تا هنگامی که برگردیم (4)

نفسش حبس شد، از میان خارها نگاهش به زمینی افتاد که عرق‌هایش بر آن ریخته بود تا آن را از هیچ بیافریند. آن هم خانه‌ی کوچکش بود که در روزهای سخت برداشت محصول، همراه همسرش به آن بر می‌گشتند. خانه‌ای که با تمام سادگی‌اش، زیبا بود. اما اکنون، بخشی از آن فرو ریخته بود، و بر روی بخش دیگری که به کوه تکیه زده بود نیز غبار نشسته بود و ذرات سربی دودِ موتور رنگش را تغییر داده بود. سازه‌ی آب‌انبار به شکل دردناکی به آن حمله کرده و محوطه‌ای را تصرف کرده بود که پیش از خواب، آنجا با همسرش می‌نشستند و در مورد ذرت و گندم صحبت می‌کردند. به جای پایه‌ی آب‌انبار در کنار خانه، یک درخت آلو بود که همسرش بسیار آن را دوست داشت. در شب‌های تابستان همسرش آنجا، کنار دری که اکنون در حال ریختن است، می‌خوابید. آن روزها هنگامی که همسایگانش را دعوت می‌کرد، همسرش به سرعت زمین حیاط را آب پاشی می‌کرد، و آن رطوبت دوست داشتنی را به وجود می‌آورد.

ناگهان چهره‌ای وحشتناک از عمق ناخودآگاهش نمایان شد و چون طوفان او را ویران کرد. یکباره تمام حواس او را در دست گرفت و به خود مشغول کرد. یک روز پیش ازمهاجرت ... فقط یک روز پیش از آن، یهودیان وارد کشتزارها شدند. دریافت که باید آن برکات را – هرچند برای مدتی – ترک کند. دست زنش را گرفت و زمینش را ترک کرد، و رفت... اما پیش از آنکه از در گذرگاه کشتزار خارج شوند، همسرش به او نزدیک شد. اشک‌ چشمان بی‌کرانش او را از حرکت بازداشت... گویی دلتنگی‌اش بود که جاری می‌شد. می‌خواست در برابر آن مقاومت کند، اما خود را درمیان پرسش‌هایی دید که اشک‌های همسرش در رگ‌های آبی‌اش می‌کاشت: کجا می‌روی؟ پس زمینت چه می‌شود؟ بهتر نیست که سخاوت خاک را با گوشت و خون جبران کنی؟

بی‌آنکه پاسخی بدهد، دست همسرش را گرفت و به مزرعه رفت، و هرگز نتوانست خود را از پاسخ دلپذیر چشمان بی‌کرانش رها کند... .

  • حوراء
  • دوشنبه ۳ مهر ۹۶

تا هنگامی که برگردیم (3)

هنگامی که اطراف مزرعه‌ای می‌گشت، که روزگاری به همسایه‌اش، ابو حسن، تعلق داشت، خودش را دید که سرش را بالا نگه داشته است و با احساس مبهمی به بالا رفتن سطح آبِ آب‌انبار نگاه می‌کند، گویی زمین را به آسمان وصل می‌کرد... مخزن آب را برای زمینی فراهم می‌کرد که می‌کوشید زمین را در خود فرو ببرد. اما او دوست نداشت آب‌انبار اینچنین در این کشتزار پر برکت جاری شود... در این مورد احساس زیبایی داشت که او و تمام همسایگانش، در زندگی خود آن را چشیده‌اند... کشاورزان کاملا زمین را درک می‌کنند، در حالیکه دیگران به صورت گذرا به مزارع نگاه می‌کنند. هر مزرعه‌ای، بی‌اختیار این احساس را به کشاورز می‌دهد آن مزرعه خالصانه از هر آنچه درونش قرار دارد، محافظت می‌کند، و سایه‌ی پدرانه‌ی خود را بر روی تمام موجودات کوچک و بزرگ درونش می‌گستراند، و انسان احساس می‌کند که در حمایت نیرویی مبهم، عظیم، ناپیدا، اما دوست داشتنی قرار دارد... .

