جنی فواز الحسن: انسان عنصر بارآور رمانم

دارم مصاحبه‌ی الجزیره با جنی فواز الحسن، نویسنده‌ی جوان لبنانی رو می‌خونم و دوباره اون حس مزخرف اومده سراغم. همون حسی که با دیدن افراد موفق تموم وجودم رو پر می‌کنه. نمی‌دونم حسادته، رشکه یا دلخوری، شاید هم ترکیبی از هرسه باشه. 
جنی فواز الحسن سال 1985 در لبنان متولد شده، تحصیلاتش لیسانس ادبیات انگلیسی هست و فعالیتش در زمینه‌ی روزنامه‌نگاری و ترجمه رو از سال 2009 شروع کرده. از آثار موفقش می‌شه به رمان‌های «أنا، هی والأخریات» و «طابق 99» اشاره کرد که به ترتیب در سال‌های 2013 و 2015 در لیست آثار برگزیده‌ی بوکر عربی قرار گرفتند. البته هیچ کدوم برنده‌ی بوکر نشدند، اما در سال 2009 رمان «رغبات محرمة» جایزه‌ی سالانه‌ی سیمون الحایک لبنان رو برده. 
به قول مصاحبه کننده، نویسندگی رو تو زمینه‌های مختلف شعر، ترجمه، داستان کوتاه و رمان امتحان کرده اما خودش فکر می‌کنه با وجود دشواری‌های رمان‌نویسی، در این زمینه موفق‌تره. 
در ادامه هم به این موضوع اشاره می‌شه که بیشتر نویسندگان زن با استفاده از موضوعات مربوط به جنس زن و مشکلاتش و تابوشکنی در این زمینه به نام و نانی رسیدند اما جنی الحسن چنین نکرده. خودش میگه این قضیه براش یه موضوع طبیعی مثل باقی موضوعات زندگی هستش، هیچ وقت نادیده‌اش نمی‌گیره ولی به عنوان موضوع اصلی هم بهش نمی‌پردازه. 
و در نهایت اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد عنوان مصاحبه بود. انسان عنصر بارآور رمانم 
پی‌نوشت: لحنم حسودانه بود یا بله؟

 

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۲۲ آبان ۹۶

لعنتی! نتم تموم شد.

متوجه نشدم اتوبوس کی راه افتاد. توی مسیر برگشت آزادی به اندیشه بودم و داشتم اینستاگرامم رو چک می‌کردم. مونا یه عکس از خودش گذاشته بود، لباش رو غنچه کرده بود و علامت پیروزی نشون می‌داد. لعنتی بازم درست به دوربین نگاه نکرده بود. اومدم یه تیکه بهش بندازم که همون لحظه پیام اپراتور اومد که حواست باشه بسته‌ات داره تموم می‌شه. یادم رفت چی می‌خواستم برای مونا بنویسم. یهو اتوبوس ترمز زد، سرم رو بلند کردم ببینم چه خبره که دیدم یه پسره وسط اتوبوس ایستاده و تو همون حال که سعی می‌کرد تعادلش رو حفظ کنه کتاب هم می‌خوند. با صدای داد و بیداد یه موتوری همه سرک کشیدیم ببینیم چی شده و چند لحظه بعد دوباره برگشتیم سراغ گوشیامون. صدای فریادش که می‌گفت: «چشات رو از اون گوشی کوفتی بردار، مثلا راننده‌ای...» با صدای پسری که کتاب می‌خوند قاطی شد که داشت می‌گفت: «آقای راننده این مسیر که رو نقشه‌ی گوشیتونه رو بستن، لطف کنید کرایه من رو حساب کنید همینجا پیاده...» صدای پلیر گوشیم رو زیاد کردم. اتوبوس دوباره راه افتاد. نتم داشت تموم می‌شد و هنوز یادم نیومده بود چه تیکه‌ای می‌خواستم به مونا بندازم. همینطور درگیر بودم که انگار اتوبوس توی یه چاله افتاد و دوباره ایستاد. با اکراه سرمون رو بلند کردیم ببینیم چی شده که یکی گفته: «ای وای! زمین اینجا چرا نشست کرده؟» راننده گفت: «نمی‌دونم والا.»

