۴ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

کمی زمان به من بده

قبل از حرف اصلی: تو چند روز گذشته بحث در مورد ترجمه‌ی شعر نسبتا زیاد بود و مثل اینکه قراره بیشتر هم بشه. این شد که هوایی شدم یکی از تمرین‌های قدیمی‌ام رو اینجا بذارم. لازم به ذکره قبلا این ترجمه رو توی صفحه‌ی اینستاگرامم گذاشته بودم، اما از اونجایی که نشونه‌ای دال بر اینکه دوستان اونجا، این وبلاگ رو می‌خونن ندیدم، به نظرم اومد برای این فضا جدیده. 

شعر زیر بخشی از یکی از قصاید کتاب «أحبکِ أحبکِ والبقیة تأتی ...» سروده‌ی نزار قبانی هست، البته عنوان این مطلب اسم اصلی شعر نیست. 

حرف اصلی:

أعطینی وقتاً..

کی أستقبل هذا الحب الآتی من غیر استئذان

أعطینی وقتاً..

کی أتذکر هذا الوجه الطالع من شجر النسیان

أعطینی وقتاً..

کی أتجنب هذا الحب الواقف فی نصف الشریان

أعطینی وقتاً..

حتى أعرف ما اسمک..

حتى أعرف ما اسمی..

حتى أعرف أین ولدت،

وأین أموت،

وکیف سأبعث عصفوراً بین الأجفان

أعطینی وقتاً..

حتى أدرس حال الریح،

وحال الموج،

وأدرس خارطة الخلجان..

***

یا امرأةً تسکن فی الآتی..

یا حب الفلفل والرمان..

أعطینی وطناً ینسینی کل الأوطان

أعطینی وقتاً..

کی أتفادى هذا الوجه الأندلسی، وهذا الصوت الأندلسی، وهذا الموت الأندلسی..

وهذا الحزن القادم من کل مکان..

أعطینی وقتاً یا سیدتی

کی أتنبأ بالطوفان..
ترجمه:

کمی زمان به من بده...
تا بتوانم از این عشقی که بی‌اجازه آمده استقبال کنم
کمی زمان به من بده...
تا این چهره‌ای را که از درخت فراموشی برآمده به خاطر بیاورم
کمی زمان به من بده...
تا از این عشقی که در میانه‌ی شاهرگم ایستاده، دور شوم
فرصتی بده...
تا نامت را بدانم...
تا نام خودم را بدانم...
تا بدانم کجا به دنیا آمده‌ام،
و کجا می میرم،
و چگونه گنجشکی را از میان پلکهایم به پرواز درآورم
کمی زمان به من بده...
تا ببینم وضعیت باد
و موج چطور است
و نقشه‌ی خلیج‌ها را وارسی کنم...

***

ای بانویی که لا‌به‌لای آینده‌ام جا خوش کرده‌ای...
ای دانه‌ی فلفل و انار...
سرزمینی به من بده، که تمامی کشورها را از خاطرم ببرد
کمی زمان به من بده...
تا از این چهره‌ی اندلسی، از این آوای اندلسی، و از این مرگ اندلسی دور شوم...
و از این غمى که از هر گوشه‌ای به من رو می کند...
فرصتی بده بانوی من
که این طوفان را پیش‌بینی کنم... [...]

  • حورا رضایی
  • شنبه ۳۱ تیر ۹۶

حرف اضافه 1

به چیا فکر می‌کنم؟

دلم می‌خواد فردا رو هم برم کتابخونه، چون خیلی بهتر کار می‌کنم و دغدغه‌ی پیدا کردن منابع کتاب رو ندارم. 

احتمالا وقتی که برم سر همون میز و از پنجره‌ی سمت چپ قفسه‌ی فرهنگ‌های عربی بیرون رو ببینم، یاد خبر ناراحت کننده‌ی دیروز می‌افتم. 

من هنوز جرأت نکردم از تجربه‌ی مشابه این مطلب با کسی صحبت کنم.

به نظرم کامبیز همون کمبوجیه است که رفته عربی، به صورت قمبیز دراومده و دوباره شده کامبیز، مثل خیلی کلمات دیگه که الآن حضور ذهن ندارم. 

با اینکه اسمم رو خیلی دوست دارم اما فکر می‌کنم اسم سارا بیشتر بهم میاد. 

لانتوری.

مقاله رو جدی بگیرم.

این بخش از زندگی بهتر آنا گاوالدا، داستان ماتیلد: می‌دانی ماتیلد... اگر در زندگی چیزی واقعاً برایت مهم است تمام تلاشت را بکن تا آن را از دست ندهی. 

نشد سری جدید همشهری داستا رو ادامه بدم. 