اما آب انبار این احساس را از بین می‌برد، و چون حقیقتی تلخ آنجا قرار دارد و احساسات دیگری به او می‌دهد. حتی این حس قوی به او دست می‌دهد که خود زمین نیز آب انبار را پس می‌زند... نمی‌خواهد از او حمایت کند، زیرا دیگر معنای آن در آب و آبیاری خلاصه نمی‌شود، بلکه معنایی بزرگ و ویرانگر همچون فاجعه دارد.

پی‌نوشت: می‌بینم که ترجمه‌ها داره آب میره. نمی‌خوام توجیه کنم، ولی نمی‌دونم چرا تا یه برنامه‌ی ثابت می‌چینم، انقدر کارای دیگه اضافه می‌شه. سعی می‌کنم جبران کنم. 

  • حوراء
  • شنبه ۱ مهر ۹۶

تا هنگامی که برگردیم (2)

عطر سرزمینش احساساتش را برانگیخت. زیباست که انسان بخشی از گذشته‌اش را استشمام کند. در این لحظه ذهنش مانند جعبه‌ی حلقه‌ی ازدواجی که با صدف تزئین شده باشد باز می‌شد، جعبه‌ای که همه‌ چیز را در خود جای داده است. درون آن خانه‌ی کوچک و نمناکش را می‌بیند، و همسرش را که بر روی خاک‌ آب می‌پاشد، سپس خودش را می‌بیند که با پاهای گل آلود از مزرعه‌اش به خانه بر می‌گردد. تصویر پیش رویش را چنین می‌بیند، حتی بیشتر از دیدن، گویی منظره‌ای را به خاطر می‌آورد که همین چند دقیقه پیش در آن می‌زیسته است. این تصویر را با تمام ویژگی‌های ظریفش می‌بیند، حتی می‌تواند خودش را ببیند که چگونه راه می‌رود. پیش از این هرگز نمی‌توانست حرکتش را اینگونه و با این دقت مورد زیر نظر بگیرد.

زمانی که اولین کشتزار روستا نمایان می‌شود، در اعماق وجودش احساس می‌کند که به سرزمینش نزدیک می‌شود. صدایی که در ابتدای گذرگاه جنوبی ساکت کرده بود، دوباره در سرش می‌پیچید و پژواک آن در وجودش منعکس می‌شد:

- این سرزمین تو است، مگر اینجا زندگی نمی‌کردی؟ خب، پس تو بیشتر از هر کس دیگری آن را می‌شناسی، در یکی از مزارع یهودیان آب انباری است که مستعمره‌های اطراف را آبیاری می‌کند، فکر می‌کنم می‌دانی که دینامیت‌های همراهت کافی است... .

و بعد دیگر این صدا حرفی نزد، و به تنهایی از گذرگاه عبور کرد، البته طوفانی که در وجودش به پا بود او را تنها نگذاشت... آری اینجا مرزوبومش بود، و مسیرهایی که دوستشان می‌داشت، در آغوش کو‌ه‌ها به آرامی خوابیده بودند.

با احتیاط میان مزارع خالی خزید. رایحه‌ای که از خاکش استشمام می‌کرد به او احساس شکست ناپذیری می‌داد، و انگشتانش «وحشیانه» بر روی چاقویش قرار داشتند و آماده بودند. ذهنش او را گمراه می‌کرد و تاریخ مزارعی که به خوبی می‌شناخت، تغییر می‌داد، و او فشار بسیاری را تحمل می‌کرد تا به حقیقت بازگردد... . 

  • حوراء
  • جمعه ۳۱ شهریور ۹۶

تا هنگامی که برگردیم (1)

نویسنده: غسان کنفانی (نویسنده‌ی فلسطینی)

... با آنکه پرتوی خورشید سرش را به خارش می‌انداخت و به تنهایی در صحرای النقب حرکت می‌کرد، اما هیاهوی افکارش را می‌شنید، که مانند تعدادی میخ در سرش کوبیده می‌شد... اما فرو نمی‌رفت.