تقریبا زیر یک سوم جلوی اتوبوس خالی شده بود. چندتا از مسافرای قوی هیکل رفتن جلو پیش راننده. یکیشون گفت: «من دیروز توی کانال خونده بودم اینجا نشست کرده، ولی فکر کردم شایعه است.» یکی دیگه گفت: «نه تو اخبار هم گفتن، ولی کدوم اخبارما درست بوده که این یکی درست باشه؟» یکی دیگه گفت: «حالا چرا مسیر رو مسدود نکردن؟» که همون دوباره گفت: «کدوم کار توی این مملکت درست انجام شده که این دومیش باشه.» چند نفر دیگه هم رفتن جلو تا از نشست زمین عکس و سلفی بگیرن. راننده با صدای بلند گفت: «حالا چیکار کنیم؟» یه لحظه نگاش کردیم، چند نفری شونه بالا انداختن و دوباره برگشتیم سراغ گوشیامون. نتم داشت تموم می‌شد و هنوز اون تیکه‌ای که می‌خواستم به مونا بندازم یادم نیومده بود. اتوبوس یه حرکت کوچکی کرد، حالا بیشتر مسافرا جمع شده بودن جلو تا هم منظره رو ببینن هم عکس بگیرن. کم کم اتوبوس داشت به سمت پایین مایل می‌شد. یکی از جلو گفت، بچه‌ها بیاید یه عکس دسته جمعی بگیریم بذارم استوری اینستا. پاشدم رفتم جلو که تو عکس معلوم بشم. مثل مونا ژست گرفتم و علامت پیروزی نشون دادم. بهش گفتیم عکس رو برای ما هم بفرسته که بذاریم. تا اومدم عکس رو بذارم اتوبوس حرکت کرد و داشت کامل می‌رفت داخل فرورفتگی زمین. اینستا رو با بدبختی باز کردم. لعنتی! نتم تموم شد. 

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۱۴ آبان ۹۶

چهار نوع ترجمه

دکتر علی خزاعی‌فرد (فصلنامه مترجم، شماره 61) چهار نوع ترجمه رو از منظری آموزشی و بر اساس واقعیت‌های ترجمه در بازار نشر معرفی کرده و به ذکر برخی از ویژگی‌های هرکدام پرداخته. این چهار نوع عبارتند از:
ترجمه‌ی خلاق، ترجمه‌ی مقبول، ترجمه‌ی التقاطی و ترجمه‌ی ماشینی.

برخی ویژگی‌های این انواع:
ترجمه‌ی خلاق:
متنی تألیفی به نظر می‌آید و ارزش تألیفی دارد.
زبان فارسی را بر وفق هنجارهای آن بسط می‌دهد.
عناصر غیر فارسی را چنان در خود هضم می‌کند که فارسی جلوه می‌کنند.

ترجمه‌ی مقبول:
زبانی روشن و خالی از ابهام دارد.
جملات بر وفق زبان فارسی نوشته شده و ترجمه بودن متن آشکار نیست.
متن نه آن قدر زیباست و نه آن قدر از متن اصلی تأثیر پذیرفته که توجه خواننده را به خود جلب کرده و حواس او را پرت کند.
انتخاب واژگان تخصصی، عمومی و ترکیب واژگان مطابق با سنت نثر تألیفی است.
برجستگی و ارزش ادبی یا زبانی خاصی ندارد بلکه اهمیتش در این است که کاملاً در خدمت خواننده و بیان مقصود نویسنده است.
سبک متن شبیه به سبک متون تألیفی مشابه آن است و لذا متن را میتوان به دلیل ویژگی‌های زبانی آن در ژانری معین جا داد.
سه ویژگی اصلی زبان آن سلاست، صراحت و روشنی آن است هرچند که مترجم برای دستیابی به این سه ویژگی و به تشخیص خود هر استراتژی را که لازم می دانسته به کار گرفته است.