آریایی‌های پیش از دین زردشت، خدایان متعددی رو می‌پرستیدن، و باور داشتن که در مقابل خدایان نیک خدایان شر قرار دارند. خدایان نیک رو عبادت می‌کردن و براشون قربانی می‌دادن، اما نکته‌ی جالب اینه که آریایی‌ها بر خلاف بعضی اقوام دیگه مثل ترک و مغول برای دور کردن آسیب خدایان شر، یا به عبارت دیگه برای جلب رضایتشون بهشون هدیه و قربانی نمی‌دادن، بلکه سعی می‌کردن خدایان نیک رو تقویت کنن. 

اسم کامبیز رو توی واژه یاب سرچ کردم، فرهنگ دهخدا اون رو تصنیف دیگه‌ای از کمبوجیه می‌دونه، ولی حرفی از فرضیه من نزده. فرهنگ نام‌ها هم میگه صورت فرانسوی کمبوجیه است.

بازم به روی خودم نمیارم که به زبان فرانسوی بیشتر از انگلیسی احتیاج دارم و بازم نمی‌رم سراغش.

دلم برای کلاس زبان آخرمون تنگ شده.

چرا هیفاء بیطار توی ایران خیلی شناخته شده نیست؟

سفارش استاد خیلی دیر شده.

یه لیست از کلماتی که با ورود زبان عربی به ایران تغییر کرده درست کنم.

دلم می‌خواد با زبان‌های قدیمی فارسی بیشتر آشنا بشم، مثلا پهلوی، پهلوی جنوبی، دین دبیری.

تاریخ تمدن و مروج الذهب.

چقدر خوشحالم که دیگه اینستا نیستم.

 دلم یه جفت کفش جدید می‌خواد. 

واقعا اینستا و اینیستا هیچ ربطی به هم ندارن؟

این موضوع حرف اضافه رو جدید گذاشتم، برای وقتایی که کمتر حرف می‌زنم و حرف‌های کم ارزش‌تر برای گفتن دارم. 

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶

پله

یکی از تفریحات من پایین رفتن از پله‌هاست، یعنی ترجیح می‌دم به جای استفاده از پله برقی، خودم از پله‌ها پایین برم. مثلا مترو که هم پله برقی داره و هم پله معمولی، ترجیح می‌دم از پله معمولی پایین برم. دیروز هم همینطور که داشتم از پله‌های مترو پایین می‌رفتم به این فکر افتادم چرا ما آدما دیگه حتی سعی نمی‌کنیم سقوط رو خودمون تجربه کنیم؟

به هر حال گذشت. ظهر با دوستم رفتیم به یکی از فود کورت‌های نسبتا معروف و همین که نشستیم متوجه شدیم فضا بیشتر از اینکه شبیه غذا خوری یا کافی شاپ باشه، شبیه کلاس درس یا جلسه‌ی مشاوره است. چند دقیقه بعد دوستم پرسید قضیه چیه؟ کلاس درسه؟ گفتم مثل اینکه جلسه‌ی یکی از این شرکت‌های بازاریابی شبکه‌ایه.

از نه یا ده تا میزی که تو قسمت ما بود، غیر از ما همه درگیر این موضوع بودند، یا همون موقع داشتند در مورد کاراشون صحبت می‌کردند، یا منتظر مشاورشون بودند.

واقعا برام ناراحت کننده بود، دلم می‌خواست ازشون بپرسم چرا خودتون سقوط رو تجربه نمی‌کنید؟ چرا لذتش رو از خودتون دریغ می‌کنید؟ یعنی خلاقیت ما انقدر پایین اومده که باید از دیگران الگو بگیریم، یا واقعا سقوط انقدر بی‌ارزش شده؟

می‌ترسم از روزی که این پله برقی‌ها خراب بشه.

  • حورا رضایی
  • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶

روزمره 2

همین که ماشین پیچید تو جاده‌ی آوه که حدودا یک ساعت تا روستای آباء و اجدادی فاصله داره، کلمات پشت سر هم سرازیر شدن، معانی و الفاظی که تقریبا تا دو ساعت بعد هم خسته نشده بودن و تا الآن هم تقریبا تو ذهنم موندن. اما دستم نرفت به نوشتن، تمام این روزا که تو ایوون می‌نشستم یا از پنجره‌ منظره‌ی بیرون رو می‌دیدم، نتونستم با خودم کنار بیام که کلماتم رو یا به عبارتی تنها سرمایه‌ام روبرای کسی بنویسم که مخاطبشون نیست.
با اینکه توی هر دو شرایط بودم، اما نمی‌دونم اینکه مخاطب داشته باشی و نتونی حرف بزنی سخت‌تره یا مخاطب واقعی نداشته باشی و حرف داشته باشی؟

 

  • حورا رضایی
  • يكشنبه ۱۱ تیر ۹۶