حالا بینی‌اش به خوبی یک قطب نما کار می‌کند، و احساس می‌کند به هدفش نزدیک می‌شود. برایش عجیب است که چطور طی ساعات گذشته به این فکرهای خشن پایان نداده است. در طول هشت سال گذشته مانند این چند ساعت فکر نکرده بود.

گام‌هایش را در ماسه‌های نرم فرو می‌برد، و مانند چوب کهنه‌ای که سریش آن هنوز کاملا خشک نشده باشد، از زمین جدا می‌کند. خاطراتش احساسات بسیاری با خود دارد، و چنان با احساسات دیگری آمیخته و در هم تنیده می‌شود که گمان می‌کند مدتی طولانی همراهش بوده است، و نمی‌تواند تصور کند که تا کنون بدون آن‌ها روزگار گذرانده است... . از شدت تشنگی احساس می‌کند گلویش خشکِ خشک شده است. البته از نظر او زنده ماندنش هیچ ضرورتی ندارد. احساس خستگی و درماندگی می‌کند و چیزی نمانده است که جان بدهد. گویی همین حالا قایق بزرگی را از دریا به ماسه‌های خیس ساحل رسانده است... .

اما با این حال، چنان با سرعت حرکت می‌کرد که گویی با خود مسابقه می‌دهد، نیم‌تنه‌ی بالایش خمیده و از باقی بدنش جلو زده بود. ماسه‌های نرم سرعت گام‌هایش را کم می‌کرد. قدش کوتاه و چهره‌اش گندم‌گون و سوخته بود، و  در نگاه اول هیچ ویژگی جالب توجهی ندارد، تنها دو لب باریک به چشم می‌خورد که کاملا روی یکدیگر قرار گرفته‌اند. اما با نگاهی دقیق، حالت صورتش این حس را به انسان می‌دهد که مزرعه‌ای کوچک در مقابل چشمانش قرار دارد، حتی بیشتر از این، انسان دوست دارد دو خطی را که بر پیشانی‌اش شکاف انداخته‌اند، به جای «تیغه‌های» گاوآهنی که همین الآن از آن‌جا گذشته است، تشبیه کند... .

 

پیوست

 

  • حوراء
  • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶

لبخندها (3)

به برنامه‌ی سالن و میزبانی از هنرمندان مشهور عربی و جهانی فکر می‌کنم.

علاوه بر دوربین‌های اتوماتیکی که با نورپردازی‌‌های مختلف کار می‌کردند، برای خانم‌های مهماندار دوربین‌های فوق حساس آماده کرده بودم، و در قسمت‌های مختلف سالن قرارشان داده بودم، تا در کیمن باشند و هر نمایش از دندان‌ها را شکار کنند. این کارها تنها به منظور شکار یک لبخند مسئول بلندپایه است، و قیمت تمام این زحمات حساب شده است. هیچ کدام این کارها بدون چشم داشت و برای رضای خداوند نیست.

جشن با ورود روزنامه‌نگاران و کارمندان پایین رتبه آغاز شد، سپس برخی از مسئولین کشور، دولتمردان، وکلا، سفرا و مدیر دفتر مسئول بلندپایه وارد شدند.

فضا آکنده از لبخندهای گوناگون بود، پچ‌پچ‌ها با صدای موسیقی و عطر مهمانان با رایحه‌ی گل‌ها و عودها همراه شده بود.

سالن پر از لباس‌های رسمی و مخملی بود. همین که اتومبیل مسئول بلندپایه رسید کارمندان دفترش دورش حلقه زدند، و لبخند جذاب مورد نظر بر لبانش نقش بست و مجلس جانی تازه یافت. در همان حال که برخی برای عرض سلام پیشقدم می‌شدند، دندان‌های درخشانش نمایان شد. و چهر‌ی برخی تغییر کرد و خندان شدند، و برخی دیگر نیز با چهره‌های خندان با زیردستان خود احوال پرسی می‌کردند:

- شب خوش عزیزم.

