0.271

1. اولین بار که رفتم کتابخونه ملی بهار 95 برای پایان‌نامه‌ام بودش. همین که پشت میز نشستم گفتم اینجا یکی از اون جاهاییه که نمی‌ذاره من به پایانِ خودم برسم. الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم جهل می‌تونه یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌های انسان باشه، که اگه نبود علم هم بی‌معنی می‌شد. و چه روزهای سختی که من به یه شاخۀ جهلم پناه بردم تا درد یه شاخۀ دیگه رو فراموش کنم.

2. حدوداً دو ماه پیش کتاب سواد روایت نوشتۀ اچ. پورتر ابوت رو خریدم؛ این کتاب رو نشر اطراف چاپ کرده، و راستش رو بخواید به‌نظرم یکی از اون نشرهای کاردرسته؛ امیدوارم بتونم یه بار دربارۀ نفسیه مرشدزاده بنویسم.

به‌خاطر رمان‌های نخونده‌ای که روی هم تلنبار شده بود، نمی‌رفتم سراغ این کتاب؛ ولی امشب دیگه گفتم گور بابای همه‌شون، مخصوصاً اون نصفه‌نیمه‌ها. راستش یه مدته رمان خوب نخوندم و میلم نسبت به آثار داستانی مثل قبل نیست. البته خوندن کتاب‌های غیرداستانی هم برام خیلی راحت نیست و دارم روش‌های مختلف رو برای خودم امتحان می‌کنم. 

3. یه زمانی با خودم می‌گفتم چیپ‌تر از اینکه یه خواننده یا خریدار بخواد با کتاب ژست بگیره چیه؟ بعد که نوک شست پام به ساحل دریای چاپ و نشر خورد و برگشتم فهمیدم بی‌اخلاقی‌های شبه‌مؤلف/مترجم‌ها یا بازاری‌های صنعت نشر احتمالاً چندصد درجه چیپ‌تره. ولی چندی نگذشت که دیدم ژست‌های کتاب‌خون/کتاب‌باز/کتاب‌دوستی خودم هم دست کمی از بقیه نداره؛ به قول معروف آنچه خوبان همه دارند بنده یک‌جا دارم. دروغ چرا، دلم برای روزهایی که می‌رفتم کتاب‌خونۀ محل و چشمم بین قفسه‌های داستان‌های اروپایی و آمریکایی بالا و پایین می‌رفت تنگ شده. روزهایی که بیشتر برای دل خودم کتاب می‌خوندم. روزهایی که امروزم رو مدیون‌شون هستم. 

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۲۶ دی ۹۷

ارتباط هدرمند

همین‌که این نوشتۀ محمد مهدی رو خوندم رفتم فایل صوتی‌اش رو دانلود کردم؛ اما به‌خاطر مشغله و نیز تنبلی، دیروز تونستم گوش کنم. فایل صوتی‌اش رو، هم می‌تونید از کانال تلگرام خودش دانلود کنید، هم از کانال بی‌بی‌سی فارسی. موضوع بسیار مهم، جالب و چالش‌برانگیزیه که مشابهش رو پیش‌تر از مصطفی ملکیان شنیده بودم؛ البته خیلی مختصرتر. به امید خدا بعداً مفصل دربارۀ این موضوع نظرم رو می‌نویسم؛ چون حقیقتاً طی چند سال گذشته نگرشم دربارۀ این موضوع خیلی تغییر کرده و مطمئن‌ام که نوشتن ازش برای آیندۀ خودم مفیده. این نوشته دربارۀ ازدواج به سبک غالب و رایج جامعۀ ایرانیه؛ اما به‌نظرم می‌شه توی سبک‌های دیگه هم چنین نگرشی داشت.

اما اما اما چیزی که حین و بعد از شنیدن این فایل خیلی ذهن من رو به خودش مشغول کرد این بود که چرا کمتر دربارۀ این موضوع می‌خونیم و می‌شنویم که از پتانسیل بالای اونچه به اسم عشق شناخته می‌شه و به ازدواج ختم می‌شه، در جهت رشد دو نفر استفاده بشه؟ حالا رشد تو هر زمینه‌ای. این سؤال واقعاً برام مطرحه چون غالباً چنین نگرشی رو توی اطرافیانم نمی‌بینم؛ یعنی جوان‌هایی رو می‌بینم که خودشون رو به آب و آتیش می‌زنن تا به هم برسن، کلی احساس و هیجان شدید رو تحمل می‌کنن، ولی وقتی وارد زندگی می‌شن هیچی به هیچی. نه برنامه‌ای، نه هدفی، نه همکاری‌ای... اصلاً من می‌مونم؛ این نوع زندگی بیشتر نوعی خودآزاری به‌نظر می‌رسه، انگار دستی‌دستی بخوای به پایانِ خودت برسی. حالا فکر کن این زندگی بخواد به فرزندآوری و پرورش یک یا چند نفر از نسل بعدی ختم بشه.

