرسن بابات چی‌کاره است، می‌شه یه روز من رو ببری سر کارت؟» چه جوابی خواهد داد؟

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۷ خرداد ۹۷

کعینیک

این چند کلمه رو چند وقت پیش، بعد خوندن این پست نوشتم؛ البته اگر الآن برید به این لینک متوجه می‌شید که نویسندۀ وبلاگ، آیدا، آدرسش رو عوض کرده و چون من نه اینجا و نه تو اینوریدر دنبالش نمی‌کردم، متأسفانه از آدرس فعلی‌اش بی‌اطلاع هستم. در هر صورت، غرض از این توضیحات اینه که می‌خواستم یه نمونه از دیدگاه بینامتنی و مرگ مؤلف رو اینجا بذارم که با گم کردن متن مورد نظرم ابتر موند. راستش خودم هنوز نمی‌دونم این نوشته مال منه یا نویسندۀ مزبور یا جناب نزار قبانی؟

پی‌نوشت: لطفا اگر کسی از دوستان آدرس جدید آیدا رو می‌دونه بهم اطلاع بده تا بتونم متن ایشون رو اضافه کنم.

پی‌نوشت 2: در کلمۀ آخر کاف حرف جره و در مثنی مذکر سالم ی نشانۀ نصب و جر، و الف نشانۀ رفعه. با تشکر از دقت و نظر سیدطاها تصویر و عنوان نوشته اصلاح شد، فقط نمی‌دونم چطور به اونی که عکس رو کپی کرده خبر بدم نوشته اشتباه بوده.

  • حورا رضایی
  • جمعه ۱۱ خرداد ۹۷

تارا

خطر لو رفتن فیلم آن سوی ابرها (از نشانه‌ها و عوارض حرف نزدن از فیلم)

پیش از حرف اصلی: دیروز با چندتا از دوستان بیان به تماشای آن سوی ابرها رفتیم. نه می‌خوام خاطرات دیروز رو تعریف کنم، نه ماجرای فیلم رو، فقط می‌خوام از چیزی که در شخصیت زن اصلی داستان، تارا، دیدم حرف بزنم.

حرف اصلی: تو فیلم‌هایی که تا الآن دیدم، تارا از معدود شخصیت‌های زنی بود که جنبه‌های مختلف زنانگی‌ رو به این خوبی نشون داده.

غریزه: با اینکه توی فیلم متوجه می‌شیم به‌خاطر شرایط سخت زندگیش مجبور به تن‌فروشیه، با لبخندی که هنگام خروج از خونۀ مرد (پیش از گرۀ اصلی داستان) رو لبشه، این به ذهنم رسید که انگار کاملاً از این اجبار ناراضی نیست، یا حداقل گاهی غیر از برآورده کردن نیاز مالی انگیزۀ دیگه‌ای هم برای این کار داره، شاید همین هم باعث درگیری‌اش با آکشی شده بود.

مادری: توجهی که تارا به پسربچۀ یکی از هم‌سلولی‌های خودش داره نمایانگر حس مادریشه، تمام احساساتش نسبت به این بچه از حس مادری که در وجودش بود نشئت می‌گیره که به نظرم اوجش در صحنه‌های آخر فیلم نشون داده می‌شه.  

خواهری: کل داستان بر اساس رابطۀ خواهر و برادریه، کمک به برادرش برای مخفی شدن و مخفی کردن جنسش، حمایتش از امیر و حتی صبحانه‌ای که اولین صبح براش درست کرده بود.

حفظ بقا: گویا این ویژگی که با بقای نسل ارتباط مستقیم داره تو زنان بیشتره. تارا چندبار در زندان با حالت عصبی به برادرش میگه نمی‌خواد اونجا بمونه و همون‌جا بمیره و برای من هیجانات شدیدش نشان از همین ویژگی داشت. حتی درگیری‌اش با آکشی می‌تونه نمود دیگه‌ای از این هم باشه.

پرستاری: این مورد رو هم می‌شه تو مراقبت از هم‌سلولی مریضش دید.  

نیاز به تکیه‌گاه: ابتدای فیلم که امیر به خونۀ تارا می‌ره، توی بحثی که با هم دارن تارا میگه که بعد از طلاقش روزگار سختی داشته و چقدر به حمایت برادرش نیاز داشته و ازش دریغ شده، این نیاز سرکوب‌شده در گریه‌ها و صحبت‌های تارا خیلی خوب مشخصه.

و تارا انقدر زن بود، و واقعاٌ چندتا فیلم ایرانی این‌همه رو به نمایش می‌ذاره؟

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷

جوجو مویز

فقط دلم می‌خواد این چند روز یه نفر اسم این نویسنده رو جلوم بیاره؛ الآن چند روزه درگیر ویرایش یه رمان ششصد صفحه‌ای از ایشون هستم که ورژن امریکایی رمان‌های کاربرهای نودوهشتیاست؛ یعنی همون‌قدر مزخرف.

حالا اینش به من ربطی نداره؛ ولی کتاب مزبور استراحت، آرامش و سه تا دیدار دوستانه رو از بنده گرفته.

قبلا گفته بودم سرعت ویرایشم پایینه، خدا رو شکر خیلی خیلی بهتر شده؛ ولی برای این کار هنوز زمانم کمه، احتمالا امشب و فردا شب خواب ندارم.

این چند روز همه‌اش دارم فکر می‌کنم کاش استاد ش زودتر برای بخش ویرایش بهم پیشنهاد همکاری داده بود؛ چون هم مؤسسه به من نیاز داشته هم من به این کار.

پی‌نوشت: اینجا نوشتم که استرسم کم بشه :/

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷

آدما وقتایی که عاشق می‌شن زیبا می‌شن

جمعه علاوه بر دوستان وبلاگ‌نویس، چندتا از دوستان دوران کارشناسی رو هم دیدم؛ دوستانی که چهار یا پنج سالی ندیده بودمشون. همگی به اتفاق می‌گفتن اصلا تغییر نکردی (البته پر واضحه منظورشون تغییر ظاهری بود، چون خیلی زمان کمی رو پیششون بودم). یکی از بچه‌ها بعد از اینکه از کاروبارم سراغ‌جو شد، پرسید ازدواج کردی یا نه؟ گفتم نه خدا رو شکر؛ باتعجب پرسید خدا رو شکر؟ گفتم آره دیگه، با این وضعیت باید خدا رو شکر کرد.

این دو سه روز دارم به این فکر می‌کنم چرا درست نگفتم عاشق نشدم که ازدواج کنم؟ نه که بترسم، یا خجالت بکشم. انگار ناراحت بودم که هنوز چنین نعمتی نصیبم نشده. 

راست می‌گفتن، من چهره‌ام فرق نکرده. من هنوز عاشق نشدم.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۷
پیام‌های‌ کوتاه