ترجمه‌ی التقاطی:
جملات متن از حیث دستوری درست است.
متن در جاهایی با خواننده ارتباط برقرار میکند اما درکل از برقراری ارتباط عاجز است.
جملات از حیث ترتیب و تعداد و نوع ساختار تقریباً شبیه متن اصلی است.
ترجمه بودن متن در جاهایی آشکار است.
تعداد کلمات متن اصلی و ترجمه بسیار به هم نزدیک است.
برای برخی واژگان نه در بافت بلکه خارج از بافت معادل‌یابی شده است.
متن انسجام زبانی و منطقی و روایی قابل قبولی ندارد.
معنی گاه مبهم است و گاه به سختی و با چندبار خواندن به دست می‌آید.
اصطلاحات و ترکیبات واژگانی و ساختارها ناآشنا است و زبان آن شبیه به زبان اهل فن نیست و لذا هویت ژانری آن مخدوش است.
مترجم با کمترین میزان خلاقیت و استفاده از اختیارات مجاز ترجمه کرده است.

ترجمه‌ی ماشینی:
متن در برقراری ارتباط با خواننده دچار اختلال کامل است.
معادل‌های واژگانی نظیربه نظیر انتخاب شده و تعداد کلمات متن اصلی و ترجمه کاملاً به هم نزدیک است.
جملات از حیث ترتیب و تعداد و نوع ساختار شبیه متن اصلی است.
ترجمه بودن متن در همه‌ی جملات کاملاً آشکار است.
برای تمامی واژگان نه در بافت بلکه خارج از بافت معادل‌یابی شده است.
غالب جملات نقص دستوری دارد. ترکیب واژگان غالباً نامناسب است.
معنی مبهم است و حتی با چندبار خواندن هم به دست نمی‌آید.
پر از گرته‌های واژگانی و دستوری است.
هیچ نوع خلاقیت زبانی در ترجمه دیده نمی‌شود.

پی‌نوشت: بعد از خوندن اصل مقاله، ترجمه‌های خودم رو توی این قالب گذاشتم و به این نتیجه رسیدم که بهترین ترجمه‌ام با ارفاق می‌تونه جزو ترجمه‌ی مقبول باشه. بعد اومدم نمونه ترجمه‌هایی که طی دو هفته پیش مترجما برام فرستاده بودن رو با این ویژگی‌ها سنجیدم و جالب این بود که اونا هم همینطور بودن. حرفم اینه که آقا جان! همونطور که هر کسی که درس می‌ده معلم نیست و هرکسی که می‌نویسه نویسنده نیست و... هرکسی که ترجمه می‌کنه هم مترجم نیست. مایی که ادعامون گوش فلک رو کر کرده که رابط بین فرهنگ‌ها هستیم، زحمتمون زیاده و درست جایگاهمون شناخته نشده، چقدر تونستیم این مسئولیت رو درست انجام بدیم؟ چقدر پذیرای نقدها و انتقادات هستیم؟ و کاش متوجه این موضوع باشیم که صرف آشنایی با دو زبان (مخصوصا فارسی و انگلیسی) ما رو مترجم نمی‌کنه. به نظرم یکی از دلایلی که باعث شده ترجمه در موارد بسیاری به حرفه‌ای هم‌سطح تایپ و صفحه بندی تبدیل بشه همین عملکرد ماست. 
 

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۷ آبان ۹۶

روزمره 3

بیاید به این فکر نکنیم که گاهی یادگیری چقدر سخت می‌شه، مخصوصا اونجایی که ما رو مقابل نادانی خودمون قرار می‌ده. 
بیاید به این فکر نکنیم که گاهی دیگران نمی‌خوان ما رو بفهمن، نه که نتونن، خودشون نمی‌خوان. 
بیاید به این فکر نکنیم که گاهی مسیرمون سخته و ما تو این مسیر راهنما و همراهی نداریم. 
بیاید به این فکر نکنیم که چطور بعضی از همکارامون با ارائه‌ی محصول و خدمت نامناسب، به حرفه‌مون صدمه می‌رنن.

