منِ پرسشگر (۲)

هانی می‌گه وقت رقص باید خودت رو رها کنی، چرا این کار رو نمی‌کنی؟ و من هر بار که جلوی آینه‌های باشگاه دارم حرکت جدیدی که ت یادم داده رو تمرین می‌کنم از خودم می‌پرسم چرا خودم رو رها نمی‌کنم؟ 

و هر وقت که دست به نوشتن می‌برم، می‌پرسم چرا خودم رو رها نمی‌کنم؟

و هر وقت که غرق خیالاتم می‌شم از خودم می‌پرسم چرا نیروی تخیلم رو از این داستان‌های تکراری رها نمی‌کنم؟

این رها کردن چطوریه؟ من مانع رو خوب حس می‌کنم، ولی اصلاً نمی‌تونم بشناسمش. تا نشناسمش چطور ازش خلاص بشم؟

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۸

0.408

به پهلو دراز کشیده بودم، پشت به بخاری بگی‌نگی توی خودم جمع شده بودم و کف پام رو چسبونده بودم به پایین بخاری. انگشت اشاره و وسطی رو روی زمین عمود کرده بودم و داشتم باهاشون یه چند تا حرکت‌ رقص پا رو می‌رفتم. یکی از انگشت‌هام به‌جای یه بار ضربه، سه بار می‌زد و رقص به هم می‌ریخت. بعد اومدم یه حرکت دیگه رو بزنم ولی چون انگشتْ پاشنه و پنجه نداره بی‌خیالش شدم. 

برای چندمین بار توی چند ساعت پیش حواسم رفت سمت حرف‌هاش. گفته بود یکی از دلایلی که باهات دوست شدم این بود که توی مؤسسه یه چیزهایی رو توی تو می‌دیدم که دوست داشتم خودم داشته باشم. و من با شنیدن این حرف به‌جای اینکه خوش‌خوشکم بشه بغضم گرفت. بعد از اینکه هزاربار گفت سخت بگیری سخت می‌گذره و ذره‌ای تغییر حالت توی من ندید گفت آدمی به بدقلقی تو ندیدم. اما مگه خودش قبلش نگفته بود که برای کسی مثل تو که چهارچوب‌های خودش رو داره رسیدن به شرایط مطلوب راحت نیست؟ توی حرف‌هاش تعریف و تمجیدهای زیادی داشت که اغلب‌شون رو یادم رفته؛ چون این روزها گوشم از تو که خیلی فلان و بهمانی پر شده؛ چون به‌نظر خودم اصلاً این فلان و بهمان نیستم و اتفاقاً یه سری فلان و بهمان دیگه‌ام و به‌هرحال کلاً همه‌چیز از بیرون یه جور دیگه است؛ مثل همین که فکر می‌کرد این مدت خیلی آروم بودم و خوشحال بود؛ ولی امروز متوجه شد که درواقع این مدت فقط خیلی ساکت بودم. علی ای حال جلوی زبونم رو گرفتم که با مخالفت و شاخ‌وبرگ اضافه دادن به حرف‌هام سرش رو درد نیارم. کلاً سعی کردم خیلی آه و ناله نکنم پیشش.

برگشتنی که تنها بودم هندزفری تو گوشم بود. گوشی راست این یکی هم مثل اون شونصدتای قبلی چند روزیه خراب شده. توی اتوبوس یه لحظه چپیه رو از تو گوشم درآوردم که متوجه شدم راستیه صداش کاملاً قطع نشده؛ ولی خیلی‌خیلی ضعیفه. یاد حرف‌های آخرش توی ایستگاه دروازه دولت افتادم. برای آخرین بار گفت هرچی سخت بگیری سخت می‌گذره، باور کن تجربه کردم که می‌گم. این فنر تا یه جایی فشار رو تحمل می‌کنه، بعدش یهو ول می‌شه و جوری می‌زنه خراب می‌کنه که نمی‌تونی جمعش کنی. گفت دو تا حورا هستش، یکی که این شرایط سخت رو بدتر می‌کنه و الان قدرت زیادی داره و یکی که آرومه. برای این حورای دومی یه صفتی آورد که هرچی فکر می‌کنم یادم نمی‌آد چی بود؛ ولی توی اتوبوس احساس کردم اگه چنین چیزی باشه، احتمالاً یه چیزی شبیه گوشی راست هندزفری‌امه.