باقی حاضران به قسمت‌های دیگر رفتند تا در تیر رس لبخند مسئول قرار گیرند.

جمعیت مشغول شکار لبخندی شدند که آگهی‌ها ده‌ها مشتری برای آن جذب کرده بودند. در همین لحظه دوربین‌های سالن بی‌وقفه شروع به عکس گرفتن از چهره‌ی افرادی شدند که به دنبال لبخند مسئول بلندپایه بودند.

صدای قدم‌های جمعه را شنیدم، به استقبالش رفتم.

کویت 2008/12/2

پایان

 

پیوست

  • حوراء
  • چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶

لبخندها (2)

در روزهای بعد به دنبال محل مناسب پروژه بودیم. شرط کرده بودم که این مکان در مجتمع تجاری مجللی باشد، و دکور شیکی داشته باشد. کاتالوگ با دقت تنظیم شده باشد، و در نهایت تبلیغات ساماندهی شود؛ تا جشن افتتاحیه، رویداد اجتماعی چشمگیری شود.

پس از آنکه محل مورد نظرمان را پیدا کردیم و هزینه‌ی سالن را پرداختیم، با یک شرکت مهندسی برای چیدمانی جدید قرارداد بستیم. از فرصت پیش آمده استفاده کردیم و با سفارش تصویرسازی به یک شرکت بین المللی امریکایی از طریق وب سایتشان، کاتالوگ را پرمحتواتر کردیم، و با توجه به جایگاه و نفوذ صاحب عکس، و نیاز و درخواست تمام مشتری‌ها، توضیحات، ویژگی‌ها، دسته بندی‌ها، قیمت و تصویر اجناس خود را در آن عنوان کردیم.

                                                     *           *           *

فکر نمی‌کنم جمعه دیر برسد. صبح بر زمان جشن تأکید کرد و گفت:

- اسم‌های جدیدی اضافه می‌کنم.

شب افتتاحیه سعی کردم سه ساعت پیش از زمان شروع جشن حاضر باشم. جمعه موی سر و ریش و سبیلش را رنگ کرده بود، و برای آنکه ظاهری رسمی داشته باشد عبای عربی پوشیده بود. خانم‌های داخل سالن نیز لباس‌های رسمی مخصوص خود را پوشیده بودند.

از صبح مشغول کنترل همه چیز بودم: تحویل دسته‌های گل، تنظیم نورپردازی به بهترین شکل ممکن، محل بخوردان‌ها، آماده سازی بوفه همراه با مسئول باتجربه‌ی هتل، و در نهایت من، جمعه و یکی از دخترهای خوش چهره خارج از سالن، کنار در خروجی مجتمع منتظر بایستیم، تا از کاروان بزرگ مسئولی که لطف کرده و به مراسم افتتاحیه تشریف آروده، و قبول کرده است لبخند جذابش را در این مکان به فروش برساند، استقبال کنیم. 

پیوست

 

  • حوراء
  • دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶

لبخندها (1)

نویسنده: طالب الرفاعی (نویسنده‌ی کویتی)

زمان گردهمایی ساعت شش است. زودتر از جمعه به آنجا رسیدم. تا زمانی که برسد لیست نام‌های پیشنهادی جدید را بررسی می‌کنم.

از دوران تحصیل با جمعه دوست هستم، مهربانی و لبخند آرامی که همیشه بر چهره دارد را دوست دارم. سه ماه پیش، زمانی که در نشست عصرگاهی دفتر با گروهی مشغول بازی ورق بودیم، بین سر و صدایشان، آرام کنار گوشم گفت:

- پروژه‌ی جدیدی دارم.

به شوخی گفتم:

- مبارک باشه.