اما اگر به مسیرمون علاقه داریم و سعی کردیم اهدافمون رو درست انتخاب کنیم، بیاید و نا امید نشیم. شاید خیلی شعاری باشه، ولی در این مقطع خیلی بهش نیاز دارم. 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۲ آبان ۹۶

توقف سی روز ترجمه‌ی داستان

اول از همه از تمام دوستانی که این مدت داستان‌ها رو خوندن و با تشویق و نقد و پرسش‌هاشون بهم کمک کردن، سپاسگزارم.

خب فکر می‌کنم تیتر به اندازه‌ی کافی گویا باشه، پس بدون مقدمه چینی میرم سر اصل مطلب.
برای شروع این برنامه چندتا هدف داشتم که بدون هیچ الویتی به مهم‌ترینشون اشاره می‌کنم:

1- شروع ترجمه‌ی داستان به صورت جدی و غلبه به ترسم.

2- تمرین برای بالا رفتن سرعت ترجمه.

3- آشنایی بیشتر دوستان با ادبیات داستانی معاصر در زبان عربی.

4- دریافت مستقیم نظرات مخاطب.

و حالا با توجه به موارد بالا چرا می‌خوام این برنامه رو قطع کنم؟

نمی‌دونم پیش از این داستان‌ها چندتا داستان دیگه ترجمه کرده بودم، اما فکر می‌کنم بیش از ده برابرشون بوده باشه. پس چرا هنوز ترجمه‌ی متون این سبک برام مهم‌تر، جدی‌تر و دشوارتر از متون دیگه است؟

یکی از دلایلش اینه که در این سبک، نویسنده یک منظور واحد نداره، و حتی اگر چنین باشه، باتوجه به نظریه‌ها و مکتب‌های مختلف، می‌شه از اثرش برداشت‌های مختلفی داشت. و علاوه بر این، چه خواننده، چه مترجم و چه ناقد ادبی برای درک درست متن باید نسبت به نویسنده و مسائل ادبی، فرهنگی، تاریخی، سیاسی، اجتماعی و... تاثیر گذار بر نویسنده و متنی که آفریده، آگاه باشن. (و باید بگم بعضی از نویسنده‌ها و آثارشون برای من کاملا نا آشنا بودن و فقط چندتا از داستان‌هاشون رو قبل از ترجمه می‌خوندم تا با زبان نویسنده کمی آشنا بشم. این خودش یه اشتباه بزرگ بود).

دلیل دیگه اینه که این سبک متون بیشتر از سایر سبک‌ها مخاطب داره، و در واقع مخاطب عام داره. پس باید زبان ترجمه، هم با زبان داستان هماهنگ باشه و مفهوم رو برسونه، هم با زبان مخاطب.

با توجه به دو دلیل بالا، ترجمه‌ی داستان در مدت زمان کوتاه، هم اجحاف در حق نویسنده است، هم متن و هم مخاطب. با اینکه دوستان لطف می‌کردن و از کار تمجید می‌کردن، اما واقعیت اینه که هیچ کدوم از ترجمه‌ها به دل خودم ننشست که اینجا هم بهشون اشاره کردم. شاید به قول یاسین . میم این کمال گرایی باشه، اما من اینطور فکر نمی‌کنم. بنای این ترجمه‌ها این بود که تمرین و یادگیری داشته باشم، نه اینکه از سر اجبار چند خطی سیاه کنم. البته با یادگیری هم همراه بود، اما می‌ترسم یکی از هزینه‌های این یادگیری، این باشه که خوانندگان وبلاگ به جای آشنایی بیشتر با ادبیات داستانی معاصر عربی، گیج یا ازش زده شدن باشه. و این شد که گفتم جلوی ضرر رو باید از همین جا گرفت، البته قول نمی‌دم منفعتی داشته باشه. 