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۸ ارديبهشت ۹۸

صبح جمعه با شما (۲)

همان‌طور که برخی آگاهند، چندی است که هولدن نیست؛ البته باقیات صالحاتی از خودش به جا گذاشته که درنتیجه باقی بقاش (بدون هیچ علامت تعجب و دونقطه خطی).

باری به هر جهت (با کلی علامت تعجب و دونقطه خط، و دونقطه دی حتی)؛ دونک امسال سدونک نام دارد. باشد که حضور به هم برسانیم. 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۶ ارديبهشت ۹۸

b بی b (شاید رمز داده شود)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۳ ارديبهشت ۹۸

دور از نو

ترم چهارم کارشناسی بودم، تربیت‌بدنی۱ رو برداشتم که آمادگی جسمانی و از این چیزها بود و امتحان هم چند بخش بود که یکی‌اش ده دور دوییدن دور زمین یه‌چیزی‌بال بود. پروسۀ گواهی پزشک بردن و معافیت گرفتن هم انقدر سخت و طولانی بود که من از خیرش گذشتم. انقدری این یه واحد برام سخت بود که بارها ادعا کردم ـ و هرچی جلوتر می‌رفتیم حتی التماس می‌کردم ـ حاضرم به جاش دوباره صرف۲ و نحو۲ رو بردارم که مجموعش می‌شد هشت واحد بسیار سخت که خب شدنی نبود. علی أی حال به امتحان و اون بخش سخت ده دور دوییدن رسیدم. خیلی آروم می‌دوییدم؛ یعنی هرجور فکر می‌کردم یه درس یه واحدی ارزشش رو نداشت خودم رو انقدر به‌سختی بندازم، هرچی باشه از سلامتی‌ام بالاتر نبود که. با این حال هر دور رو که می‌گذروندم به خودم می‌گفتم فقط n دور دیگه مونده، فقط باید پاسش کرد و از این‌جور حرف‌ها. حین دوییدن سعی می‌کردم به چیزهایی فکر کنم که بنا بود حواسم رو پرت کنن؛ نمی‌دونم این تکنیک رو از کی دارم؛ اما غالباً زمانی که باید مدتی رو برای کارهای پزشکی مختلف بگذرونم از همین تکنیک استفاده می‌کنم؛ از کارهای دندون‌پزشکی گرفته تا... . داشتم می‌گفتم همین‌طور دورها رو یکی‌یکی می‌گذروندم تا تموم شدن و نمره رو گرفتم و خلاص.

این مقدمۀ طولانی برای این حرف کوتاهه که بگم الان چند ماهی هست دارم هی دورها رو پشت سر هم می‌گذرونم؛ گاهی این دور یه هفته‌ایه، گاهی یه‌روزه و گاهی هم دوساعته. بدون داشتن اون تکنیک، بدون اینکه بدونم چه واحدی رو پاس می‌کنم و اصلاً چرا باید پاسش کنم. فقط به خودم می‌‌گم چیزی نمونده که تموم بشه.

شکی نیست اینکه بشینم از این دوران فرسایشی پیش دیگران نق بزنم و از شرایطی که بدجور به هم گوریده بگم درمان درد نیست که هیچ، حتی مسکن هم نیست؛ درد روی درده، یه جور عادت که شاید ترکش توی این وضعیت موجب مرض بشه. علی أی حال این دور هم می‌گذره.

 

  • حورا رضایی
  • جمعه ۱۶ فروردين ۹۸