اما وقتی به چهره‌اش نگاه کردم، امید و و جدیت را در نگاهش دیدم. بازی را رها کردم و او را به کناری کشاندم. گفت:

- تو کارمند دولتی و در این مورد بیشتر از من می‌دونی.

متوجه جدیتش شدم، برایم توضیح داد:

- می‌خوام یه کسب و کار راه بندازم و دوست دارم شریکم باشی.

از صمیم قلب با پیشنهادش موافق بودم:

- بی هیچ قید و شرطی موافقم. توکل به خدا.

در حالی که لبخندی از رضایت بر چهره‌اش نقش بسته بود، جمله‌ی آخرم را تکرار کرد و گفت:

- فردا فعالیت رسمی قیمت گذاری رو شروع می‌کنم.

                                  *          *          *

آن شب، وقتی که جمعه ایده‌اش را توضیح داد، بیشتر از خودش هیجان‌زده شدم:

- محلی برای خرید و فروش لبخند مسئولین و افراد مشهور باز می‌کنیم.

اما او با آرامش همیشگی‌اش صحبت می‌کرد، و من به او گوش می‌دادم:

- هیچ کسی برای رضای خدا نمی‌خنده. همه به دنبال لبخند ارزشمند مسئولین هستند، و هرکسی هم اون رو برای هدف مورد نظر خودش می‌خواد. 

با اشاره از او خواستم چند لحظه صبر کند، زیرا با توجه به شغلم موقعیت‌های بسیاری از این دست دیده بودم، و با انواع لبخندها زندگی کرده بودم، و به خوبی می‌دانستم چگونه برخی افراد در مراسم، همایش یا نمایشگاهی، فشار، خستگی و انتظار را  فقط برای دیدن چهره‌ی یکی از مسئولین تحمل می‌کنند، تا بخشی از لبخندشان نصیب آن‌ها بشود. جمعه گفت:

- لبخند مسئولین گرونه، و ما اون رو به مشتری‌هایی که خواهان اون هستند می‌رسونیم و دستمزدمون رو می‌گیریم.

در حالی که همان لبخند آشنا بر چهره‌اش نشسته بود گفت:

- بسیاری از افراد از مسئولین بیزار هستند، و شاید آرزوی مرگشون رو داشته باشند، اما برای بدست آورن یه لبخندشون، هزار جور حساب و کتاب می‌کنند.

- موافقم.  

 

پیوست

  • حوراء
  • دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶

اسم من علاء است (4)

در یک عصر سرد، علاء خارج از قهوه خانه آتشگردان را محکم می‌چرخاند و به جریان بی‌وقفه‌ی ماشین‌ها چشم دوخته بود، که ناگهان قلبش فرو ریخت. مادرش را کنار مردی در یک خودروی گرانقیمت دید. چراغ راهنما قرمز بود، و مادرش در چند قدمی او بود. یک آن احساس کرد که عشق به مادرش به جریان الکتریسیته تبدیل شد و جسمش را به لرزه در می‌آورد، جریانی که از او به مادرش منتقل می‌شود. گمان کرد صدای مادرش را شنید، صدایی که مانند شراره‌ی آتش، وارد گوش‌هایش شد و روحش را شعله‌ور ساخت.

چیزی نمانده بود تسلیم این میل سرکش شود که سمتش بدود، اما تراژدی زندگی‌اش در برابر چشمانش به نمایش درآمد، و نشانه‌های نابودی بر چهره‌ی نحیفش نقش بست. با آنکه فاصله‌ی بینشان تنها چند قدم بود، احساس می‌کرد شکاف عمیقی او را از مادرش جدا کرده است، و نیرویی خارجی او را فلج کرده و مانع می‌شود که به سمت مادرش بدود. نمی‌دانست واقعا مادرش را صدا کرده یا فقط چنین خیال کرده است. سرفه‌ی شدیدی راه تنفسش را بست و بدنش را به لرزه انداخت، به خاطر لرزش بدنش نمی‌توانست سبد زغال‌ها را کنار بگذارد. چشمانش متورم و قرمز شده بودند. او که در برابر سرفه‌های شدید و بی‌رحم مقاومت می‌کرد، زمانی که سرفه‌اش با خارج شدن مشتی خون از دهانش به پایان رسید، دچار وحشت شد. خونی داغ و سرخ رنگ که احساس می‌کرد از قلبی که از عشق مادر متورم شده بود خارج شده است. مادری که دیگر چیزی از او باقی نماند، مادری که مانند دود قلیان ناپدید شد.