اما عاقبت این داستان‌ها چه خواهد شد؟
داستان‌ها فعلا به حالت پیش‌نویس درمیان، تا کم کم ویرایش بشن و با پیوست متن اصلی دوباره نمایش داده بشن. اما این بار هیچ عجله‌ای در کار نخواهد بود. و البته من باز هم ترجمه‌های جدیدی اینجا می‌ذارم.

 

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۱۶ مهر ۹۶

دروغ

زکریا تامر (نویسنده‌ی سوری)

معلم درس خود را با این جمله به پایان رساند: «الآن می‌دونید که بزرگ‌ترین چیزی‌که در انسان وجود داره در سرش قرار گرفته، به هیچ وجه این حقیقت شگفت‌­انگیز رو فراموش نکنید».

نگاه‌های متعجب میان شاگردان رد و بدل شد، سپس با کنجکاوی به معلمشان چشم دوختند که با سر و قامت صاف از کلاس خارج می‌شد. چند لحظه در سکوت نشستند و سپس از صندلی‌هایشان برخاستند و به سمت حیاط مدرسه دویدند. اما مانند همیشه مشغول بازی نشدند، و دور یکدیگر جمع شدند و در مورد گفته‌ی معلم با همدیگر بحث کردند.

صدای هیجان‌زده‌ی‌شان همچنان بالا می‌رفت که صدای زنگ بلند شد و این نشان دهنده‌ی آغاز درس جدید بود. به کلاس درس برگشتند، و روی صندلی‌های خود شستند و با نگرانی منتظر ورود معلم شدند. اما معلم نیامد و در عوض مدیر مدرسه با وقار و چهره‌ای جدی وارد کلاس شد، و خبر داد که معلمشان به طور ناگهانی دچار سردرد شده است، و با صدایی خشن ازشان خواست که در زمان این درس، ده صفحه از کتاب تاریخ را مطالعه کنند، و نصحیتشان کرد که در جستجوی علم کم‌کاری نکنند.

همین که مدیر از کلاس خارج شد، شاگردان دوباره بحثشان را شروع کردند:
«معلم دروغ می‌گوید».
«معلم دروغ نمی‌گوید».
یکی از شاگردان با لحنی مطمئن گفت: «تنها وظیفه‌ی سر نگه داشتن چشم، بینی، ابرو، مو و گوش است».

بحث ادامه پیدا کرد و بالا گرفت و در نهایت به این توافق انجامید که تنها آزمایش می‌تواند دروغ یا راستگویی معلم را اثبات کند.

یکی از شاگردان را که چشمان آبی و موهای بور داشت و از همه کم‌سن‌تر بود، انتخاب کردند. او در حالیکه مغرورانه می‌خندید، به سرعت روی زمین دراز کشید. شاگردان با یک چاقوی تیز سرش را از بدن جدا کردند و برداشتند، و از روزنه‌ی گردن بریده به درون آن نگاه کردند، اما چیزی جز تاریکی ندیدند. به سرعت به حیاط مدرسه رفتند تا یک سنگ بیاورند، سنگ سفت و سختی بود. سر را روی زمین کلاس درس گذاشتند، و با سنگ آن را شکستند.

زمانی که محتوای داخلش را دیدند، با تمسخر خندیدند، و به مغز که شبیه مغز خام گوسفندان در مغازه‌های قصابی بود، خیره شدند. سرشان را با تأسف تکان دادند و با اطمینان گفتند: «معلم دروغ گفت».

سپس چسب آوردند، و تکه‌های سر را به یکدیگر، و سپس سر را به بدنی که روی زمین افتاده بود چسباندند، و نگاه‌های حاکی از پیروزی به یک‌دیگر انداختند و برای بار دوم گفتند: «معلم دروغ گفت».