از اون طرف بیاید داستان‌هایی رو که برای جامعۀ ما روایت می‌شه ببینیم، حالا چه به‌صورت رمان چه فیلم؛ چند تا داستان خوب می‌شناسیم که زندگی مشترک رو با این دید روایت کنه؟ نهایتاً یه نوشته می‌آد روی صفحه با این مضمون که n سال گذشت و بعدش می‌بینیم دخترخانم قصه که دیپلم داشته، الان شده استاد دانشگاه و آقاپسر هم که یه کارمند ساده بوده، شده مدیرکل؛ این یعنی رشد! 

اینکه تفکر غالب یا بی‌فکری رایج جامعه یه چیزی رو بهمون القا کنه یه حرفه، اینکه ما از روی سهل‌انگاری یا تنبلی مسیر اصلی رو نادیده بگیریم یه حرف دیگه است. 

شاید این حرفی که زدم خیلی کلی و شعاری به نظر برسه، مخصوصاً با دغدغه‌های جورواجوی که این روزها بیشتر از همیشه به چشم می‌آد؛ ولی این زندگی‌مونه، داریم عمر و امیدمون رو پاش می‌ذاریم.

 

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۲۴ دی ۹۷

0.261

پیش‌نویس: همیشه از اینکه شناخت و علم کمی نسبت به یه موضوع داشته باشم احساس ضعف و ترس می‌کنم؛ مثلاً بعضی از نقاط ضعفم توی ترجمه باعث شد برم سراغ ویرایش؛ می‌دونم که توی شناخت شخصیت آدم‌ها، طرز تفکر و قصدشون از بعضی تصمیمات خیلی ضعیف هستم و به‌خاطرش برای بعضی افراد زمان زیادی رو صرف می‌کنم؛ حتی دو تا مشکل جسمی هم دارم که به‌خاطر همین ترسم رفتم ته‌وتوی قضیه‌اش رو درآوردم. حقیقتاً یکی از نقاط ضعفم اینه که شناختم از خودم هم خیلی کمه. این به کنار.

حالا قضیۀ شناخت رو از بیرون ببینیم؛ اینکه شناخت کم دیگران از من هم باعث احساس ناخوشایندی می‌شه برام؛ از طرف دیگه خودم هم سخت با دیگران صمیمی می‌شم و فقط خودم می‌دونم که این موضوع چه نتایج منفی و مثبتی برام داشته؛ البته این اصلاً به این معنی نیست که فکر کنم شخصیت خیلی پیچیده‌ای دارم و این حرف‌ها، نه اصلاً، حتی برعکس. باز این هم به کنار.

این موضوع باعث شده که این مدت خیلی ساده‌تر از قبل حرفام رو بخورم، راحت‌تر فیلم بازی کنم، خلوت داشتن رو بیشتر حس کنم، بیشتر درگیر خودم بشم، دیدم توی یه مسائلی سطحی‌تر و توی یه مسائل دیگه عمیق‌تر بشه، خودخواه‌تر بشم و در نتیجه بیشتر از خودم بترسم. 

حرف اصلی: وقتی اکانت اینستام رو پاک کردم قرار بود اینجا رونق بیشتری بگیره؛ اما به‌خاطر چند خطی که بالا نوشتم فعلاً خبری از این چیزها نیست و متأسفانه نمی‌دونم کی شرایط تغییر می‌کنه و با اینکه اغلب نوشته‌هام حرفی برای گفتن ندارن، من هم نمی‌تونم همین پراکنده‌نویسی بی‌حاصل رو از خودم بگیرم. همین.

  • حورا رضایی
  • چهارشنبه ۱۹ دی ۹۷

أنا ما بدي ياك بس ما بدي تنساني

یه مدت بود که یه آهنگ ریمیکس از الیسا تو پلی‌لیستم بود، خیلی بهش توجه نمی‌کردم. نشستم یه‌ذره دقیق‌تر گوش دادم، دیدم یه بخش‌هایی رو متوجه می‌شم، ازش خوشم اومد. رفتم اصلی‌اش رو دانلود کردم، بیشتر به دلم نشست. متنش رو سرچ کردم، بازم بیشتر به دلم نشست. الان از این آهنگ‌هایی شده که یه‌سره رو دور تکراره. 

بعضی از آدم‌های خوب زندگی‌مون رو همین‌طوری پیدا می‌کنیم؛ حتی اگه ارتباط‌مون خیلی کوتاه و مقطعی باشه. 

تیتر یه بخش از همین آهنگه که دوستش دارم؛ ترجمه‌اش: من تو رو نمی‌خوام، فقط نمی‌خوام که فراموشم کنی.

  • حورا رضایی
  • شنبه ۱۵ دی ۹۷

حتی همین ویندوز

پنجره‌ها همیشه دو مفهوم متضاد رو برام تداعی می‌کنن؛ پرواز و سقوط. عبارت‌هایی مثل پنجره‌ای رو به فردا و پنجره‌ای رو به آینده هم دقیقاً همین حالت رو برام دارن.

بگم که این فقط دربارۀ پنجره‌های بدون حفاظ و البته باز مصداق پیدا می‌کنه.

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۳ دی ۹۷