دچار سرگیجه شد و دنیا در برابر چشمانش تیره و تار شد. چراغ راهنمایی سبز شد. احساس تهوع کرد، به گوشه‌ای رفت و به دیوار تکیه داد و خون بالا آورد. عرق سردی بر جسمش نشسته بود و لب‌هایش با شدت می‌لرزیدند، گویی سعی می‌کردند کلمه‌ی «مامان» را تلفظ کنند. متوجه هیچ چیز نبود تا آنکه فریاد ترسناکی در گوشش پیچید و دست زمختی، با شدت به شانه‌ی نحفیش کوبید: «پسر مگه نمی‌شنوی... آتیش، مشتری‌ها آتیش می‌خوان».

سبد زغال‌ها کنارش بود، دوست داشت در دل آن جای گیرد، فرق نمی‌کرد گرم شود یا بسوزد. شاید در عمق آن زغال‌ها می‌توانست مهر مادرش را احساس کند.
پایان

 

  پیوست  

  • حوراء
  • يكشنبه ۲۶ شهریور ۹۶

اسم من علاء است (3)

دو سال گذشت، بی‌آنکه مادرش را ببیند یا خبری در موردش بشنود. یک روز که دلتنگی امانش را بریده بود از پدرش پرسید: «مامان کجاست؟»، پاسخش سیلی محکمی بود که صدای آن تا چند روز در گوشش باقی ماند.

اما انتظار علاء هرگز فروکش نکرد، به تدریج می‌توانست روح یا جسم مادرش را تصور کند، و رایحه‌یِ خوشِ عطرش و صابون اسطوخودوس را که از بدنش منتشر می‌­شد بشنود، این رایحه او را مست می­‌کرد و به خواب شیرینی فرو می‌برد، و حس می‌کرد مادرش همچون نسیم لطیفی او را در بر گرفته است. این احساس باعث می‌شد روحش همچون گنجشکی که از خوشبختی آوازخوانی می‌کند، پرواز کند و اوج بگیرد، و می‌دانست که دلیل این خوشبختی وجود مادرش است که او را در آغوش گرفته است.

سرفه‌های علاء بیشتر شده بود، تا جایی که گمان می‌کرد از مخاط سیاهی که از گلویش خارج می‌شد خفه خواهد شد. گاهی نیز سرفه‌های متوالی‌اش او را به تهوع می‌انداخت، و سر تا پایش غرق عرق می‌شد. پدرش فقط زمانی که این سرفه‌ها از خواب بیدارش می‌کرد به آن توجه می‌کرد و از پسرش که هنگام خواب آرامشش را به هم زده است ناراحت می‌شد. برایش دارو و شربت ضد سرفه خرید، علاء کمی بهتر شد، اما سرفه‌هایش همچنان ادامه داشت، و پدرش او را مجبور کرد که در آشپزخانه بخوابد.

هنگامی که در تاریکی آشپزخانه صدای حرکت سوسک‌ها را می‌شنید احساس ترس می‌کرد، اما به گوشه‌ و کنار آشپزخانه خیره می‌شد، جایی که مادرش در حال شستن ظرف‌ها ترانه‌های عاشقانه‌ی غم انگیز زمزمه می‌کرد. با خیالش تصاویر مادرش را در فضای آشپزخانه‌ی کوچک و تاریک پخش می‌کرد. در حالی که اشک‌هایش را پاک می‌کرد صدا می‌زد: «مامان، مامان» و طعم شیرین این کلمه را مزه مزه می‌کرد. احساس می‌کرد نور آبی کم‌رنگی، تاریکی شدید را از بین می‌برد. 