یکی از شاگردان به پسرک چشم‌آبیِ مو بور لگدی زد و او بلافاصله از جا پرید و با کنجکاوی فریاد زد: «معلم دروغ گفته بود؟».

 

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۱۳ مهر ۹۶

اینستاگرام

یه زمانی واقعا معتاد اینستاگرام بودم. اما پارسال همین وقتا بود که  ترک رو شروع کردم. حالا نه که کار مفیدی هم انجام می‌دادم یا پستای پرمحتوایی می‌نوشتم، نه. ولی فکر می‌کردم اینطوری ارتباطم با دوستام حفظ و فاصله‌ها کوتاهتر می‌شه. این یکی از اشتباهات بزرگ من بود. استفاده‌ای که من از این فضا می‌دیدم هیچ کمکی به دوستی‌هامون نمی‌کرد. پستامون تا حد زیادی شبیه کشیدن یه نقاب رو زندگیمون بود. همه چیز بولد شده بود، شادی، غم، عشق، نفرت، ترس، نا امیدی، هیجان و در حالت کلی عواطف تا حد زیادی با اغراق همراه بود. حتما شما هم این تجربه رو داشتید که تا با دوستان یه جا دور هم جمع می‌شدیم لنز گوشیا وظیفه داشتن حتما از خوراکیا عکس بگیرن تا سندی باشه که ما هم از سیستم گوارشمون استفاده می‌کنیم. حرفی برای گفتن نداشتیم ولی مجبور بودیم اشعار و نوشته‌های دیگران رو پست کنیم. حرفایی که نتونسته بودیم براش مخاطب پیدا کنیم، یا مخاطبمون درک نکرده بود، یا اصلا حرف گفتنی نبود، همه رو به گوش همه می‌رسوندیم و لایکا رو می‌انداختیم به جونشون. این فضا و این نوع ارتباطات کم کم برای من غیر قابل تحمل شد. 
اینستا رو کنار گذاشتم، اما لینک اینجا رو دیر تو صفحه‌ام گذاشتم. راستش می‌خواستم یه کم با فضای اینجا بیشتر آشنا بشم و در کل وبلاگ یه کم پا بگیره بعد توی پست خداحافظی اینجا رو معرفی کنم. فکر می‌کردم فضایی که جایگزین قبلی شده باید برای اونا هم جالب باشه. خب به هر حال نیومدن. حتی صمیمی‌ترین دوستم که خودم لینک رو تو مرورگر گوشیش سیو کردم فقط یک بار به اینجا سر زد. 
این ماجرا باعث شد خیلی خوب متوجه بشم که حداقل برای من و دوستام اینستا یا هر فضای دیگه‌ای فقط ابزاریه برای نگاهای چند ثانیه‌ای به زندگی دیگری.

امروز بعد از مدت‌ها به اینستا سر زدم، جالبه، با وجود امکانات جدیدی که بهش اضافه شده، اما هنوز همون فضا رو داره. 

  • حورا رضایی
  • سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۶

الطلیانی

 

 

الطلیانی
نویسنده: شکری المبخوت
نشر التنویر؛ چاپ سوم 
تعداد صفحات: 342

داستان در مورد جوانی تونسی به نام عبدالناصر است که به دلیل زیبایی و چهره‌ی ایتالیایی‌اش به «الطلیانی» یعنی ایتالیایی معرف شده است. به تفکرات مارکسیستی گرایش دارد و در دوران دانشجویی رهبری جنبش دانشجویی چپ گرا را برعهده داشته است. قدرت استدلال و اطلاعات بالای یکی از دانشجویان فلسفه به نام زینت توجه عبدالناصر را جلب می‌کند و وارد رابطه‌ی عاطفی با وی می‌شود. پس از مدتی برای استفاده‌ی زینت از حق عقد نکاح برای گذراندن دوره‌ی تدریس مجبور به ازدواج با یکدیگر می‌شوند. هرچند الطلیانی از این موضوع خوشحال است، اما زینت همواره تأکید می‌کند که رابطه‌ی آن‌ها دوستانه است و هیچ کس نباید از ازدواجشان مطلع شود.

پس از مدتی عبدالناصر وارد یک روزنامه‌ی دولتی شده و با توجه به تسلطی که به زبان فرانسه و ادبیات دارد به سرعت در کار خود پیشرفت می‌کند. زینت که تمام زمان خود را صرف درس و پژوهش می‌کند، از زندگی اطراف خود تا حدودی بی‌خبر می‌ماند. به این ترتیب رابطه‌ی عاشقانه‌ی آن دو خیلی زود به پایان می‌رسد.

داستان ماجراهای انتقال قدرت از بورقیه به بن علی طی چند سال را توضیح می‌دهد و تا حدی به تغییرات پس از آن نیز می‌پردازد. برخی دیدگاه‌های مخالف حکومت را بیان می‌کند و فضای اجتماعی آن دوران را به صورتی سطحی نمایش می‌دهد. از آن جایی که نویسنده‌ی کتاب خود روزنامه نگار است، توانسته فضای مطبوعاتی در این دوران را تا حدی نشان دهد.

در کل نثر کتاب قوی و در عین حال روان بود، توصیفات خیلی مفصل و خارج از حوصله نبود و تونسته بود بعضی از روابط اجتماعی و سیاسی رو توضیح بده، و مهم‌تر از همه فضای سیاسی تونس رو نشون داده بود و در بیشتر موارد با دید مارکسیستی شخصیت اصلی و در مخالفت کامل با گرایش دیگر یعنی اسلام گراها بهشون پرداخته بود، اما واقعا نمی‌فهمم به غیر از این موارد چی باعث شده که این کتاب بوکر 2015 رو بدست بیاره؟ از ماجراهای عبدالناصر با معشوقه‌هاش که بگذریم، داستان توی بخش‌های جالبی از بحث‌ها سیاسی به انقلاب ایران اشاره کرده که به نظرم اگر ترجمه بشه به راحتی نمی‌تونه جواز بگیره، رک بگم این کتاب (مثل خیل عظیمی از آثاری که می‌شناسیم) اگر چاپ بشه، همون کتاب اصلی نخواهد بود.

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۱۲ شهریور ۹۶

مسابقه سیری چند؟

هانیه گفت بیا برو تو این مسابقه‌ی شعر شرکت کن و یکی ازنوشته‌هات رو بفرست به این آی دی. به نفر اول هم 100 تومن جایزه می‌دن. باهم برآورد کردیم دیدیم با این گروهای تلگرامی که دارم نسبتا بازدید خوبی می‌تونه داشته باشه.
رفتم یکی از نوشته‌هام رو کپی کردم که بفرستم، ولی با خودم گفتم: اینا رو واسه کسی نوشته بودی که نخوند، حالا اینکه اینجا و اونجا لایک خور شد به کنار، دیگه به خاطر یه مسابقه اینطور خوار و خفیفشون نکن. دیدم حق با من بود. برگشتم پی وب گردیم.
پی نوشت کاملا نامربوط: دقت کردین مطالب اینجا چقدر از تولید محتوا به دوره؟ 

  • حورا رضایی
  • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶

بارش برساووشی

بارش شهابی برساووشی توی این روزا به اوج خودش می‌رسه و در شرایط مناسب تا صد شهاب در ساعت هم قابل رؤیت هست. خوش به حال اونایی که یه تکه آسمون صاف و کم غبار دارن و می‌تونن ازش لذت ببرن. 

مادر این شهاب‌ها دنباله دار سویفت تاتل هستش که هر 133 سال یک بار دور خورشید می‌چرخه. اما چون مرکز این بارش شهابی صورت فلکی برساووش هست به این اسم معروف شده. 

 

 

تصویر و اطلاعات بیشتر در سایت بیگ بنگ

  • حورا رضایی
  • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