 

پی نوشت: خون به جیگرمون کرد این علاء، ان شاء الله فردا شب تموم می‌شه. متأسفانه چون ترجمه‌ی دیگه‌ای دستمه نمی‌تونم بیشتر از این برای سی روز ترجمه‌ی داستان وقت بذارم. 

  • حوراء
  • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶

اسم من علاء است (2)

علاء متوجه نشد که با گذشت شش ماه از کارش، مانند پیرمردی که تمام عمر خود سیگار کشیده، دچار سرفه­‌های متوالی و شدید شده است.

و زمانی که نگاهش به آینه می‌افتاد، ذهن کودکانه‌اش این موضوع را درک نمی‌کرد که چقدر چهره‌اش با او بیگانه است. نمی‌دانست چرا احساس می‌کند چهره‌اش با او تفاوت دارد، گویی کودکی غریبه در برابرش است، علاء نفهمیده بود که دردی بزرگ و عمیق چهره‌ی زیبایش‌ را، که کاملا شبیه سیمای مادرش بود، تغییر داده است.

علاء هرگز به توهین­‌ها و سیلی‌های بی‌دلیل پدرش پاسخ نمی‌داد، لب­‌هایش را مانند دو طرف زخم محکم روی هم‌دیگر نگه می‌داشت. پدرش تمام پول‌هایش را از او می‌گرفت و فقط کرایه‌ی راه را برایش باقی می‌گذاشت. علاء که دوری مادرش او را از خود بی‌خود کرده بود، نمی‌دانست چگونه با این درد کنار بیاید، درد بسیار سنگینی در گلو احساس کرد و شکیبایی‌اش را از دست داد، وارد حمام کوچک و کثیف شد، مانند جنینی در خود جمع شد، و با خود خیال کرد که در آغوش مادرش نشسته است، مانند کودکان بریده بریده گریه می‌کرد و زمانی که چشمانش اشک نداشتند، بر اثر ناراحتی صداهایی از حنجره‌اش خارج می‌شد.

علاء که هنوز آماده‌ی چنین درد عظیمی نبود، همیشه احساس پریشانی می‌کرد، توانایی رویارویی با این حقیقت را نداشت و سعی می‌کرد درد و خشمش را با راه رفتنِ سریع از بین ببرد، احساس می‌کرد سرعت گرفتن گام‌هایش اندکی از فشار دردش کم می‌کند. در حالی که به نفس نفس افتاده بود و اشک‌هایش گونه‌هایش را خیس کرده بود، مسیری طولانی را پیمود، و تنها رویایی که در سر داشت آن بود که مادرش به زودی برمی‌گردد و علاء او را خواهد بخشید. در این روزهای سختش تنها چیزی که مایه‌ی تسلی خاطرش بود، همین لحظه‌ی بخشیدن مادرش بود. در حالیکه با جسم نحیفش سبد زغال‌هایی را که مانند قلبش گداخته شده بودند جابجا می‌کرد، با خود فکر می‌کرد آیا منطقی است که هیچ اثری از مادرش باقی نمانده باشد؟ به زغال‌هایی که با حرارت خود چهره‌ی لاغر و بیمارش را می‌سوزاند خیره می‌شد و با دل پاک و پر مهر خود می‌پرسید: «با عقل جور در میاد که هیچ چی از مامان نمونده باشه؟». و گاهی دلتنگی چنان به او هجوم می‌آورد که به سمت خیابان می‌رفت و مانند صدایی که در رویاهایش می‌شنید فریاد می‌زد: «مامان... مامان...» و همان زمان بود که می‌آموخت دلتنگی‌اش را کنترل کند و آن را به لبخندهایی که به روی مشتریان می‌زد تبدیل کند. 

پیوست

 

  • حوراء
  • جمعه ۲۴ شهریور ۹۶